X
تبلیغات
رایتل

.

 

از بزم همآغوشی با خدا می آیم. آنقدر خسته ام که نای ایستادن ندارم. سرانگشتانم را به آسمان آویخته ام تا زمین نخورم. خود را میان آغوشش فنا کردم. خودم را . من را . دیگر هیچ از خودم نمانده. عصبانی بودم. عصبانی از اینکه چرا مرا نمیبیند؟ از اینکه چرا اینقدر آزارم می دهد؟ فریاد زدم. بر زمین و آسمان مشت کوبیدم. صدایش کردم. از او خواستم تمام آنچه داشتم را به من برگرداند. همه ی آنچه که خودش به من داده بود. به مقربان آستانش قسمش دادم. التماسش کردم. ضجه زدم.

و خدا فقط سکوت کرد. اما خوب میدانم می شنید...

سرم درد می کند. سال ها و حتی هرگز اینقدر گریه نکرده بودم. واقعا به بن بست رسیده بودم. همه ی درها را به رویم بسته می دیدم. از اینهمه درماندگی خودم و کمک نکردن خدا به ستوه آمدم. وضو گرفتم و چادرنماز بر سر کردم و خدا را به آن سمت سجاده ام دعوت کردم. قسمش دادم. فریاد زدم. باریدم و نالیدم. مویه کردم. بر زمین مشت کوبیدم. چادرنمازم از اشک هایم خیس شد. خدا مبهوت مانده بود. شاید فکر نمیکرد اینقدر لبریز شده باشم...

توسل خواندم... از آن سال های ابتدای عشقمان توسل نخوانده بودم. همه ی اولیای خدا را واسطه کردم از این عذاب سنگین و سرد نجاتم دهند. به اسم امام رضایمان که رسیدم دوباره اشک هایم ریخت. گله کردم. گفتم این رسم غریب نوازی نیست. خوب میدانم دل آقایمان مهربان است. می دانم درد مرا میفهمد.

خسته ام. حتی نای بالا آوردن انگشتام از روی صفحه کلید برای تایپ حرف بعدی رو ندارم.

دعایم کنید... دعایم کنید...

نوشته شده در شنبه 3 دی‌ماه سال 1390ساعت 08:28 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
6 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar