X
تبلیغات
رایتل

.

 

صبح لحظاتی که خورشید در حال طلوع بود تو جاده و نزدیک شهر ما بودیم. پرتو های خورشید از پشت کوه دیده میشد اما خورشید هنوز طلوع نکرده بود... عاشقانه گفت: "چقدر خورشید دیر طلوع میکنه"! گفتم: "تازه اینجا شرق کشوره. خورشید زودتر از نقطه ای که دیروز اونجا بودیم طلوع میکنه"... یه لحظه رفتم تو فکر و بعد اشک هام ریخت... یعنی بین ما اینهمه فاصله است که حتی خورشید سرزمین هامون هم با کلی تفاوت طلوع میکنن؟ 

رسیدیم خونمون. از پنجره به خورشید نگاه کرد. طلوع کرد... منو گرفت تو آغوشش و گفت: "تولدت مبارک"...  

امروز تولد منه... غروب امروز... خورشید که خودشو از زشتی های زمین پنهان کنه لحظه ی زاده شدن منه... امسال روز تولدم اصلا خوشحال نیستم. روزهاست عشقم... همسرم... در حال تدارکات روز تولد منه... اما غم وجودمون اونقدر واضحه که...  

میتونم تو نگاه پاکش ببینم چقدر داره اذیت میشه... این روزا گاهی عین این دیوونه ها هیستریک به گریه میفتم. همه چیز در هم گره خورده... دیشب تو اتوبوس زدم زیر گریه و کلی سر رو شونه هاش اشک ریختم. خودمو خالی کردم. شاید هر کی دیگه بود با حرفای من عصبی میشد و پسم میزد. اما اون اینکارو نکرد... به عادت پروانگیش همونطور که منو تو آغوشش گرفته بود ده دقیقه ای به شب جاده خیره شد و بعد آروم نوازشم کرد و کلی سعی کرد آرومم کنه... و من ظالم غافل از اینکه با اشک ها و حرفام چه زخمی رو دلش میذارم آروم تو آغوشش خوابم برد...  

همسرم... رامین من ... هیچوقت اینهمه صبوریت یادم نمیره... هیچ وقت... هیچ وقت... حتی لحظه ای به عشق و پاکی احساست شک نخواهم کرد...  

همسرم... رامین من... منو ببخش اگه پناه تمام غصه ها و خستگی هام فقط تویی... اگه هر رنجشی از آدم های بی رحم زمونه رو فقط به تو پناه میارم.... منو ببخش...  

دلم آشوبه... هوای حوصله ام شدیدا ابریه!... غمی رو دل هامون سنگینی میکنه که به وسعت زندگی سنگینه... کنار همیم... میخندیم... اما داریم از درون داغون میشیم... ابتدای راهی سخت همه تنهامون گذاشتن. با کوله باری از انتظاراتی عجیب! گاهی ما رو از این طرف به اون طرف ارجاع میدن و گاهی خودمون از این طرف و اون طرف رونده ایم... 

خدایا دیگه تمومش کن... خیلی خسته ام...خدایا دارم روح و روانمو می بازم... نذار داغون بشم... 

آهای شما که صدای دعاتون تا خدا میرسه ما رو هم دعا کنید...    

یک روز... اگر آستان لحظاتم مهمان همیشگی دست های تو شوند... در جام ها پروانه خواهم ریخت تا...

نوشته شده در شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 12:22 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
6 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar