بسم الله العشق
محبوب من مباد که باور کنی دمی نخواهمت!.. که حتی اندیشیدن به آن نیز کابوسی است دردناک و زجر آور... تو که در عبور از پیچ و خم حادثه های زندگیم حادثه انگیز ترین بودی، چگونه توانمت از یاد بَرم؟!
بهترین من... برایم آنچنان والائی که "از خود شرم دارم" اگر حتی سخن از رفتن گویم و قلب پاکت را بشکنم...
آبی من... "قربانی اشک هایت شوم". ببینم چشم هایت را... اشک از این چشمان آسمانی بگیر که بخاطر هر دانه ی این اشک های پاکت مرا عذابی است الهی...
شرقی ترین ستاره ی زندگیم... براستی باورت هست من... رازقی تو... دمی را دور از چشمانی که مردن در صحن نگاهش آرزویم است، گذران نمایم؟!!!... نه هرگز... این چشم ها... دستهای پاکت... چهره ی آرام و آسمانیت... همه و همه از آن "منند"... من... رازقی تو... سلمای تو... و برای من از جان ارزشمندتر...
بهارنارنجم؟ سرمایه ام از همه دنیائی... چگونه توانمت از یاد برم؟...
هرگز... حتی اگر زبانم سخن از رفتن گفت، مپذیر!!!... که این زبان، فرمانپذیر آن عقل کودکانه ی من است...
برایت هستم... برایم باش... بیش از پیش مرا دریاب...
رازقی تو
1 تیر 86- ساعت حدود 23:30
پینوشت 1: کنج اتاقتو خیلی دوست دارم چون...! اولین باری که بیام و اتاقتو ببینم، میشینم همون کنج اتاق سر میزارم به دیوار، اشک میریزم، عشقتو فریاد میزنم و از خدا میخوام لیاقت اشکاتو بهم بده...
پینوشت 2: التماس دعا... |