آنجا که از عشقی زمینی به آسمان ها رسیدیم... آنجا که محال را ممکن ساختیم تا زین پس در تمام عرصه های زندگی یادمان باشد که هر کوهی با نیروی عشق "حقیقی" از هم میپاشد...

بسم الله العشق...

اینجا... یکی از عاشقانه نوشت های دخترک و پسرک عاشقی است که پس از یک آشنایی غریب و طوفانی در پائیز 84، برای وصال یکدیگر سفر آغاز کرده و به اندازه ی تمام کویرها و قیامت های زندگی، ره پیمودند. نه کنار هم که فرسخ ها دور از هم. اما آنچه مسلم است این است که در عشق فاصله ها ناچیز و عشق حدی فراتر از هم جواری جسم هاست... چند ماه پس از آن حادثه ی روحانی، اینجا برای پنجره های قلب های روشن، از حماسه ی دلدادگیمان قصه آغاز کردیم و چنانچه وب نوشته های این وبگاه را مطالعه نمایید خواهید دید برای وصال یکدیگر از چه طوفان ها و حادثه هایی گذشته ایم... . تا اینکه این سفر در 21 مرداد 86 به سرزمین زیبایی به نام وصال رسید. گرچه این وصال نقطه ی عطف زیبایی در حماسه ی دلدادگیمان به شمار میرود اما تنها مقدمه ایست برای آغاز سفری دوباره! ...هماره ی زندگی هنوزی از سفر است... سفری همراه با اوجی مرتفع تر از عشق...

----------------------------------

خانه

پست الکترونیک

طراح قالب:
عشق بیدار


عناوین آخرین یادداشت ها


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387
به زبونی ساده...

خیلی وقته که اینجا به زبون ساده ی خودم و خودت برات حرف نزدم... می خوام امروز کمی مثل همون روزها ساده حرف بزنم... آروم دم گوشت زمزمه کنم. پس گوش کن آرام من...

از نامزدیمون حدود نه ماه و نیم گذشته و از آغاز عشقمون چند سال... و هر روزی که گذشته ایمانم به تو یقین بیشتری پیدا کرده و تو رو با حسی محکم تر و منطقی تر از قبل "دوست دارم"... خیلی وقت ها سر به سجده ی شکر میذارم و خدا رو به خاطر داشتن تو شکر می کنم. وقتی با دوستام سر صحبتمون در مورد ازدواج و عشق و اینا باز میشه همیشه بهشون میگم فقط از خدا بخواین هیچ وقت تنهاتون نذاره و بهتون خوشبختی رو عطا کنه. چرا؟ من بعد از آشنایی با تو و شکل گرفتن این عشق آسمونی که شهرتش رو حتی فرشته ها هم توی آسمون تو گوش هم زمزمه می کنند، به این نتیجه رسیدم که ازدواج و عاشق شدن ریسک بزرگیه و اصلا نمی تونی ادعا کنی می تونی یه فرد کامل و ایده آل رو "خودت" انتخاب کنی. چون تازه شناخت ها بعد از شروع همچین حماسه ای و بعد از وصال حاصل میشه. اصلا هر روز که جلو میری نکته های جدیدی پیش میاد و مواردی پیش میاد که وقتی برخورد تو و واکنش تو رو میبینم متعجب میشم که این رفتارهای تو چه نکات مهمی بودن و من هرگز حتی فکرش رو هم نمی کردم که باید توی یه انتخاب به اینا فکر کرد! اونوقته که به درگاه خدا سجده ی شکر بجای میارم و ازش تشکر می کنم که هوامو داشته و یه انسان کامل و نمونه رو به من عطا کرده.

همسرم... رامین من... تو انسان بزرگی هستی... خیلی بزرگ... پاک... اونقدر پاک که من با همه ی ادعام در مورد پاکیم در مقابل تو و افکارت کم میارم!... برای فردی با احساسات و حساسیت ها و عمیق اندیشی من واقعا گمشده بودی... و هرگز یادم نمیره حرف اون کسی که بهم گفت هر کسی را یارای سر کردن با یک شاعر نیست...

دو سال و نیم پیش، یعنی همون روزیکه دل به عشقت دادم و پا توی این راه سخت گذاشتم خیلی نگران امروزی بودم که در اون هستم. اما الان خیلی خوشحالم که بخاطر تو پا توی این بیابون پر بلا گذاشتم... نمی دونم چجوری حرفامو سرجمع کنم... و چجوری بگم تا عمق احساسمو بفهمی... یه دنیا حرف و شکر و سپاسی که هر لحظه توی سرم میچرخه رو چجوری بگم تا...؟

هر روزیکه گذشته عاشق تر شدم... حتی عاشق تر از اون روزها که بخاطرت با دنیا می جنگیدم... تنها خودت و خدا میفهمین این عشق چه حس آروم و لطیفی داره... و براستی غیر این چی می تونه دلیل این همه اشک و رقت قلب باشه؟ غیر این چی می تونه باعث شه که وقتی آدم به دلدارش "دوستت دارم" میگه اشکاش جاری بشه و بعضی شب ها توی خلوتت وقتی به اون و عشقش فکر می کنی راه آسمون رو پیش روت ببینی؟ می دونم که هر کسی نمی تونه این حرفای منو باور کنه!!

