X
تبلیغات
رایتل

.

 

دارن اذان میگن...این روزا خیلی مضطرب و پریشونم. دارم بزرگترین ریسک زندگیم رو انجام میدم. شنبه میرم شهر همسری. اگه خدا بخواد دارم از کار فعلیم استعفا میدم و میرم برا شروع یه کار جدید تو شهر اون. درسته که بهش نزدیک میشم اما بالاخره رها کردن یه کار سه ساله و شروع یه کار جدید کاملا بی ربط واقعا سخته... 

دعا کنید خدا چیزی رو برامون پیش بیاره که بهترینه... 

به هر صورت من فردا شب دوباره مسافر همون شهری هستم که قرار بود دیگه در وضعیت فعلی نرم اونجا. ولی خب چاره ای نیست. این رفتن و اومدن های سخت و هزینه بر هم جزئی از سختی های این راهه که خودمون پذیرفتیم!  

راستی فکر نکنید همه چی تموم شده و دارم میرم. نه. اولا که فعلا هیچی مشخص نیست. ثانیا اگه کارم اونجا جور شد و رفتنی شدم عروسی رو بازم میذاریم برا همون شهریور. به هر صورت اواسط هفته ی دیگه بزرگترین تصمیم زندگیم رو خواهم گرفت و همه چی مشخص خواهد شد. الان اصلا نمیدونم کدومش بهترینه. باید ببینم خدا برام چی میخواد...  

... 

دارم فکر میکنم خدا تو این عشق بزرگترین آزمایش ها رو برام پیش آورد... بزرگترین آزمایش ها... 

اما... اما هیچ وقت پشیمون نشدم از راهی که اون روزی که یه دخترک 19 ساله بودم شروع کردم... هنوز هم اگه زمان به اون موقع برگرده مسلما باز هم عاشق خواهم شد... عاشق "رامین"...

نوشته شده در پنج‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 12:48 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
6 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar