بسم الله العشق
17 مرداد هر سال برای من آغاز دوباره ی طبیعت است... آغاز دوباره ی طبیعت روح و جانم... یک روز گرم مردادی. روزی که گرمای همیشگی زندگی من شد... روزی که بهارنارنج روئید و رازقی به گل نشست...
روزی که تو آمدی و تقدیر با سر پنجه ی "عشق" روی دفتر زندگیم طرحی آبی کشید. آبی چون صفای بی ریای قلبت... روز تولد تو روز سعادت "من" است...!! خدا تو را برای "من" آفریده است... و مرا نیز برای "تو"...
میلاد تن پاکت را به شادی و حزن توام، حضور چشمان پاک و قلب نابت تبریک میگویم رامین من...
شادی از آن جهت که زیباترین روز زندگی "من"! است و حزن از آن رو که...
دورم از تو... اما با تو... لحظه ها رو زنده هستم...

چیزی شبیه پاورقی!! : دارم میرم سفر... غصه دار بودم که چجوری روز تولدت... برای همین تصمیم گرفتم زودتر اینجا رو بروز کنم و این روز زیبا رو بهت تبریک بگم... عشق من... سفر به کنار دریائی که بعد از آشنائی با تو هر وقت میرم، یاد قلب دریائی تو می افتم... این رو واقعا به دور از هیچ اغماضی گفتم... غم خاصی دلم رو گرفته... دلتنگی بیش از پیش... انگار میخوام ازت دورتر شم!... اما میدونی چه نیروئی منو تشویق به رفتن به این سفر میکنه؟ همون یه روز آخر این سفر و پابوس امام رضا... درست یه روز قبل از دیدن تو و خانواده ی عزیزت میرم پابوس امام رضا... خیلی حرفا باهاش دارم... خیلی...
الهی که برامون جوری بخواد که چند روز بعدش دوباره با هم بریم پابوسش... |