X
تبلیغات
رایتل
روز مهم... - عشق بیدار
jy

روز مهم...

اذان می گویند... به چشمان غریب جانمازم نگاه میکنم و از شرم سر به زیر می آورم... گم شده ام... میان حجم انبوه این روزهای سخت...  

گاه حزن اندیشه ی خسته ام را به معشوق صبورم نیز انتقال میدهم... گناهی ندارد معصوم من... پاک است و مهربان... و بسیار مرا میخواهد!... این روزها لقب جدید گرفته است: "آقا معلم من". سخت در حال کار و تلاش برای زندگی زیبایمان است و از آنجائیکه خدا همیشه میان دست هایش مینشیند بسیار موفق است... 

گرچه این روزها دلگیر و خسته ایم اما هنوز عاشقیم... هنوز دلتنگ... هنوز بیقرار... هنوز در حال لحظه شماری برای تمام شدن این فاصله ها... هنوز شهریور را رها نکرده ایم! 

روز میلاد بانوی آب و آینه نزدیک است... برایم از او اتمام همیشگی این سال های سخت را بخواهید...  

+ سه شنبه برای اولین بار دارم میرم دکتر ک رو حضوری ببینم. روز ملاقات های عمومیشه. اما خیلی نگرانم کامل حرفمو گوش نده. میدونید که!... دعا کنید با انتقالیم موافت کنه... نذر کردم اگه موافقت کنه از اونجا یه راست برم قم، جمکران... نمیدونم چه حکمت جالبیه که اون روز دقیقا مقارن با میلاد فاطمه ی زهراست. رامینمم که طبق معمول بزرگواری میکنه و تنهام نمیذاره. و مصره که حتما اونم بیاد تهران. خلاصه که هر دو روز دوشنبه مسافر سفر بی نهایت مهمی هستیم و اونجا همدیگه رو میبینیم. دعا کنید پنج شنبه اینجا از خبرای خوب بنویسم... دعا کنید پنج شنبه بیام و بگم همه چی تموم شد...

[ شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]