X
تبلیغات
رایتل

.

 

پارک... نشان بی نشانی... ابهام... دلهره... طپش... قدم های آرام من به سمت تو...

کنار آب نما ایستاده بودی پسرک "علم و صنعت"ی من! 

متانت من... نگاه آرام و سریع تو... چشم های تو... لب های من... سکوت ما...  

با دو جمله صحبت، تصمیم گرفتیم به یک کافی شاپ برویم. روبروی یکدیگر نشستیم. حالا من کمی جسور بودم و تو بسیار در تب و تاب عشق. شاخه گلی قرمز هدیه دادی. اولین شاخه گلی بود که هدیه میگرفتم... پاکی من... پاکی تو... 

... 

و کوه که آن روز مقصد اولین گردش دونفره مان شد. و چه بسا حکمت آن، گوشزد چنین روزهایی بود که کمتر از کوه اگر باشیم، به وصال نخواهیم رسید! کوه باش دخترک. کوه باش پسرک. 

پنجمین سالروز اولین قرار عاشقانه مان مبارک عشق من... 

 

هنوز درست مثل همان روز عاشقیم... هنوز با چشم های خیس به دنبال اتوبوس من میدوی... هنوز برای از تو جدا شدن گریه! میکنم... هنوز لحظه ی اول دیدار خجالت میکشم!... هنوز هول میکنی و نی شیر موزت را بر عکس میگذاری!... هنوز عطر تنت دیوانه ام میکند... هنوز از هم دوریم... 

 

+ ببین روزگار! این ها دست های زخمی من از ظلم تو است... غرورم را زیر پا میگذارم و باز هم دست هایم را مقابل ترکه ات میگیرم... هر قدر میخواهی بزن...  

+ آهنگ زیر، نوایی بود که آن روز خاطره انگیز، در خلوت کوه طنین انداز شده بود و هنوز که هنوز است شنیدنش تمام حس های زیبای آن 16 اردیبهشت زیبا را زنده میکند... 

دانلود  

بعدا نوشت:  

۱۷اردیبهشت۹۰: دیشب مثل تمام شب های این سال ها با اشک و غم نبودت به خواب رفتم. و البته خودم را با اجبار! وادار می کردم فکر کنم کنارم هستی تا بتوانم آرام بخوابم. درست مثل هر شب...

صبح که "بیدار شدم" تو را کنارم دیدم!!!!!! آرام لب هایت را بوسیدم. چشم هایت را باز کردی و لبخند زدی. همان لبخند زیبا و مهربانانه ای که همیشه با دیدنش به اوج میرسم. چشم هایم را بستم و نفس عمیق کشیدم و با تمام وجود احساس خوشبختی کردم. از تخت بیرون آمدم. یک لحظه برگشتم دوباره نگاهت کنم، نبودی!!

کنار تخت نشستم و فقط اشک ریختم... باور کن خواب نبودم! بیدار بودم و دنیا را حس میکردم! زنگ موبایلم را خاموش کردم. پتو و رختخوابم را حس کردم. تو را حس کردم...

قبلا هم از این رویاهای بیدار! دیده بودم. نمیدانی چه دردی دارد وقتی ناگهان میبینم همه چیز فقط یک رویا بوده است. اما خواب نبود. تو بودی. در لحظه ام جاری بودی. من عطر تنت را حس میکنم. لب هایت را حس کردم... میدانم باور نکردنیست. میدانم من دیوانه شده ام! میدانم البته. چیز تازه ای نیست. آرام آرام شور این دلدادگی مرا در کام جنون کامل خواهد کشید!

نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 01:37 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
7 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar