X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل

.

 

حجم بسیار خاطرات مکتوب و مستندمان را هنگام آن وصال دمادم در چمدانی جای دادیم و این دنیای بزرگ عاشقانگی را با خود به خانه ی عشق آوردیم.

از انجائیکه هرازگاهی مهمانانی از راه دور داریم و گاهی ناچارا آن ها و بچه هایشان را در خانه تنها میگذاریم و سرکار میرویم این چمدان رازها و خاطراتمان را در جایی از خانه نگهداری میکنیم که دست بچه های کنجکاو به آن نرسد.

بنابراین چندان در دسترس نبود و این مسایل در کنار گرفتاری های هرازگاهی زندگی دو نفره باعث شده بود مدت ها این خاطرات مرور نشوند.

امروز تصمیم گرفتیم عصر زیبای تابستانیمان را به عطر بهاری خاطراتمان زیبا کنیم.

باز شدن در چمدان همانا و هجوم پروانه ها به فضای خانه همانا

باز شدن چمدان همانا و انفجار یک دنیا عشق و زیبایی همانا. صدها برگ کاغذ نامه ها، دل نوشته ها، شعرها، متن ها، پرینت ایمیل ها، چت ها و... که عمدتا هم ابراز دلتنگی و گلایه از فاصله و خداخدا کردن برای تمام شدن فاصله ها و وصال بود...

سی دی ها و هزاران فایل درون آن ها. هزاران ایمیل و چتی که شب بیداری هایمان را به یادمان آورد. شب هایی که تا صبح از عشق هم صحبتی با هم چشم به خواب نسپردیم.

بلیط های بسیاری که تاریخ هایشان با تاریخ مهمترین اتفاقات عاشقانگیمان هم خوانی داشت.

کارت پستال هایی که با یک دنیا عشق برای بهارنارنجم ساخته بودم و امروز خودم متحیر اینهمه وقت گذاشتن و زیباییشان شدم!

عکس ها و فیلم هایی که هنوز آنقدر حسشان زنده است که با سرعت نور تو را به آن روزها میبرند

نامه های زیادی که با باز شدنشان گل های خشک از لابلای آن پراکنده میشد و جای گل های قالی را میگرفت

تاریخ ها را که نگاه میکردی عمدتا مربوط به سال های 84 تا 88 بودند و بعد کارت عقدمان که هزار بار آن را بوسیدم. گروه بعد خاطرات مربوط به سال های 88 تا 90 بود و بعد نامه های پیگیری انتقالی ام به این شهر.

خاطره و خاطره و خاطره

اشک و اشک و لبخند

 

هنوز ترس آن روزها بر روح و تنم سنگینی میکند. ترس اینکه نکند یک روز ما به هم نرسیم! آنقدر از این حس پر می شوم که بی اختیار خود را در آغوش این زندگی زیبا غرق میکنم تا باور کنم همه چیز تمام شده است و این خوشی دمادم پاداش آن سال های سخت و آن روزهای بارانی است...


95/05/25



|| کتاب دومم هم رفت برای چاپ...

|| داره یه اتفاقای خوبی میفته. یه اتفاق خیلی خوب. اونقدری که تا دقیقا اتفاق نیفته نمیتونم باور کنم. دعامون کنید. دعا کنید همه چی همینطور که فکر میکنیم پیش بره. انشاالله اگر همه چی همینطوری که فکر میکنیم پیش رفت میام یه پست ویژه براش میذارم. (از اونجاییکه در مورد یه زندگی دو نفره تا میگی خبر خوب، همه مشکوک به بچه میشن صریحا این موضوع رو تکذیب میکنم. خخخ)

 

نوشته شده در جمعه 5 شهریور‌ماه سال 1395ساعت 12:50 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
0 نظر عمومی
| نظر خصوصی

فقط یک سال دیگر بزرگترین قدم اثبات این عشق به ثمر خواهد نشست...

یک سال دیگر در چنین روزی ما زیر سقفی عشق را تمرین هزار باره خواهیم کرد که زمانی کسانی برای خراب کردن سقف روی سر ما و عاشقانگیمان شمشیر نامردی را از آستین حسادت بیرون آورده و فراموش ناشدنی ترین ضربه را بر پیکره ی خاطراتمان زدند... هر چند این ضربه فقط مصداقی برای ضرب المثل "زمستان میرود و روسیاهی آن برای کلاغ ها می ماند" شد. فقط همین.

مترسک قصه ی ما از آن روز خوشحال است! تصورش این است که ضربه ای به ما زده است که دیگر هرگز جبران نخواهد شد.

مترسک خبر ندارد زیر پوست این عشق، تلاش دو نفره ای در جریان بوده است که زودتر از تصور او و هریک از اطرافیان ما نهایتا یک سال دیگر به ثمر خواهد نشست.

مترسک خبر ندارد ما خدایی را داشتیم که فراتر از برنامه ریزی او عمل می کند. خدایی که قصه ی تقدیر آدم هایش را از روی کتاب قلبشان می نویسد...


همه میدانید که ما این زندگی زیبا را با صفر شروع کردیم. از سمت خانواده ها پیشنهادات بزرگوارانه ای برای کمک مالی در ابتدای این راه شد اما من و رامین تصمیم گرفتیم به تنهایی ستون های این زندگی را تا آسمان بالا ببریم تا عمق لذت بدست آوردن را تجربه کنیم...

در زندگی ما معجزاتی اتفاق افتاده است که شاید هیچکس باور نکند. ما علی رغم شروع از صفر، همیشه عزتمند و شاد زندگی کردیم. گرچه برای رسیدن به هدف های مهمی که داشتیم کوه ها و دشت های زیادی را پشت سر گذاشته ایم.

معجزاتی که برای دلیل اتفاق افتادنشان فقط میتوان به رابطه ی خدا و عشق فکر کرد...

در اوج ناباوری مترسک،  3 ماه بعد از ازدواج ماشین مورد علاقه مان را خریدیم. و با گذشت زمان، مدل و سال تولید ماشین را ارتقا دادیم.

در اوج ناباوری مترسک، ما روز به روز عزتمندتر ورق های زندگیمان را برگرداندیم...

در اوج ناباوری مترسک، ما روز به روز عاشق تر از هوای این غربت نفس کشیدیم...

و حالا در اوج ناباوری مترسک، ما یک سال دیگر بدون حتی یک ریال کمک مالی اطرافیان خانه خواهیم خرید(خانه ای بهتر از خانه ی مترسک!) 

موضوع خانه از آن جهت برای ما اهمیت دارد که 3 سال پیش مترسک گشت و گشت و گشت تا به خیال خودش مهمترین نقطه ای که از آن میتواند به ما کاری ترین ضربه را بزند پیدا کند و آن نقطه "خانه" بود. موضوع پیچیده تر از آن است که بخواهم اینجا توضیحی بدهم و هر توضیحی ممکن است منجر به قضاوت اشتباه بشود(لطف پست قبلم را حتما بخوانید)

مترسک فکرش را هم نمی کرد دو جوان معمولی با شرایط صفر مالی در یک کلان شهر، در شرایط جهش بازار مسکن، در شرایط رکود بازارکار، در شرایط... بتوانندتا 20 سالگی فرزندانشان خانه بخرند! 


و شاید باورتان نشود اگر بگویم چقدر عجیب تکه های این پازل ها جور شد...


+ تصمیم دارم بیشتر اینجا بنویسم. هوای اینجا با تمام صفحاتم فرق میکند...

+ خودم که نشستم این نوشته را خواندم احساس کردم ممکن است این فکر به ذهن مخاطب خطور کند که ما زندگیمان را بر مبنای جنگ با مترسک می چرخانیم! نه. اینها تنها دلنوشته های این لحظه ی من برای کسانیست که شاید روزی در موقعیت ما قرار بگیرند.من اینجا فقط دردودل میکنم. وگرنه ما کوچکترین جایی برای غمگین بودن از دست مترسک نگذاشته ایم. تلاش ما برای جنگ با مترسک یا ثابت کردن چیزی به اون نبوده است. این کوچکترین هدف ما بوده است. هدف اصلی ارتقای عشق و زندگی دو نفره ی خودمان بوده است. هدف ما رسیدن به شادی بیشتر و رضایت عمیق تر خودمان بوده است. مثل همه ی آدم های دیگر.

کلا گاهی فکر میکنم شاید کسانیکه این وبلاگ را میخوانند فکر کنن من انسان حساس و کینه جویی هستم که تمام این چندسال به دنبال انتقام بوده ام! اما دوستان اینجا که در دنیای واقعی هم مرا میشناسند میدانند که من کمترین توجهم به این مسایل است. دلیلی که اینجا از این مسایل حرف میزنم این است که از همان روزهای اول اینجا از موانع عشقمان نوشته ام و حالا هم باید در ادامه ی همان موضوعات بنویسم. شاید حرف هایم قلب شکسته ی دیگری را آرام کند...

+ ادامه تحصیل هم از فرازهای مهم زندگی ما بود. ارشد رشته و دانشگاه مد نظرم را قبول شدم. با رتبه ی تک رقمی! 

+ مترسک گاهی ما را که میبیند لبخند میزند و از دیدن خوشبختیمان ابراز خوشحالی میکند. به نظر شما من باید باور کنم؟! واقعیت این است که من باور نمی کنم... 

نوشته شده در جمعه 8 مرداد‌ماه سال 1395ساعت 11:30 ق.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
3 نظر عمومی
| نظر خصوصی

خیلی وقته اینجا ننوشتم. میدونم این چند ساله اینجوری شده. دلیلش یکی همون جریان جای دیگه نوشتنمه. اما دلیل دیگه قضاوت هاییه که این روزها همه ازش شاکی شدن. افرادی از اطرافیان آشنای من ممکنه به این صفحه دسترسی داشته باشن که عادت به قضاوت نادرست و بی انصافانه دارن! همون کسایی که چند وقت قبل بدون کوچکترین کاهی برامون یه کوه ساختن که من و رامین این وسط شوکه شدیم و هنوزم مثل یه ماجرای جنایی! به دنبال کشف این هستیم که اصلا این قضاوت و شایعه ی عجیب از کجا میتونه شکل گرفته باشه! 

کلاغ هایی نشسته بودن پشت سرمون گفته بودن من و رامین داریم از هم جدا میشیم! دلیلش رو هم فرموده بودن خیانت بزرگ و ازدواج مجدد!

جالب اینجاست که این شایعه چنان عجیب و سریع همه جا پیچیده بود که یکی از دوستانم که چند ساله آمریکا زندگی میکنه باهام تماس گرفت و در موردش ازم پرسید. وقتی بهش گفتم در این قضیه حتی "چیزکی" هم نبوده که بخوان ازش "چیزها" ساخته باشن و شاید دلیلش قضاوت از روی شعرهایی باشه که همیشه عاشقانه بودن و این اواخر بخاطر توصیه اساتیدم برای کتاب دوم سعی کردم قدری خودم رو در حال و هوای دوری و جدایی قرار بدم و احساسم رو روی کاغذ بیارم باشه، تعجب کرد. به دوستم گفتم تصمیم دارم تمام صفحات مجازیم رو ببندم. شعر و کتاب باید به دست اهلش برسه نه هر انسان بی انصافی!

دوستم از برخورد من تعجب کرد و حتی شماتتم کرد که این چه طرز فکریه؟! تو کاری به این افراد نداشته باش و جسارت خودت رو حفظ کن. از قضاوت ها ناراحت نشو!

اما آخه مگه میشه ناراحت نشد؟ مگه میشه تو داری شاد و عاشقانه روزهای یه زندگی زیبا رو رقم میزنی، اونوقت دیگران پشت سرت این حرف ها رو بزنن و بعد تو ناراحت نشی؟! من که نمیتونم!


یا مثلا من و رامین فعلا تصمیمی برای بچه دار شدن نداریم. خدا رو شکر تمام ازمایشات هم انجام شده و تا این لحظه صحت و سلامت کامل برقراره! اما خودتون بهتر میدونید پشت سرمون چیا ممکنه گفته باشن. دل آدم به درد میاد واقعا از اینهمه بی پروایی در قضاوت احساسات دو آدم...


بگذریم. خیلی طولانی شد

این ها رو هم گفتم که اینجا و در این وبلاگ که من کاملا غیر مستقیم از شخصیت ها حرف میزنم، خواهش میکنم قضاوت نکنید. خواهش میکنم اولین فکری که در مورد نسبت هرکدوم از شخصیت ها با ما به ذهنتون رسید رو درست تصور نکنید. گاهی اتفاقات زندگی آدم ها پیچیده تر از تصور شماست...


+ نیومده بودم اینجا این حرف ها رو بزنم. اومده بودم پست بعدی رو بنویسم. اما چون در پست بعدی میخوام چیزهایی بگم که ترسیدم دوباره مورد قضاوت اشتباه قرار بگیرم، گفتم اول اینا رو برای اون مخاطبان خاصی که اینجا رو با دید بی انصافانه میخونن بگم. سعی میکنم دوباره آروم بشم و خبر مهم پست بعدی رو براتون بذارم.

نوشته شده در جمعه 8 مرداد‌ماه سال 1395ساعت 11:01 ق.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
0 نظر عمومی
| نظر خصوصی

خودت میدونی عادت نیست. فقط دوست داشتن محضه


زندگی در کنار تو... با تمام پستی و بلندی هایش... با تمام روزهای سخت و آسانش... زیباتر و ساده تر از آنیست که می اندیشیدم...

رویاپردازی هایم منحصر به قصه های درون کتاب ها نبود. امروز رویاهایم به همان زلالی... به همان سادگی... جریان دارند. واقعا همه چیز خیلی ساده است. زندگی اصلا پیچیده نیست!

آنقدر خوشبختم که گاهی حس میکنم باید لحظه های آرامم روی قایق زیبای زندگی در برکه ی دنیا را باور کنم. این صحنه تنها منحصر به قاب ها و تابلوها نیست. زندگی و عشق من عینا همین تصویر است.

آنقدر خوشبختم که گاهی باورم نمیشود خوشبختی و آرامش به همین راحتیست. شاید هم فراموش میکنم برای رسیدن به این روزهای آرام چه سال های سخت و متلاطمی را گذرانده ایم!

گاهی باورم نمیشود در هر سنی... در هر مقطعی از زندگی... با هر میزان سختی و آسانی... میتوان عاشق بود و احساس همان روزهای آغاز عشق را داشت.

پاییز دوباره از راه رسید. فصل آشنایی من و تو در غروب پاییزی ترین روز این فصل.

چند روز پیش دوباره به شهر خاطره ها سفری داشتیم. شهری که هر کوچه و خیابان و کافی شاپ و پارکش آبستن خاطراتیست که همچنان جوشنده و بیدارند. وقتی دست در دست تو در خیابان های این شهر قدم میزنم، بیش از هر زمان دیگری احساس عشق و آرامش میکنم...

من هنوز به همان اندازه و شاید بیشتر عاشقم. تو هنوز به همان اندازه و بیشتر عاشقی. جز معجزه ی عشق چه نامی را میتوان بر این دلدادگی دمادم نهاد؟ من هنوز حتی وقتی سر کار هستیم برای برگشت به خانه و دوباره دیدنت بیقرار و دلتنگم.

+ خدا جون من که هیچوقت بنده خوبی نبودم. به پاکی و نیایش های عشقم قسمت میدم آرامش رو مهمون همیشگی زندگیمون نگه دار و در سختی ها تنهامون نذار.

نوشته شده در سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1394ساعت 01:57 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
8 نظر عمومی
| نظر خصوصی

شاید اگر آن روز میدانستم 10 سال بعد در حریم خانه ای آبی از هوای نفس های چون تویی نفس خواهم کشید، لحظه ای برای گرفتن و بوسیدن دست هایت درنگ نمی کردم. همان روز هم برای من حلال تر از لحظه ی ثبت اسم هایمان در محضر آدمک ها بودی!... کافر شدن در عشق تو به آخرتی بدون تو می ارزد، برای منی که هنوز هم یک لحظه دوری از تو جنون می آورد!

چشم هایم را می بندم و این 10 سال چون فیلمی تلخ و شیرین از مقابلم می گذرد... تمام وجودم میلرزد و اشک و لبخند توام می شود. ترس و آرامش. امید و ناامیدی. شک و یقین. 

به بازی بزرگی که بخاطر تو با زندگی و گذشته ام کردم فکر میکنم. به اشک های لحظه ی خداحافظی پدرم. به هق هق گریه های مادرم. به افتخارات و گذشته ی موفق اجتماعیم. به تمام چیزهایی که در کویر سرزمینم رها کردم و دست در دست تو وارد صحنه ی جدیدی از زندگی شدم. به ذوب شدنم در تو. ذوب... ذوب... ذوب... هیچ.

اینجای فیلم همه چیز با بستن یک در به روی آدم ها و آغوش تو وارد دنیای دیگری می شود. چون بیماری که دوره ی نقاهت سال های سخت بیماری را پشت سر می گذارد، روز به روز نفس هایم تازه تر می شوند...

برای یک لحظه احساس میکنم در خواب عمیقی هستم. با همه ی وجود چشم هایم را به هم میفشارم تا مبادا از این پایان خوش برخیزم...


- براستی که روزگار چه بازی هایی با آدم ها و زندگی ها می کند... 10 سال به همین سرعت اما به سختی گذشت... و براستی که امروز تازه به حرف های دوستان قدیمی که هنوز هم کامنت هایشان در همین وبلاگ هست میرسم که "این سختی ها باعث قوام و زیبایی روزهای وصال خواهد شد"... آنقدر در این خوشبختی زیبا غرق هستم که گاهی از خودم می ترسم. از اینهمه غفلت و یکسو نگری. از اینهمه تغییرخودم و ذوب شدن در رامین. حتی گاهی فکر میکنم نکند یک روز چشم هایم را باز کنم و ببینم تمام این سال ها خواب بوده ام! و بعد مثل یک کنکوری جا مانده از جلسه ی امتحان، آرزو کنم ای کاش زمان به عقب برگردد...



16 اردیبهشت... سالگرد اولین قرار عاشقانه ی ما... شریک پروانگیمان باشید...



-پله به پله... این نردبان زیبا...

- و چقدر دلم برای دخترکان و پسران این روزهای سرزمینم می سوزد... گرچه نسل من و این ها تفاوت چندانی ندارند... و گرچه من جوان تر از آن هایم! اما انگار عشق در واژگان اینان معنایی دور با مکتب ما دارد... براستی چه چیزی "عشق آسمانی" را در رنگ و لعاب های دنیای متجدد امروز به انزوا کشانده است؟ براستی چه چیز، ذهن ها را با مفهوم تقدس عشق بیگانه کرده است؟ 

- تصمیم عوض شد! لطفا دوستان قدیمی آدرس ایمیلشان را در نظرات بگذارند. افتخار بدهید و جای دیگری نیز همراه احساسم باشید...

نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1394ساعت 01:52 ق.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
24 نظر عمومی
| نظر خصوصی

عشق یعنی وقتی که دستت رو میگیرم

مطمئن باشم که از خوشی می میرم...

عشق یعنی وقتی که بیقرارت میشم

مطمئن باشم که تو می مونی پیشم...



دوباره فصل تازه ای به روی عاشقانگیمان گشوده شده است. یکی از آرزوهای من از آن روزهای نوجوانی و غلیان احساسات... و آرزوی مشترک روزهایی که دست هایم در دست گمشده ام گره خورد، محقق شد.

حس عجیبی دارم. حسی مثل اینکه رسالتم از زندگی را انجام داده ام! همیشه حس میکردم روزی می توانم با خیال راحت سر به بالین مرگ بگذارم که عشقم را جایی فریاد زده باشم که رسوایی اش، گوش مترسک ها را کر کند. و امروز آن روز فرا رسید.

از فردا مردم شهر کتابی را ورق خواهند زد... و خواهند خواند... که داریست برای رسوایی رازهای عشق من...


امروز 24 اسفند 93 کتاب شعرهایم منشر شد...


و... از همین تریبون قول میدهم کتاب بعدی، یک سال دیگر درست در چنین روزهایی منتشر شود.


|| با همه ی احترامی که برای خوانندگان این وبلاگ قائلم(حتی بیشتر از سایر وبلاگ ها وسایتم) لطفا اجازه دهید تا همیشه برایتان همین یاس رازقی بمانم. مرا نشناسید بهتر است! میخواهم در نگاهتان زیبا بمانم. لطفا نام کتابم را نپرسید.

نوشته شده در یکشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1393ساعت 09:06 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
6 نظر عمومی
| نظر خصوصی

من دلتنگم! دلتنگ و بیتاب. هوای خانه، نفس ثانیه هایم را می گیرد. هوایی که تو از آن نفس نکشی تا مرز هشدار آلوده است! چشم هایم را از آینه پنهان میکنم. اشک ها از سد دستانم میگذرند. پنجره راز رسوایی دل را به گوش آسمان می رساند. آسمان می بارد...

هر تیک تاک ساعت خبر از دور و دورتر شدن تو می دهند و قلب من که در هر ثانیه می میرد و در ثانیه ی بعدی به امید بازگشت تو زنده می شود. افسوس که حقیقت جاده چیز دیگریست...

و تو _که مهربانی ات طاق آسمان را می شکافد و به دست های مهربان خدا می پیوندد_ نگرانی که مبادا چشم هایم خیس باشند... خبر نداری بهارنارنج من... این رازقی خسته هزاران بار در این ثانیه های دوری ات شکسته است...


_ وقتی برای این دلنوشته به دنبال یک عنوان می گشتم به این نتیجه رسیدم که "دلتنگ" پرتکرارترین عنوان در بین دل نوشته ها و شعرهای من است!


_ شاید تب و تاب این روزها که بگذرد خیلی ها صدایش را در میان هیاهوی روزهای جدید فراموش کنند. اما من هرگز فراموش نخواهم کرد صدای ماندگاری که شب های بسیاری همدم هق هق دلتنگی ها و بیتابی هایم بوده است. صدای "پاشایی" با خاطرات من عجیبن شده است. من هرگز خاطرات روزهای سخت دوری و دلدادگی ام را فراموش نخواهم کرد..



نوشته شده در یکشنبه 14 دی‌ماه سال 1393ساعت 10:15 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
1 نظر عمومی
| نظر خصوصی

خدا هم جایزه می دهد

وقتی عاشق باشی... 

وقتی...

وقتی به او تکیه کنی... حتی اگر آدم نباشی!


این روزها روزهای خوبیست. خوب و آبی. خدا پله های موفقیت را روبرویمان میگذارد و ما دست در دست هم پله ها را بالا می رویم. خوب می دانم تا آسمان راهی نیست. و ما روزی پرنده خواهیم شد تا آن ها که بال هایمان را شکستند بدانند بدون بال هم می توان پرواز کرد. کافیست خدا پرهای تو شود...


ماشین خاطره ها رو فروختیم! ماشینی که درست سه ماه بعد از عروسی و در شرایطی که هر لحظه منتظر بودند در خونشون رو بزنیم و بگیم ببخشید ما بدون شما نمی تونیم زندگی کنیم، لطفا به ما کمک کنید!؛ با شرایط سخت خریدیم. مدلش مورد علاقمون بود(206). اما سال تولیدش پایین بود. یادش بخیر چقدر باهاش خاطره خوب داریم. اولین شبی که خریدیمش رو یادمون نمیره. بعدها هم باهاش کلی سفر عاشقانه رفتیم. کلی روزهای قشنگ داشتیم. شبی که فروختیمش کلی اشک ریختم! دلم براش تنگ شده بود!

اما چند روز بعد یعنی هفته ی گذشته همون مدل تقریبا صفرش رو خریدیم.

الان مترسک ها دارن آتیش میگیرن که بعد از اجاره کردن یه خونه ی مناسب تو یه جای مناسب شهر حالا از کجا...؟! مشکل خودشونه! وقتی نمی تونن بفهمن حساب کتاب خدا با آدما فرق داره. وقتی نمی تونن بفهمن اگر اون روز برای غریبانه عاشقی کردنمون خوشحال بودند، یه روز باید برای شاهانه عاشقی کردنمون اشک بریزن!


بعد از قضیه ماشین یکی از مهمترین اتفاقات زندگی من پیش اومد. اتفاقی که شاید زیاد مهم نباشه اما برای زندگی حرفه ای من که سه ساله تحت تاثیر انزوایی که مترسک ها برام ایجاد کرده بودند، حتی برای خودم داشت کمرنگ میشد، نقطه ی عطف مهمیه. من بعد از سه سال انزوای شعری، تصمیم گرفتم قدری به احساسم احترام بذارم و برای اولین بار تو یه جشنواره شعر شرکت کردم. هدفم واقعا وارد شدن به دنیای هزاران شاعر حاذق تر از خودم بود. اما در اولین تجربه ی این سال های اخیر بازم خدا دستم رو گرفت و برگزیده شدم. تو یه جشنواره ی شعر ملی در سطح کشور برگزیده شدم.


درست در بحبوحه ی روزهای جشنواره که من درگیر برنامه های جشنواره بودم، درست نیم ساعت بعد از خرید ماشین جدید، کلاهبرداری که در لفاف ورشکستگی نزدیک یک سال بود مبلغی رو ازش طلبکار بودیم و کار به شکایت و چند جلسه دادگاه و اینا کشیده بود، بدون هیچ پیگیری خاصی، پول رو به حسابمون واریز کرد!

 

و درست بعد از اتمام این قضایا امروز متوجه شدم شرکتی که دو سال پیش میخواستیم ازشون یه خونه پیش خرید کنیم اما بعد از دو ماه رفتیم پولمون رو پس گرفتیم و قرارداد رو کنسل کردیم، یه جورایی کلاهبردار از آب دراومده و خیلی ها این وسط ضرر کردن. این یعنی خدا اون روز چقدر هوامون رو داشته که به دلمون انداخت از اون قرارداد منصرف بشیم


و حالا بعد از تمام این مسایل خبر اصلی اینکه تصمیمات و اتفاق جدیدی به همت بهارنارنجم در حال انجامه که ما رو به روزهای زیباتری خواهد رسوند...



+ میدونم دلخوشی های من که چند موردش رو گفتم ممکنه از نظر خیلی ها چیزهای کوچیک و معمولی باشن اما برای مایی که میدونیم پشت هر کدومش دنیایی از تلاش و غصه و حضور خدا نهفته است، اونقدر شیرینه که زندگیمون رو بهشت تر کرده...



+ امشب مترسک بهم زنگ زد و گفت میخواد بره کربلا. ازم حلالیت طلبید. من فقط سکوت کردم...

+ دنیای دو نفره ی ما هر روز اونقدر تازه تر و عاشقانه تر میشه که همش فکر میکنم خواب میبینم! زمان مقابلمان زانو میزند ولی طپش های قلب هامان بر تیک تاک ساعت پیشی گرفته اند...




بعدا نوشت: قربون خدا برم که با حال ترین برگ انتقام من از مترسک رو امشب رو کرد. اولش دلم براش سوخت. اما بعدش خدا رو شکر کردم که قدری زخمم رو تسکین داد. منتظر باش مترسک هنوز بازی روزگار ادامه داره... هنوز مونده تا...

نوشته شده در سه‌شنبه 18 آذر‌ماه سال 1393ساعت 08:50 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
10 نظر عمومی
| نظر خصوصی

19 آبان به یاد ماندنی ترین روز در تقدیر دخترک تنهاییست که دست در دست فرشتگان و با همراهی نور، با ترس و تردید پای در دریای مواج عشق نهاد...

آن روز جسارت یک احساس مرا پای مجمعی نشاند که 9 سال است سرمست از باده های نابش تصویر دلدادگی را روی پنجره های دنیایم نقش میزنم...

از آن روز بود که هر وقت پشت پنجره چشمانم باران می آمد، دسته دسته پروانه ها به خلوت اتاق آبی ام هجوم آوردند...

با بزرگترین سرمایه ی زندگی ام ریسک کردم و خوش شانس تر از هر برنده ای، قرعه ی بُرد دنیا از آن من شد. قرعه ای که هنوز بزرگترین برگ برنده ی من در بازی های ناجوانمردانه ی دنیاست. من پیروزم... تا وقتی نام مقدس تو روی برگ برنده ی من می درخشد...

و من دوباره باید اعتراف کنم نالایق تر از این بودم که خدا چنین تقدیری برایم رقم زد. خدایا شرمنده ام و شکر...



ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من             زیر باران های اشک من نشست

من تو را آسان نیاوردم به دست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود     راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

با غروری هم قد و بالای بام آسمان     بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی    زیر سنگینی بار غم شکست  

من تو را آسان نیاوردم به دست



یادآوری: 19 آبان 84  بیرجند = سالگرد آشناییمون.


نوشته شده در دوشنبه 19 آبان‌ماه سال 1393ساعت 08:33 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
6 نظر عمومی
| نظر خصوصی

آنقدر میخواهمت که راز تا این حد شوریدگی و دلبستگی را خود نیز نمی دانم... آنقدر میخواهمت که دنیا با تمام آدم هایش بدون تو برایم هیچ مفهوم و زیبایی ای ندارد. کنار تو آنقدر آرامم که انگار هرگز دنیا ناآرامی ای نداشته و نخواهد داشت. تو که باشی انگار همه ی دنیا از آن من است... حتی اگر من برای دنیا هیچ باشم...

امیدهای من... آرزوهای من... انگیزه های من... تنها با تو رنگ دارند. تنها با تو است که من شور زندگی دارم...

در سرم هوای فریاد است. بر سر بلندترین قله ی این شهر. در بین این آدم ها و این چشم ها، حرف هایی گلویم را میفشارد که آخر باید یک روز دیوانه تر از هر مجنونی آبرو را به باد بسپرم و جایی بالاتر از همه آدم ها آن ها را فریاد کنم... تا شاید نگاه متعجبشان را از من و عاشقانگی هایم بردارند... تا شاید باور کنند مرا... و تو را... که بیش از هر افسانه ای عاشق یکدیگریم...

امشب از آن شب هاست که نیستی و دلم می خواهد زمین و آسمان را بشکافم تا شاید محالی ممکن شود و شب را میان آغوش همیشه تبدار و مطمئن تو به صبح رسانم. اما دریغ که مجنونانه! و کودکانه! و احمقانه! همه ی تلاشم را به کار میگیرم و گویی اصلا نمی فهمم امشب تو در هوای آسمان شهر دیگری نفس میکشی...

امشب از آن شب هاییست که میخواهم قلم احساس را عریان کرده و بر تخت دفتر شعرهایم بنشانم که تا صبح رسوایی هم آغوشی اش با سطرهای خیس قلبم را مشق کند... تا بنویسد از تو... که چقدر دوستت دارم...


به زودی سایت رسمی ام افتتاح می شود. شاید دیگر اینجا ننویسم. هر چند اینجا را خیلی دوست دارم...

نوشته شده در دوشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1393ساعت 09:12 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
10 نظر عمومی
| نظر خصوصی

1 2 3 4 5 ... 26 >>
Design By : EshgheBidar