X
تبلیغات
رایتل

.

 

غروب شد و دوباره تکرار ملال آور کلاس و درس و کلاس درس عمومی. شلوغی و هیاهوی کلاس هیچ شوری در من ایجاد نمی کرد. روی جزوه هایم شعر می نوشتم. بر خلاف سبک همیشگی ام آن شب برای اولین بار یک غزل کوتاه گفتم: "دلم تنگ است... " شب عجیبی بود. انگار تنهایی را بیشتر از هر زمان دیگر حس میکردم. کلاس تمام شد. سرویس شلوغ و نگاه غریب و بی هدف من به خیابان و ماشین ها و آدم هایش که هیچکدام همدل من نبودند...  

یک لحظه و یک حادثه ی بزرگ... 

غم دلم را فهمیدی... سعی کردی شادم کنی. تعجب کردم از اینکه هنوز هم هستند آدم هایی که... آنقدر از آشنایی با چنین آدمی خوشحال شده بودم که برای یک لحظه تصمیم گرفتم غزلم را به تو هدیه کنم!! ناگهان یادم آمد کار درستی نیست! و این کار را نکردم. اما برای اولین بار با آرامش و قلبی شاد به خوابگاه برگشتم. آن شب در دفتر خاطراتم از تو نوشتم و بعدش به رسم و عادت دنیای خلوت و مغرور خودم در ادامه نوشتم: "اما باید فراموشش کنم. ممکنه اگه بهش فکر کنم دلبسته بشم. من نباید عاشق بشم!"  

این قرار آن رزوهای من با خلوت خودم بود که نگذارم هیچ حسی مرا به کسی دلبسته کند. سختگیرانه فکر کنم و سختگیرانه در مورد آدم ها برخورد کنم تا مبادا عاشق شوم! از عاشق شدن میترسیدم. به هیچ عنوان در خودم توان طی کردن بیابان پرخطر عشق را نمی دیدم... 

اما آن روز حتی فکرش را هم نمی کردم... رامین... "مرد بزرگ من"... از آن شب عاشقم شد... آن شب حتی فکرش را هم نمی کردم روزی عاشق خواهم شد. آن هم نه یک عشق معمولی... نه مثل دوستانم که بعد از نهایتا چندماه سختی به وصال میرسیدند... آن شب حتی فکر هم نمی کردم روزی بخاطر یک نفر از همه چیز حتی غرورم خواهم گذشت. آن روز حتی فکرش را هم نمی کردم من... دخترک مغرور و بلند پرواز قصه ها از همه چیز... همه چیز... بگذرد بخاطر یک مرد... کی؟! من؟!!!! منی که در دفتر خاطراتم همیشه مینوشتم: "در دایره ی  تقدیر، مردها به وسعت غیر قابل تصوری نامردند!!" نمیدانم این جمله را کجا دیده بودم. اما آن را خیلی دوست داشتم و به تمام مردان کره ی زمین بجز پدرم بد بین بودم!

من اصلا عاشقی بلد نبودم. آنقدر مغرور بودم که نه از سر به گناه افتادن، بلکه از سر غرور در نگاه هیچ پسری نگاه نمی کردم. با هم کلاسی های پسر حرف نمیزدم! همه چیز را طبیعی تحلیل می کردم! حتی نگاه و برخورد کسانی که عاشقم می شدند... من اصلا به اصطلاحاتی مثل عشق آسمانی فکر نکرده بودم. من درد هم اتاقی ام که از دلتنگی معشوقش گریه میکرد را درک نمی کردم. سعی میکردم وادارش کنم از او جدا شود!!! به گریه هایش میخندیدم و میگفتم: "تو دیوونه ای که این دردسرها رو برا خودت درست کردی!"

اما این عشق در طی این سال ها مرا چنان نرم و آرام کرد که این روزها با قلبی سرشار از عشق بر بلندای قله ی رفیع تجربیات این سال هایم می ایستم و به آن روزهایم لبخند میزنم...

در ذهن من از عشق فقط رویاهایی از دوران نوچوانی ام باقی مانده بود. ساده و بچگانه! 

نوجوان که بودم از رویاهای عوالم خاصم! مردی بود که تا حد جنون دوستم داشته باشد. در کارهای شخصی کمکم کند. از مریض شدنم تب کند. بخاطرم به آب و آتش بزند. برایم شعر و متن بنویسد و در بزرگترین روزنامه ها به چاپ برساند! و حالا مرد من تک تک آن رویاها را برایم برآورده کرده است... بخصوص این مورد آخری که این روزها خبر عشق او به من، را به گوش مردم شهر می رساند...  

"افسانه ی این عشق روزی دنیا رو تکون میده... "

سالگرد آشناییمون مبارک گل من... 

و از فردا وارد هفتمین سال این قصه ی سخت و زیبا خواهیم شد... خدایا به ما عشق بیشتر و صبر بیشتر عطا کن... 

هنوز دنیا و آدم هایش با تمام توان در برابر من و تو ایستاده اند... اما خبر ندارند عشقی که 7 سال از تمام آزمایشات سربلند بیرون آمده، در مقابل هیچ دسیسه ای تسلیم نمی شود. خبر ندارند ما به مرحله ای رسیده ایم که همه چیز را برای آن یکیمان فدا میکنیم. همه چیز... همه چیز... همه چیز... 

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1390ساعت 11:59 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
6 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar