آنجا که از عشقی زمینی به آسمان ها رسیدیم... آنجا که محال را ممکن ساختیم تا زین پس در تمام عرصه های زندگی یادمان باشد که هر کوهی با نیروی عشق "حقیقی" از هم میپاشد...

بسم الله العشق...

اینجا... یکی از عاشقانه نوشت های دخترک و پسرک عاشقی است که پس از یک آشنایی غریب و طوفانی در پائیز 84، برای وصال یکدیگر سفر آغاز کرده و به اندازه ی تمام کویرها و قیامت های زندگی، ره پیمودند. نه کنار هم که فرسخ ها دور از هم. اما آنچه مسلم است این است که در عشق فاصله ها ناچیز و عشق حدی فراتر از هم جواری جسم هاست... چند ماه پس از آن حادثه ی روحانی، اینجا برای پنجره های قلب های روشن، از حماسه ی دلدادگیمان قصه آغاز کردیم و چنانچه وب نوشته های این وبگاه را مطالعه نمایید خواهید دید برای وصال یکدیگر از چه طوفان ها و حادثه هایی گذشته ایم...

در حال حاضر در دوران عقد هستیم...

----------------------------------

خانه

پست الکترونیک

طراح قالب:
عشق بیدار


عناوین آخرین یادداشت ها


درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 24 دی ماه سال 1390
آخرین دانه ی تسبیح

در یک قدمی تو  اما زیر سقفی دیگر، یتاب دیدارت نشسته ام... هوای این روزها گرگ و میش است... خوشی و غم در هم آمیخته. آنگونه که گاه نمیدانم بین خنده و گریه کدام را انتخاب کنم! دلتنگم. اگرچه چندساعت پیش کنار هم بودیم! اما این آرام گرفتن کنار یکدیگر و به ناگاه جدا شدن بسیار سخت تر است. این روزها همه ی حس های من در هم و سرگردانند. صبر عجیبی را تجربه میکنم. آنقدر عجیب که انگار روز به روز بر آن افزوده میشود اما پایانی ندارد... 

این روزها یک مشکل را حل کرده ایم. آن هم به بهترین نحو. اما هنوز یک و تنها یک مشکل دیگر باقی مانده است. براستی خدا؟ چه می شود اگر این یک مهره ی باقیمانده از تسبیح هزار دانه ی مشکلات ما را نیز رد کنی و "یکی نبود" قصه ی تلخ این روزهای سخت بگذرد و جای خود را به "دوتا بود" بدهد؟  

خسته ام و منتظر رد شدن این آخرین مهره ی تسبیح ... خدایا فقط یک یاری دیگر... خدایا فقط یک نگاه دیگر... خدایا...


سه شنبه 20 دی ماه سال 1390
حرف آخر

این نوشته را در فضای این موسیقی نوشته ام: لینک 

تابوتم روی دست ثانیه ها می رود... حوصله ی زمان را  با فریادها و اشک هایم سر برده ام... شب تاریک جاده را طی میکنم. به هر فانوسی دل خوش میکنم و به سمتش میدوم. اما تا به آن میرسم خاموش می شود. خسته ام. خسته و کوچک و ضعیف و مریض... اما باز هم در پی فانوسی دیگر میگردم. حتی اگر بدانم ممکن است آن هم خاموش شود...

نفرین به آنکه نمیخواهد من و تو ما شویم... نفرین به هر حس و شی و هر آنچه نمیخواهد جسم خسته ی من و تو در کنار هم آرام گیرد...

از من شعر میخواهند و شرکت در رقابت های سابق. من فقط یک جواب دادم: "من وقت ندارم"... چه می دانند دیگر از آن شاعرک سرزنده، جز روحی حقیقتا سرگردان هیچ نمانده!؟ آنقدر که حتی حوصله ی شعر گفتن هم ندارم.

در هر ثانیه ی این روزهایم بی شمار جوانه ی انتظار متولد می شود. انتظاری تلخ... خیلی تلخ... میان گردابی اسیر شده ام که نه نجات می یابم و نه مرا در کام می برد. الها لااقل بگذار مرا در خود ببلعد این گرداب سرد و هولناک و پرهیاهو... بگذار این لحظات تلخ برای همیشه تمام شوند... مرگ میخواهم... مرگی آرام... گاه می اندیشم شاید بعد از مرگ راحت تر و بی دغدغه تر بتوانم با بهارنارنجم ارتباط داشته باشم! فقط خودم باشم و خودش. حتی اگر بر سر مزاری بنشیند که دیگر گرمای تن مرا نداشته باشد...

چند شب پیش خواندن نوشته ای وصیت گونه از او در هفته نامه ای که قبلا صحبتش را کرده بودم و خطاب به من بود مرا شکست. اما امشب خودم میل نوشتن چنین حرف هایی برای او دارم...

شاید امشب بروم... صبور باش همسفر همیشه صبور من... نکند کسی اشک هایت را ببیند. مگر نمی گفتی کسی جز من نباید اشک های تو را ببیند؟ فقط وقتی بر مزارم خلوت کردی اشک بریز. بگذار گرمای اشک هایت سرمای خاک را از من بگیرد. رامین من... ببخش اگر بجای گرمای تنم که همیشه آرزویش را داشتی سرمای این سنگ نصیبت شده است... همیشه بخند. من عاشق خنده هایت بودم. همیشه در تلاش باش. من عاشق جذبه ی مردانه ات در حال تلاش برای زندگی زیبایمان بودم. خانه ی عشق را مهیا کن و جهیزیه ام را در آن بچین. خودت خوب میدانی من در آرزوی این آشیانه مُردم.  در این خانه زندگی کن. آنگونه که انگار من هستم. و باور کن هر لحظه را با تو زندگی خواهم کرد. حتی از این دنیا! مگر غیر این است که من و تو از همان نخستین نگاه و نخستین بوسه نیز دور از هم زندگی کرده ایم؟ چون گذشته جلوی همکارانت باز هم از من بگو! میخواهم همیشه در باورت زنده باشم. نمیخواهم هیچ کس جای من را میان سینه ی مهربانت بگیرد. حتی حالا که نیستم... وسایل شخصی و دفاتر خاطراتم را به خانه ی عشقمان ببر. حتی اگر کهنه شده باشند. نگذار پدر و مادرم بفهمند چه روزهای سختی بر من گذشته است... 

در دفتر خاطراتم نوشته ام دوست داشتم بعد از عروسی چه تیپ ظاهری داشته باشی. همانطور لباس بپوش. لباس عروسم را روی دیوار اتاق خواب بچسبان. حلقه ی عشقم را در گلدانی کنار یک رازقی بکار...  هر وقت بر سر مزارم آمدی عطرهای رازقی که در این سال ها روی هدیه هایت به من میدادی را به سنگ قبرم بزن. به پدرم دلداری بده. خوب میدانم این غم او را از پای در می آورد. بگو قانون عشق این است که شعله های این احساس تا فرسنگ ها آن طرف تر را میسوزاند. بگو خوب میدانم آتش عشق من، دنیای تو را نیز سوزانده است... بگو که شرمنده ی اشک های آن شبش مانده ام... 

حرف برای گفتن بسیار است. دست نوشته هایم را که بخوانی باقی حرف هایم را خواهی دانست... دوستت دارم... حتی اگر...


جمعه 16 دی ماه سال 1390
آخرین شب

هر وقت اینجا می نویسم با تمام قلب و احساسم می نویسم. فی البداهه و در پی حس های تازه می نویسم. غالبا هم موسیقی خاصی قلمم را همراهی میکند. 

امشب اما میان طنین "زیارت عاشورا" می نویسم... گوش کن، میخواند: یا اباعبدالله...  دست به روی قلبم میگذارم... صدا را تا آخرین حد بلند کرده ام. میخواهم تمام افکار دیگر از دنیای شلوغم خارج شوند. برای من امشب شب خاصیست... امشب چهلمین شب از یک نذر بارانی است...  شب آخر است... گفته اند خدا امشب  سکه ای از مهر در دستانم خواهد نهاد... اما بیش از حاجتی که در پس این نذر است، چیز دیگری میان لحظاتم غوغا میکند... من و این جملات بارانی به هم انس گرفته بودیم... روزهاست جزئی از دنیای من شده اند. بسیاریشان ناخواسته بر زبانم جاری می شوند. 40 روز است سر به  سجده گذاشته ام و از خدا خواسته ام شفاعت حسین را به من هدیه کند... 

اشک میریزم و این آخرین زمزمه ها را به آسمان می فرستم...  حس آخرین زیارت هایم را دارم... حس آن موقع ها که مقابل ضریح آقای غریب سرزمین پدری ام می ایستادم و تاب دل کندن نداشتم... آه 6ماه است ضریح آقایمان را ندیده ام...

انی سلم لمن سالمکم...  

براستی چه آموخته ام از این جملات نورانی؟... وای بر من که مثل همیشه...! 

فریاد میزنم و با نوایی که میخواند بعضی جملات را بلند زمزمه میکنم. هزاران پرنده ی بی قرار در سینه ی من بیتاب پروازند... 

امشب شب آخر است... خدایا نکند دستم را خالی بگذاری... نکند ناامیدم کنی... 

حال "علقمه میخوانم"... و یا من یحول یبن المرء و قلبه... 

و تمام می شود این روزهای آسمانی... هرچند دست های من هنوز به سمت آسمانند...


چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390
طراوت عشق

دلم گرفته بود. برگشتم و پست های اخیر را مرور کردم. دیدم دوباره بدون اینکه حواسم باشد چند پست اخیر فقط از غم ها نوشته ام. هر چند این روزها دنیا واقعا هیچ موضوع شادی آوری برای من و تو نداشته است. فقط گرما و طراوت عشقمان بوده است که ما را دلگرم به ادامه کرده است و میکند...

طراوت... تازگی... باور کنید هر که میگوید هنگامه ی سختی که رسید عشق فراموشت میشود دروغ محض گفته است! باور کنید خودش و نسل های پیشینش! عشق را تجربه نکرده اند... به عشق و احساس دلگرم باشید. باور کنید من و بهارنارنجم در سخت ترین شرایط قرار گرفته ایم. در صفر مرزی دست هایمان. بارها شکسته ایم. درست در همین لحظه که مینویسم، سرمای سختی ها تا مغز استخوانمان را میسوزاند... درست در همین لحظه آنقدر از نظر روحی خسته ام که دلم فقط خواب میخواهد و فراموشی... گاه حس میکنم به مرده ای شناور روی سطح آب میمانم که منتظر است تا شاید تابش آفتاب معجزه کند و چشم هایش را باز کند... عمر دردهامان به بزرگسالی رسیده است اما هنوز عشق بین ما جوانه ی تازه ایست که تلاش میکند به آفتاب سلام کند... هنوز طپش قلب ها... بیقراری ها... دلتنگی ها و حرارت عشق بین ما غوغا میکند. حتی اخیرا بیقراری ها و دلتنگی هایمان بیشتر شده است... نمیدانم حرف هایم را درک میکنید یا نه. حق هم دارید درک نکنید! چه کسی باور میکند بعد از شش سال دوری، حال هم که خدا معجزه کرد و از یک آسمان نفس میکشیم سقف من یک اتاق کوچک و مشترک از یک خوابگاه دانشجویی باشد و سهم تو سقف خانه ی پدرت. پدری که هرگز درد دل تو و غربت مرا نفهمید... چه کسی باور میکند من و تو مثل دو کبوتر در دو قفس جدا کنار یکدیگر هستیم که حتی حسرت یک لحظه آغوش یکدیگر را به دل داریم اما هر چه پر و بال میزنیم به هم نمیرسیم... گاهی فکر میکنم خدا دلش به حال من و تو میسوزد...

من خسته شده ام... خیلی خسته... این حق من است که بعد از این همه سال سختی بخواهم دلم به عشق همسرم آرام گیرد... این حق من است که شب بجای غربت آن تخت تاریک در آن خوابگاه دلگیر آغوش همسرم پناه خستگی های یک روز من باشد. این حق من است...

باور کنید تا دندان! لبریزم. باور کنید تحمل یک هفته ی دیگر را ندارم چه برسد به 3ماه دیگر. آن هم چه سه ماهی! سه ماه با تردید تمام شدن. سه ماه با مشخص نبودن نتیجه. سه ماه با سختی بیشتر.  باور کنید این روزها فکرهای احمقانه میکنم! مثلا دلم میخواهد یک باره کسی از راه برسد و بگوید من کاری میکنم شما دوتا زیر یک سقف بروید. اشک هایم میریزند... خدایا من خسته شدم. دلم از یک بچه هم نازک تر شده این روزها. خودت دست دلم را بگیر. تو که یک بار معجزه کردی. یک بار دیگر هم... 

|| مثلا میخواستم تو این پست از جزئیات عاشقانه هامون بنویسم. از اونچه تو لحظه های من و تو میگذره. از دست هامون. از خنده هامون. از حرف هامون... 

+ این روزها آنقدر لبریزم که فقط نوشتن آرامم میکند. دگر نمی خواهم مستقیم با کسی در مورد دردهایم جرف بزنم. وبلاگ روزنوشت هایم را بستم. وبلاگ رسمی ام را تعطیل کردم. دفتر شعرهایم را جمع کردم. میخواهم از این به بعد در این وبلاگ بیشتر جرف بزنم. و تا یک روز خاص دیگر در وبلاگ های دیگرم نمی نویسم. دیگر شعرها و کتابم و دنیای آدم های جدی هیچ رنگی ندارد... 

ضمنا شاید هم به زودی بعضی پست های اینجا را رمز دار کنم...


شنبه 3 دی ماه سال 1390
التماسش کردم...

از بزم همآغوشی با خدا می آیم. آنقدر خسته ام که نای ایستادن ندارم. سرانگشتانم را به آسمان آویخته ام تا زمین نخورم. خود را میان آغوشش فنا کردم. خودم را . من را . دیگر هیچ از خودم نمانده. عصبانی بودم. عصبانی از اینکه چرا مرا نمیبیند؟ از اینکه چرا اینقدر آزارم می دهد؟ فریاد زدم. بر زمین و آسمان مشت کوبیدم. صدایش کردم. از او خواستم تمام آنچه داشتم را به من برگرداند. همه ی آنچه که خودش به من داده بود. به مقربان آستانش قسمش دادم. التماسش کردم. ضجه زدم.

و خدا فقط سکوت کرد. اما خوب میدانم می شنید...

سرم درد می کند. سال ها و حتی هرگز اینقدر گریه نکرده بودم. واقعا به بن بست رسیده بودم. همه ی درها را به رویم بسته می دیدم. از اینهمه درماندگی خودم و کمک نکردن خدا به ستوه آمدم. وضو گرفتم و چادرنماز بر سر کردم و خدا را به آن سمت سجاده ام دعوت کردم. قسمش دادم. فریاد زدم. باریدم و نالیدم. مویه کردم. بر زمین مشت کوبیدم. چادرنمازم از اشک هایم خیس شد. خدا مبهوت مانده بود. شاید فکر نمیکرد اینقدر لبریز شده باشم...

توسل خواندم... از آن سال های ابتدای عشقمان توسل نخوانده بودم. همه ی اولیای خدا را واسطه کردم از این عذاب سنگین و سرد نجاتم دهند. به اسم امام رضایمان که رسیدم دوباره اشک هایم ریخت. گله کردم. گفتم این رسم غریب نوازی نیست. خوب میدانم دل آقایمان مهربان است. می دانم درد مرا میفهمد.

خسته ام. حتی نای بالا آوردن انگشتام از روی صفحه کلید برای تایپ حرف بعدی رو ندارم.

دعایم کنید... دعایم کنید...


یکشنبه 27 آذر ماه سال 1390
آن منم!...

 اگر میخواهید مرا بفهمید دلنوشته ی این لحظه هایم را با این آهنگ بخوانید.

شبیخون افق را بنگر. آن منم! همان تابوتی که روی دستان خسته ی هزاران عقربه میرود. آن منم. همان فریاد خاموش خفته در بطن رنجور ثانیه ها. همان رازقی رنگ پریده و زخمی... همان آبی کبود کبود کبود... 

دشنه ای میخواهم. تیز و عریان. بزنم بر سینه ی زمان. قلب سنگش را در چنگ گیرم. بکوبم بر دیوار کوچه ی تنهایی ام. بیفتد روی زمین. زیر لگدهایم له شود. سرم را در گریبان فرو برم. آرام آرام از پیچ کوچه ناپدید شوم... 

آرامت نمی گذارم دنیا. انتقام تمام لحظاتم را از تو خواهم گرفت. باید پیش چشمانم زجر بکشی. باید بین صدای خنده های من و دلدارم گم شوی. باید زیر گام های محکممان له شوی. باید فریاد بزنی. باید التماس کنی. باید بمیری. 

کسی از نقاره خانه ها زمزمه میکند: آرام بگیر رازقی... تو نباید با پاییز بروی. تو نباید بخوابی... تو نباید توقف کنی... راه برو... راه برو...

 

 چشمه ی اشک هایم خشکیده است. چشم هایم به چشم های قاب عکس خانه ی متروک زمان شبیه شده است. هر ثانیه هزاران پروانه میان مردمک هایم می میرند. من باید پلک بزنم. قاب باید کنار برود...

- سخت ترین پاییز تمام این سال های عاشقی را گذراندیم. سرما تا مغز استخوان هایمان نفوذ کرد. هزاران بار در خود مردیم. آنقدر در خود مردم که به این راحتی نای زنده شدن ندارم. یلدا در پیش است. کسی به من گفته است اگر آخرین شب پاییز امسال به خواب روم، بهار هرگز نخواهد رسید. اما کس دیگری گفته است خدا نمیگذارد من بخواب روم...

یه سوال از تک تک مخاطبان اینجا(اعم از خاموش و گویا): اینجا که میای چه حسی داری؟ در مورد دنیای ما چی فکر میکنی؟ احساس میکنم از اینهمه مشکل خسته شدین. نمیدونم چرا تازگیا اینجا احساس غریبی میکنم...  

این سال ها خیلی طولانی بود. نه؟ قرار نبود اینطوری شه... قرار نبود... حالا بیشتر از قبل وقتی اسم عشق میاد تنم می لرزه... تا میگن کسی عاشق شده، براش دعا میکنم.

اگه یه روز بچه ام بخواد عاشق شه تموم آیه های آسمونی رو بدرقه ی راهش میکنم... بهش میگم "خودت رو آتش بزن تا به عشق برسی" من این مفهوم رو با همه ی وجود حس و تجربه کردم. اگه یه روز بچم بخواد عاشق شه از زیر قرآن ردش میکنم و باهاش خداحافظی میکنم... بعد آروم دم گوشش میگم: "من با خون ثانیه هام وضو گرفتم که تو امروز اینجایی. جگر شیر داشته باش. مرد سفر باش. مرد سفر باش ثمره ی طوفانی ترین عشق..."


سه شنبه 8 آذر ماه سال 1390
منبع مطمئن!

شجاعانه در چشم هایت نگریستم. دیگر هیچ لزومی نداشت الکی به رویت بخندم. حالا دیگر به تو هیچ احتیاجی نداریم. نه تنها به تو. به هیچ انسانی. من همه چیز را به منبع مطمئنی واگذار کرده ام که یقین دارم همه چیز را حل خواهد کرد. یقین دارم شادی را به آشیانه مان باز می گرداند. اگر همین الان هم حاضر شدم از هوای مسموم خانه ی خاکستری تو نفس بکشم به حرمت خواست همان منبع مطمئن است... 

من... و رامینم... و دنیای قشنگمان دیگر نیازی به شما نداریم. دو روز است ما آزادیم. بعد از ۵ سال که ما را در قفس حبس کرده اید حالا آزادیم. آزاد و بلندپرواز. منبع مطمئنی پشت ماست که وعده اش هرگز خلف ندارد. منبع مطمئن ما خداست و مولایمان، حسین(ع)... 

من ساده و مطمئن همه چیز را به آن ها سپرده ام... چنان یقینی به جان و دلم روان است که دیگر به هیچ مخلوقی از جنس خودم امید نخواهم بست. غرور زیباییست. احساس قدرتی سرشار و همیشگی... حسی ناب که هیچوقت در زندگی تجربه نکرده ام. خودم و همسفر پاکم را به آسمان خواهم رساند...

خدایا ببخش که خیلی بی تابی کردم. تازه دارم میفهمم اگر چیزای بزرگی رو ازم بگیری میخوای بجاش چیزای مهمتری بهم بدی. اگه دنیامو ازم بگیری میخوای آخرتم رو بسازی. خدایا شکرت بخاطر همه ی این سختی ها. تازه از خواب غفلت بیدار شدم. قبلا خیلی ها بهم گفته بودن. اما تو که خودت منو آفریدی خوب میشناسی منو! تا خار تو دستم نره کاکتوس رو باور نمی کنم! بنابراین به روش خودم حالیم کردی. خدایا حتما منو خیلی دوست داری که خودت مستقیما داری برای به کمال رسوندن من تلاش می کنی. خداجون خومونیم. من که خوب میدونم آخرش منو تو آغوشت می گیری. خداجون خوشحالم. خیلی خوشحال. درسته که چیزای بزرگی ازم گرفتی اما داری چیزای بزرگتری بهم میدی. خدایا من دارم به تو نزدیک میشم...


دوشنبه 30 آبان ماه سال 1390
بال هایشان را میشکنیم!

 دوباره اشک بر گونه دارم و درد در دل... باز مترسک ها در آستان غریب دنیایمان قهقهه میزنند و من و تو جز آغوش یکدیگر پناهی نداریم... 

قصه ی این روزهای من و تو به افسانه های هزار درس می ماند که روزگاری برای دنیا تعریف خواهد شد... 

۶سال تمام به چیزی دل خوش کنی و بدانی روزی برای همیشه به هم خواهی رسید که آن موضوع محقق شود اما به یکباره درست در آستانه ی وصال دمادم... درست در هنگامه ی خوشی هایت برای عروسی، با نامردی کوهی عظیم مقابلت بگذارند... درست 4ماه پیش از وصال احساس کنی سرمایه ی مادی 6 سال را از تو گرفته اند... چرا؟ "کاری کنند که ما یاد بگیریم روی پای خودمان بایستیم"!!!!!!! بهانه مزخرف تر از این شنیده بودید؟ برای دو نفر که شاغلند و هیچ هزینه ای از خانواده دریافت نمی کنند نیاز به آموزش روی پای خود ایستادن هست؟!!! شاید هم گناهی ندارند. در این سال های سخت من و تو هیچ نقشی نداشته اند که بتوانند درک کنند آنقدر بزرگ شده ایم که حتی میتوانیم به آن ها هم درس بدهیم! 

دلم سخت از این مترسک های پوشالی... حقیقتا پوشالی... گرفته است. تنفر همه ی وجودم را گرفته است. دو هفته ی گذشته سخت ترین روزهای ماجرای این عشق بر من و بهارنارنجم گذشت... حتی سعی کردند مار از هم دور و جدا کنند... فقط خدا میداند چه روزهای سختی بر ما گذشت و میگذرد... فقط خدا... خدای این قطره های زلال باران میفهمد چه دردی در پس اشک هامان نهفته بود...  

حتی برای هر کس تعریف کردم بن بست کامل را حس کرد.

تو در تمام این دو هفته صبور بودی و محکم. حتی آن شب که اشک میریختی دست هایم را هر لحظه میفشردی و بر عشق تاکید می کردی... اما من بارها کم آوردم و از ناامیدی گفتم... تو شکستی... حتی بیشتر از من. اما باز هم تکیه گاه من بودی... شاید تمام این سختی ها لازم باشد تا هیچگاه در گیر و دار روزگار فراموش نکنم چه عشقی بین من و تو جاریست...

 اما ما دخترک و پسرک بیابان های سخت عشقیم... اجازه نخواهیم داد حرمت عشق بشکند... اجازه نخواهیم داد به عشق و روح و روان ما ضربه بزنند. تا آخرین توان... تا آخرین توان خود را در راه خواهیم نهاد... بال هایشان را میشکنیم.. هرچند خدا هم تقاص مظلومیت ما را خواهد گرفت اما خود نیز کاری میکنیم که روزگاری به دست و پای ما بیفتند...  

به آنان و دنیا ثابت می کنیم برنده ی این بازی تلخ کیست؟ 

زانوان خسته ام را صاف میکنم... می ایستم و با افتخار سرم را بالا میگیرم. چرا باید بخاطر نبود یک موضوع مادی ساده، احساس شرم کنم... من عاشقم و سال ها بر سر عشق خود ایستاده ام. سرم را بالا میگیرم و با اقتدار دنیایم را با تو دوباره میسازم... من عاشق توام... تو عاشق من... در این وانفسای روزگار این کم نیست... دیگر از آن ها انتظار ندارم سقف آشیانه ی من و تو را بسازند. سقف آشیانه ی من و تو باید با پرهای روزهای پروانگیمان ساخته شود. سقف را میسازیم. خیلی زود. خیلی زود. خیلی زود. چیزی تا وصال دمادم نمانده. بشمار روزگار... بشمار.

من و تو سختی کشیدیم تا به هم رسیدیم         من و تو این عشق رو به هیچ قیمتی از دست نمیدیم

 

بعدا نوشت: 

"برای آقای آشنای سرزمینمان"

اندک اشاره ای به تو کافیست تا این دل و دیده غوغا کند... و بی گمان خود بهتر از هر کس میدانی راز این مساله را... مرا که فراموش نکرده ای؟ همان آهوی سرکش و سرگشته ی خاک توام. همان کبوتر بلندپرواز. همان که سالی چندبار برای دیدنت می آمد... و حالا از وقتی از سرزمین خودمان رفته ام هنوز قسمت نشده ببینمت. دلتنگم... یک دلتنگی فطری! مثل حسی که خدا در عمیق ترین نقاط وجودت نهاده باشد... دلتنگم... نکند اینجا مرا تنها بگذاری آقا؟ بوی اشک هایم تا آنجا نمی آید؟ این بار من غریبم و دلگیر... آقا اینجا آدم ها مثل سرزمین خودمان نیستند. آقا آسمان اینجا آبی نیست. آقا اینجا کبوترها را دوست ندارند.  مردم اینجا عقیده دارند باید کبوترها را در قفس نگه داشت. آقا در این چند وقت اینقدر بال و پر ریخته ام که باور نمی کنی. بال هایم را لمس کن تا بفهمی چقدر آزارم داده اند... آن ها را هم به تو واگذار میکنم.

چقدر دلم هوای پنجره هایت را دارد...


پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1390
شش سال هم تمام شد...

غروب شد و دوباره تکرار ملال آور کلاس و درس و کلاس درس عمومی. شلوغی و هیاهوی کلاس هیچ شوری در من ایجاد نمی کرد. روی جزوه هایم شعر می نوشتم. بر خلاف سبک همیشگی ام آن شب برای اولین بار یک غزل کوتاه گفتم: "دلم تنگ است... " شب عجیبی بود. انگار تنهایی را بیشتر از هر زمان دیگر حس میکردم. کلاس تمام شد. سرویس شلوغ و نگاه غریب و بی هدف من به خیابان و ماشین ها و آدم هایش که هیچکدام همدل من نبودند...  

یک لحظه و یک حادثه ی بزرگ... 

غم دلم را فهمیدی... سعی کردی شادم کنی. تعجب کردم از اینکه هنوز هم هستند آدم هایی که... آنقدر از آشنایی با چنین آدمی خوشحال شده بودم که برای یک لحظه تصمیم گرفتم غزلم را به تو هدیه کنم!! ناگهان یادم آمد کار درستی نیست! و این کار را نکردم. اما برای اولین بار با آرامش و قلبی شاد به خوابگاه برگشتم. آن شب در دفتر خاطراتم از تو نوشتم و بعدش به رسم و عادت دنیای خلوت و مغرور خودم در ادامه نوشتم: "اما باید فراموشش کنم. ممکنه اگه بهش فکر کنم دلبسته بشم. من نباید عاشق بشم!"  

این قرار آن رزوهای من با خلوت خودم بود که نگذارم هیچ حسی مرا به کسی دلبسته کند. سختگیرانه فکر کنم و سختگیرانه در مورد آدم ها برخورد کنم تا مبادا عاشق شوم! از عاشق شدن میترسیدم. به هیچ عنوان در خودم توان طی کردن بیابان پرخطر عشق را نمی دیدم... 

اما آن روز حتی فکرش را هم نمی کردم... رامین... "مرد بزرگ من"... از آن شب عاشقم شد... آن شب حتی فکرش را هم نمی کردم روزی عاشق خواهم شد. آن هم نه یک عشق معمولی... نه مثل دوستانم که بعد از نهایتا چندماه سختی به وصال میرسیدند... آن شب حتی فکر هم نمی کردم روزی بخاطر یک نفر از همه چیز حتی غرورم خواهم گذشت. آن روز حتی فکرش را هم نمی کردم من... دخترک مغرور و بلند پرواز قصه ها از همه چیز... همه چیز... بگذرد بخاطر یک مرد... کی؟! من؟!!!! منی که در دفتر خاطراتم همیشه مینوشتم: "در دایره ی  تقدیر، مردها به وسعت غیر قابل تصوری نامردند!!" نمیدانم این جمله را کجا دیده بودم. اما آن را خیلی دوست داشتم و به تمام مردان کره ی زمین بجز پدرم بد بین بودم!

من اصلا عاشقی بلد نبودم. آنقدر مغرور بودم که نه از سر به گناه افتادن، بلکه از سر غرور در نگاه هیچ پسری نگاه نمی کردم. با هم کلاسی های پسر حرف نمیزدم! همه چیز را طبیعی تحلیل می کردم! حتی نگاه و برخورد کسانی که عاشقم می شدند... من اصلا به اصطلاحاتی مثل عشق آسمانی فکر نکرده بودم. من درد هم اتاقی ام که از دلتنگی معشوقش گریه میکرد را درک نمی کردم. سعی میکردم وادارش کنم از او جدا شود!!! به گریه هایش میخندیدم و میگفتم: "تو دیوونه ای که این دردسرها رو برا خودت درست کردی!"

اما این عشق در طی این سال ها مرا چنان نرم و آرام کرد که این روزها با قلبی سرشار از عشق بر بلندای قله ی رفیع تجربیات این سال هایم می ایستم و به آن روزهایم لبخند میزنم...

در ذهن من از عشق فقط رویاهایی از دوران نوچوانی ام باقی مانده بود. ساده و بچگانه! 

نوجوان که بودم از رویاهای عوالم خاصم! مردی بود که تا حد جنون دوستم داشته باشد. در کارهای شخصی کمکم کند. از مریض شدنم تب کند. بخاطرم به آب و آتش بزند. برایم شعر و متن بنویسد و در بزرگترین روزنامه ها به چاپ برساند! و حالا مرد من تک تک آن رویاها را برایم برآورده کرده است... بخصوص این مورد آخری که این روزها خبر عشق او به من، را به گوش مردم شهر می رساند...  

"افسانه ی این عشق روزی دنیا رو تکون میده... "

سالگرد آشناییمون مبارک گل من... 

و از فردا وارد هفتمین سال این قصه ی سخت و زیبا خواهیم شد... خدایا به ما عشق بیشتر و صبر بیشتر عطا کن... 

هنوز دنیا و آدم هایش با تمام توان در برابر من و تو ایستاده اند... اما خبر ندارند عشقی که 7 سال از تمام آزمایشات سربلند بیرون آمده، در مقابل هیچ دسیسه ای تسلیم نمی شود. خبر ندارند ما به مرحله ای رسیده ایم که همه چیز را برای آن یکیمان فدا میکنیم. همه چیز... همه چیز... همه چیز... 


یکشنبه 15 آبان ماه سال 1390
باران

دلم گرفته بود... مثل دل آسمان... اما آسمان کم طاقت تر از من آه کشید و بعد آرام آرام گریست... من هم... 

دو روز است نه خواب دارم و نه خوراک. دوباره در چنگ مشکل دیگری اسیر شده ایم. دوباره آدمک ها و خودخواهی هایشان... و دل غریب من... و تن خسته ی تو... 

اما باز هم چون همیشه این تویی که قوی تر از من تکیه گاه میشوی برای روح و تن آزرده ی من...  در حالیکه شهر و آدم هایش از باران فرار میکردند مرا زیر باران به بزم آغوشت دعوت کردی...

باران بهانه بود برای ابراز عشق... به همین سادگی. دست در دست یکدیگر بدون چتر راهی خیابان شدیم. سکوت و خلوت یک نیمه شب بارانی... انعکاس صدای خنده های من و تو... ماشین مدل بالایی از جلوی ما پیچید و جلوی در خانه ی زیبایی توقف کرد... قلبم آرام گفت: لذت و آرامشی که من پیاده زیر این باران با غصه ی نبود سقفی برای زندگی دارم، را تو هرگز در آن ماشین و خانه حس نمیکنی... بعد دست های محبوبم را محکم فشردم و دوباره _ به درز دیوار _ خندیدیم!  

دوستان خوبم. همراهان همیشگی ام. با همان دل های پاک که بارها از دعاهایتان در زندگی ام معجزه شده است برایم دوباره دعا کنید... دوباره درد بزرگی بر جان و تنمان روان است... دوباره میخواهند وصالمان را به تاخیر بیندازند... دوباره معجزه میخواهم...  

 

خداجون چیو میخوای بهم ثابت کنی؟ تقاص چیو داری ازم میگیری؟ من که خودم قبول دارم آدم نیستم. بنده نیستم. من که قبول دارم همه رو. اما اینو نمیتونم قبول کنم که تو بنده ی کوچیکت رو بخوای به تقاص بنده نبودنش مجازات کنی... خدایا داری منو امتحان میکنی؟ امتحان چی؟ صبر؟ باشه خدا... باشه... من رامین رو دوست دارم... با این چیزا که ازش دور نمیشم. هر چی میخوای پیش بیار. بیا خدا همین یه ذره چیزی هم که برام مونده ازم بگیر. بیا. من بازم دوستش دارم! 

 

+ این روزها خلوت من پر است از غوغای این دو آهنگ:  

دلسرد نشو از عشق (دانلود

لحظه ها(دانلود)


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>

آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 124770


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

</