X
تبلیغات
رایتل
من عاشقم... - عشق بیدار
jy

من عاشقم...

 سلام دفتر من! سلام خلوتگاه غریبانه ها و تنهایی هایم!... 

حال من این روزها به برزخ غبارآلودی می ماند که روزگار، هر دم از آن ماهی می گیرد! و هر دم از این باغ پاییز زده، برگ زردی می رسد!

اما من... احساس میکنم... تحملم زیاد است... من احساس میکنم... هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است!!! من که تو را دوست دارم. تو هم که مرا دوست داری. حالا دنیا اگر بر مدار خود نچرخد... حالا اگر آسمان بر زمین بکوبد... چه اهمیت دارد؟! 

دست هایم را باز میکنم و آسمان را تنفس میکنم... من عاشقم... عاشق تو... و همین بس است تا من به زودی به تو برسم... اگر لازم باشد سخت ترین امتحان زندگی ام را پس خواهم داد تا عروس قصه ی تو شوم...

تو کنارم هستی... اینجا درون قلب رنجور من... من با تو زندگی میکنم! حتی اگر دنیا باز هم دردبارانم کند!... 

دفتر عاشقانگی هایم را باز میکنم و در صفحه ی جدید از اول سطر می نویسم: عشق... فقط عشق...   

افق دنیای قشنگمان را ببین! من و تو روزی میان ناباوری چشم مترسک ها سبز خواهیم شد و رسوایی هم آغوشی لحظه مان، آوازه ی بیکران ها خواهد شد... خدا هنوز بین دست های ما جاریست...  

از خواب عمیق غصه هایم بر می خیزم. میان دست هایت وضو میگیرم. پنجره های خیس اجابت مرا می خوانند... 

+ خوشی ها هم کم نیست! نباید یادم برود! سقف مشترکمان در حال ساخت است. یادم نرود که این از بزرگترین موانع وصالمان بود که در تمام این سال ها برایش غصه خوردیم...

[ پنج‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 10:38 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]