و من امروز تو رو دارم... تو که تکیه گاه بزرگ و خاصی برام هستی... و خونواده ی مهربون و عزیزت که همپای پدر و مادر و خواهر و برادرای خودم دوستشون دارم و همین صمیمیت ها رو هم مدیون سیسات و زکاوت تو در جریان تلاشمون برای وصال می دونم...

خدایا تو رو به خاطر "انسان خاص"ی که بهم بخشیدی شکر می کنم... خیلی هوامو داشتی خدا... دیگه چی از دنیا میخوام جز این؟... فقط اینکه برام حفظش کن...

 

باز غروبه همنفسم... باز غروبه و من بی تو حوصله ی هیچ کاریو ندارم... همش سعی می کنم خودم رو سرگرم کنم تا گذشت این لحظه های دردمند و سخت دوریتو راحت تر بتونم تحمل کنم. چند روز دیگه میای پیشم و این رویا چند روزه که منو مشغول خودش کرده و بی اونکه بفهمم گاهی متوجه میشم چند دقیقه است که تو فکر فرو رفتم...

به هر حال روزی این دوریمون هم تموم میشه و شونه های خسته مون برای همیشه تکیه گاه هم میشن... هر چند من و تو از همین راه دور هم "با هم" و به عشق هم زندگی می کنیم و به عشق هم نفس می کشیم...

 

... و کاش بدانی من چقدر دلتنگ توام... و از بسیاری اشک هایی که ریخته ام چه بر من رفته است...  که می داند؟... که می داند بی تو من چه می کشم؟... آنچه گفتم نه نوشته هایی زیباست. بلکه حرف هایی است از سر دل برای انکه... "دوستش دارم"...


جمعه 16 فروردین ماه سال 1387
رفتی...

پس از سفر دوباره ی همنفسم بعد از 17 روز حضور زیبا و عاشقانه اش کنار من و آغاز دوباره ی فاصله... :

 

رفتی و مرا میان ناباوری اشک هایم رها کردی... رفتی و با خود دل و دنیای مرا بردی... دیگر چه امیدی از این دنیا دارم؟ به کدام کنج این خانه چشم امید ببندم وقتی از هیچ کجای آن عطر حضورت نمی آید؟... در تنهایی غریب خود با درد اشک میریزم و کسی نیست برای آهنگ هق هق گریه هایم ترانه ی "من کنار تو هستم" را بخواند...

چه ناباورانه رفتی رامین من... دیگر وجود گرم و مهربانت را کنار خود حس نمی کنم... در فضای خانه قدم میزنم... هر کنج خانه خاطره ای از تو دارد... و من همانند دیوانگان به در و دیوار و جای خالی ات چشم میدوزم... گاه میدوم و بلند بلند گریه می کنم... چطور باور کنم تا مدت ها نیستی تا با چشمان مهربانت نگاه مشتاقم را دنبال کنی؟... دیگر برایم شعر نمی خوانی... دیگر هرم نفس هایت را حس نمی کنم... دیگر برای خنده هایم ذوق نمی کنی... دیگر عاشقانه نامم را صدا نمی کنی... جانمازی که هر روز با آن نماز میخواندی را بوسیدم و با اشک چشمانم خیس کردم...

از امشب دگربار افسانه ی نیمه شب های غریب و خیسم آغاز خواهد شد...

بارالها این اشک ها را بی پاسخ مگذار... خدایا تو بیش از هر کس از عمق عشق و دلدادگیمان و دردی که از دوری هم میکشیم با خبری... پس بخواه و یاریمان کن تا فاصله ها را از این عشق برداریم... یاریمان کن تا به روزی برسیم که هر لحظه نفس هایمان در هوای یکدگر برآیند...

 

16 فروردین 1387

14:46

 

پینوشت1: باور کن اصلا باور نمی کنم 17 روز کنارم بودی... انگار خواب شیرینی دیده ام و...! دارم فکر می کنم این زمان چگونه سپری شد که من حتی یک لحظه اش را درک نکردم!... گویی در این 17 روز اصلا زندگی نکرده ام! کاش بفهمی چه می گویم...

 

پینوشت2: برای تو هر قدر بخواهی صبوری خواهم کرد. لیاقت تو جنونی بیش از این است که اکنون مبتلای آنم... به خاطر تو به دنیا پشت پا زده ام و هر روز که میگذرد از این بابت خرسندم، پس هر زمان بخواهی از مرگ نیز مرا باکی نیست. همین!


یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
وقتی تمام می شود قدرت انتظار...

وقتی تمام می شود قدرت انتظار... وقتی در هزارتوهای صبوری گم میشوم... وقتی هر چه نقطه میشمارم، نقطه میگذارند... برای رهایی از درماندگی ندیدنش آرزوی مرگ میکنم!! تا بدین ترتیب روحم بتواند در جوار او به سر برد...

باور کنید دردی بر روح و تنم روان است که از حوصله هر انسانی خارج است... مدام مجنون وار بر در و دیوار یادش بوسه میزنم... هرآنچه مرا به یادش اندازد آغاز بی تابیست... و اینجا همه چیز بوی او را دارد...

کاش امشب بمیرم!! دیگر توان از کف داده ام... خدا خدا...

23:18   22 اسفند86

 

 

پینوشت 1: پیشا پیش سال جدید را تبریک عرض می نمایم... در این روزهای پایانی سال دعا کنید همه ی آن ها که در دل عشقی حقیقی دارند به وصال نائل گردند. بخصوص برای دوست خوبم، فیروزه ی عزیز دعا کنید دوری و بی خبری یکساله از معشوقش به سر شده و سال جدید خویش را با حضور عشقش شروع کند.

 

پینوشت 2: تا دیدار دیگر بار محبوبم تنها چهار روز مانده است...


پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386
تولد دوباره ی عشق...

و گفتی که فردا می آیی... و اندیشه ی این بازگشت سخت بیتابم کرده است... چنانکه از شوق، فضای ثانیه هایم بارانی شده است... پاک و آبی... با بی قراری طول اتاق را قدم میزنم... "لحظه ی دیدار نزدیک است..." هر چند دیداری بدون حضور دست ها و جسم هایمان!... و خودت خوب میدانی آنچه در عشق من و تو کم اهمیت ترین بوده است همین جسم هاست...

عجیب سفری بود... بی خبری از تو هر روز هزاران بار مرا در خود شکست و تمام دقایقش به اندازه ی تمام دریاها باریدم و به اندازه ی همه ی کویرها خواب قیامت! دیدم.

خدا میداند... خدا میداند چقدر خوشحالم... فردا روز زیبائیست... به زیبایی تولد یک عشق... کاش مرا یارای کنار تو بودن بود... بی گمان همه ی دنیا را برایت آذین میبستم... چند شب است بی خبری از تو خواب و خوراک از من گرفته است... اما امشب را با رویای بازگشت تو آرام و کودکانه خواهم خفت...

بارالها شکر که...

پینوشت: دیگر باره "همینجا" خواهم نوشت... آن شناسا نوشتن ، آن هم میان آدمک های نادانی که...! عذابم میدهد... همینجا می نویسم... گمنامی در عشق زیباتر است...

همین جا خواهیم نوشت ... همین جا که روزگار پیش از وصال نیز بسیار برای یکدیگر از عشق گفتیم... همینجا خواهیم نوشت تا تا ابد یادمان بماند هنوز دخترک و پسرک قصه ها هستیم...


سه شنبه 6 آذر ماه سال 1386
این چه عشقیست...؟

باز امشب شوری دیگر هوای قلب و چشمانم را در تسخیر گرفته است. چشم هایم بارانیست...حس پاکی میگوید من امشب با جنون عشقت به آسمان ها خواهم رفت. بالش و گوشه ی پتویم خیس ِ اشک... درمانده ام... از کدام پنجره، چشمانت را ببینم؟ کدام مقدس را قسم دهم که برای لحظه ای... تنها یک لحظه دست هایت را به دست هایم ببخشند...

و عجیب است که هیچ چیز این دنیا مرا از تو دور نمیسازد. لحظاتی پیش در یک مراسم مهم غرق شهرت و نقطه ی تحسین بودم. اما هیاهو و مشغولیات آدم ها نتوانست ذره ای از اندیشه ی معطوف به سوی توام را، منحرف سازد. جدا شدن از آن جمع همانا و جاری شدن اشک هایم همانا... این چه عشقیست...؟...

زیر لب "ام الیجیب..." میخوانم... به امید آرامش دل... اما گویا آیه های مقدس نیز در مقابل این قلب عاشق کم آورده اند... فایده ندارد... لب ورچیدن ها... اشک ها... التماس ها... دعاها... بی فایده است... کسی به لحظه هایم نور نمیپاشد...

شور و سودای این عشق چیزی فراتر از اندیشه است... "تو در منی و از من"... اما من به جای پر گشودن به سوی تو... با جنون عشقت به سوی آسمان میروم... گفته بودم "عاقبت مرا پرنده خواهی کرد"... تا آسمان هفتم چیزی نمانده... و فردا دوباره ماشین ها صدا خواهند داد... آدم ها خواهند رفت و خواهند آمد... کودکان بازی خواهند کرد...

میگیرد این عشق آخر جانم را...

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سرا پرده ی خاک

 

پینوشت: به تو غبطه میخورم!...


آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 32559


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری