X
تبلیغات
رایتل
این روزها... - عشق بیدار
jy

این روزها...

این روزها هوا پر از عطر رازقی های سرمستی است که پی اقامه ی عشق بیتابند... این روزها نم نم باران آرامش، آستان لحظاتم را پرطراوت کرده است... این روزها آرامم... آرام آرام... دیگر هیچ چیز نمی تواند آزارم دهد. چرا که بزرگترین طوفان زندگی را به کمک خدا و به قدرت معجزه ای از او پشت سر نهاده ام که باعث شده تا همیشه های زندگی در برابر هر مشکلی بگویم: "هر چه پیش آید برای من بهترین است و این بهترین را خدا برایم میخواهد"...

این روزها محبوب مهربانم بسیار خوشحال است... در چشم هایش هزاران پروانه ی شاد میرقصند... قلب پر مهرش آرام است... مدام در چشم هایم خیره می شود و از تمام شدن سال های سخت می گوید...

این روزها هوای حوصله ام آبی است و هوای دست هایم سبز... و هوای سجاده ام بارانی... و خدایی که هنوز هم همین نزدیکیست... و خدایی که حالا همیشه لبخند به لب دارد و میگوید: "هر وقت به سویم آمدی دیر نیست...."

این روزها کنار هم دراز میکشیم و به آسمان خیره میشویم. دست هایمان را در دست یکدیگر قفل میکنیم و با گوش دادن به آهنگ های دوران سخت دوری، شیرینی این لحظات را بیشتر در کام میکشیم...

این روزها خواب های رنگی میبینم. خواب ماهی های رنگی و حوض های پر آب. این روزها هر شب! خواب میبینم دور استخر زیبایی میدوم و سعی میکنم ماهی های داخل آب که هر یک رنگی متفاوت دارند را بگیرم... با چنان هیجانی میخندم که...  

                     

و امروز شاید بیشتر از تمام این سال های سخت احساس میکنم در اوج عشق و دلدادگی ام... من با این عشق خدا را "دیدم"... و براستی که هر کوهی با قدرت نیروی عشق حقیقی از هم می پاشد... در حادثه ی این عشق، این دومین محال بود که ممکن شد... باور کنید محال بود... باور کنید در کتاب قوانین مترسک ها "ناممکن" بود!...

این روزها من و پدر و مادرم درد مشترکی داریم...

[ یکشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1390 ] [ 08:17 ق.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]