X
تبلیغات
رایتل

.

 

دلم گرفته بود. برگشتم و پست های اخیر را مرور کردم. دیدم دوباره بدون اینکه حواسم باشد چند پست اخیر فقط از غم ها نوشته ام. هر چند این روزها دنیا واقعا هیچ موضوع شادی آوری برای من و تو نداشته است. فقط گرما و طراوت عشقمان بوده است که ما را دلگرم به ادامه کرده است و میکند...

طراوت... تازگی... باور کنید هر که میگوید هنگامه ی سختی که رسید عشق فراموشت میشود دروغ محض گفته است! باور کنید خودش و نسل های پیشینش! عشق را تجربه نکرده اند... به عشق و احساس دلگرم باشید. باور کنید من و بهارنارنجم در سخت ترین شرایط قرار گرفته ایم. در صفر مرزی دست هایمان. بارها شکسته ایم. درست در همین لحظه که مینویسم، سرمای سختی ها تا مغز استخوانمان را میسوزاند... درست در همین لحظه آنقدر از نظر روحی خسته ام که دلم فقط خواب میخواهد و فراموشی... گاه حس میکنم به مرده ای شناور روی سطح آب میمانم که منتظر است تا شاید تابش آفتاب معجزه کند و چشم هایش را باز کند... عمر دردهامان به بزرگسالی رسیده است اما هنوز عشق بین ما جوانه ی تازه ایست که تلاش میکند به آفتاب سلام کند... هنوز طپش قلب ها... بیقراری ها... دلتنگی ها و حرارت عشق بین ما غوغا میکند. حتی اخیرا بیقراری ها و دلتنگی هایمان بیشتر شده است... نمیدانم حرف هایم را درک میکنید یا نه. حق هم دارید درک نکنید! چه کسی باور میکند بعد از شش سال دوری، حال هم که خدا معجزه کرد و از یک آسمان نفس میکشیم سقف من یک اتاق کوچک و مشترک از یک خوابگاه دانشجویی باشد و سهم تو سقف خانه ی پدرت. پدری که هرگز درد دل تو و غربت مرا نفهمید... چه کسی باور میکند من و تو مثل دو کبوتر در دو قفس جدا کنار یکدیگر هستیم که حتی حسرت یک لحظه آغوش یکدیگر را به دل داریم اما هر چه پر و بال میزنیم به هم نمیرسیم... گاهی فکر میکنم خدا دلش به حال من و تو میسوزد...

من خسته شده ام... خیلی خسته... این حق من است که بعد از این همه سال سختی بخواهم دلم به عشق همسرم آرام گیرد... این حق من است که شب بجای غربت آن تخت تاریک در آن خوابگاه دلگیر آغوش همسرم پناه خستگی های یک روز من باشد. این حق من است...

باور کنید تا دندان! لبریزم. باور کنید تحمل یک هفته ی دیگر را ندارم چه برسد به 3ماه دیگر. آن هم چه سه ماهی! سه ماه با تردید تمام شدن. سه ماه با مشخص نبودن نتیجه. سه ماه با سختی بیشتر.  باور کنید این روزها فکرهای احمقانه میکنم! مثلا دلم میخواهد یک باره کسی از راه برسد و بگوید من کاری میکنم شما دوتا زیر یک سقف بروید. اشک هایم میریزند... خدایا من خسته شدم. دلم از یک بچه هم نازک تر شده این روزها. خودت دست دلم را بگیر. تو که یک بار معجزه کردی. یک بار دیگر هم... 

|| مثلا میخواستم تو این پست از جزئیات عاشقانه هامون بنویسم. از اونچه تو لحظه های من و تو میگذره. از دست هامون. از خنده هامون. از حرف هامون... 

+ این روزها آنقدر لبریزم که فقط نوشتن آرامم میکند. دگر نمی خواهم مستقیم با کسی در مورد دردهایم جرف بزنم. وبلاگ روزنوشت هایم را بستم. وبلاگ رسمی ام را تعطیل کردم. دفتر شعرهایم را جمع کردم. میخواهم از این به بعد در این وبلاگ بیشتر جرف بزنم. و تا یک روز خاص دیگر در وبلاگ های دیگرم نمی نویسم. دیگر شعرها و کتابم و دنیای آدم های جدی هیچ رنگی ندارد... 

ضمنا شاید هم به زودی بعضی پست های اینجا را رمز دار کنم...

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390ساعت 11:31 ق.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
16 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar