X
تبلیغات
رایتل
آخرین شب - عشق بیدار
jy

آخرین شب

هر وقت اینجا می نویسم با تمام قلب و احساسم می نویسم. فی البداهه و در پی حس های تازه می نویسم. غالبا هم موسیقی خاصی قلمم را همراهی میکند. 

امشب اما میان طنین "زیارت عاشورا" می نویسم... گوش کن، میخواند: یا اباعبدالله...  دست به روی قلبم میگذارم... صدا را تا آخرین حد بلند کرده ام. میخواهم تمام افکار دیگر از دنیای شلوغم خارج شوند. برای من امشب شب خاصیست... امشب چهلمین شب از یک نذر بارانی است...  شب آخر است... گفته اند خدا امشب  سکه ای از مهر در دستانم خواهد نهاد... اما بیش از حاجتی که در پس این نذر است، چیز دیگری میان لحظاتم غوغا میکند... من و این جملات بارانی به هم انس گرفته بودیم... روزهاست جزئی از دنیای من شده اند. بسیاریشان ناخواسته بر زبانم جاری می شوند. 40 روز است سر به  سجده گذاشته ام و از خدا خواسته ام شفاعت حسین را به من هدیه کند... 

اشک میریزم و این آخرین زمزمه ها را به آسمان می فرستم...  حس آخرین زیارت هایم را دارم... حس آن موقع ها که مقابل ضریح آقای غریب سرزمین پدری ام می ایستادم و تاب دل کندن نداشتم... آه 6ماه است ضریح آقایمان را ندیده ام...

انی سلم لمن سالمکم...  

براستی چه آموخته ام از این جملات نورانی؟... وای بر من که مثل همیشه...! 

فریاد میزنم و با نوایی که میخواند بعضی جملات را بلند زمزمه میکنم. هزاران پرنده ی بی قرار در سینه ی من بیتاب پروازند... 

امشب شب آخر است... خدایا نکند دستم را خالی بگذاری... نکند ناامیدم کنی... 

حال "علقمه میخوانم"... و یا من یحول یبن المرء و قلبه... 

و تمام می شود این روزهای آسمانی... هرچند دست های من هنوز به سمت آسمانند...

[ جمعه 16 دی‌ماه سال 1390 ] [ 07:55 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]