X
تبلیغات
رایتل
حرف آخر - عشق بیدار
jy

حرف آخر

این نوشته را در فضای این موسیقی نوشته ام: لینک 

تابوتم روی دست ثانیه ها می رود... حوصله ی زمان را  با فریادها و اشک هایم سر برده ام... شب تاریک جاده را طی میکنم. به هر فانوسی دل خوش میکنم و به سمتش میدوم. اما تا به آن میرسم خاموش می شود. خسته ام. خسته و کوچک و ضعیف و مریض... اما باز هم در پی فانوسی دیگر میگردم. حتی اگر بدانم ممکن است آن هم خاموش شود...

نفرین به آنکه نمیخواهد من و تو ما شویم... نفرین به هر حس و شی و هر آنچه نمیخواهد جسم خسته ی من و تو در کنار هم آرام گیرد...

از من شعر میخواهند و شرکت در رقابت های سابق. من فقط یک جواب دادم: "من وقت ندارم"... چه می دانند دیگر از آن شاعرک سرزنده، جز روحی حقیقتا سرگردان هیچ نمانده!؟ آنقدر که حتی حوصله ی شعر گفتن هم ندارم.

در هر ثانیه ی این روزهایم بی شمار جوانه ی انتظار متولد می شود. انتظاری تلخ... خیلی تلخ... میان گردابی اسیر شده ام که نه نجات می یابم و نه مرا در کام می برد. الها لااقل بگذار مرا در خود ببلعد این گرداب سرد و هولناک و پرهیاهو... بگذار این لحظات تلخ برای همیشه تمام شوند... مرگ میخواهم... مرگی آرام... گاه می اندیشم شاید بعد از مرگ راحت تر و بی دغدغه تر بتوانم با بهارنارنجم ارتباط داشته باشم! فقط خودم باشم و خودش. حتی اگر بر سر مزاری بنشیند که دیگر گرمای تن مرا نداشته باشد...

چند شب پیش خواندن نوشته ای وصیت گونه از او در هفته نامه ای که قبلا صحبتش را کرده بودم و خطاب به من بود مرا شکست. اما امشب خودم میل نوشتن چنین حرف هایی برای او دارم...

شاید امشب بروم... صبور باش همسفر همیشه صبور من... نکند کسی اشک هایت را ببیند. مگر نمی گفتی کسی جز من نباید اشک های تو را ببیند؟ فقط وقتی بر مزارم خلوت کردی اشک بریز. بگذار گرمای اشک هایت سرمای خاک را از من بگیرد. رامین من... ببخش اگر بجای گرمای تنم که همیشه آرزویش را داشتی سرمای این سنگ نصیبت شده است... همیشه بخند. من عاشق خنده هایت بودم. همیشه در تلاش باش. من عاشق جذبه ی مردانه ات در حال تلاش برای زندگی زیبایمان بودم. خانه ی عشق را مهیا کن و جهیزیه ام را در آن بچین. خودت خوب میدانی من در آرزوی این آشیانه مُردم.  در این خانه زندگی کن. آنگونه که انگار من هستم. و باور کن هر لحظه را با تو زندگی خواهم کرد. حتی از این دنیا! مگر غیر این است که من و تو از همان نخستین نگاه و نخستین بوسه نیز دور از هم زندگی کرده ایم؟ چون گذشته جلوی همکارانت باز هم از من بگو! میخواهم همیشه در باورت زنده باشم. نمیخواهم هیچ کس جای من را میان سینه ی مهربانت بگیرد. حتی حالا که نیستم... وسایل شخصی و دفاتر خاطراتم را به خانه ی عشقمان ببر. حتی اگر کهنه شده باشند. نگذار پدر و مادرم بفهمند چه روزهای سختی بر من گذشته است... 

در دفتر خاطراتم نوشته ام دوست داشتم بعد از عروسی چه تیپ ظاهری داشته باشی. همانطور لباس بپوش. لباس عروسم را روی دیوار اتاق خواب بچسبان. حلقه ی عشقم را در گلدانی کنار یک رازقی بکار...  هر وقت بر سر مزارم آمدی عطرهای رازقی که در این سال ها روی هدیه هایت به من میدادی را به سنگ قبرم بزن. به پدرم دلداری بده. خوب میدانم این غم او را از پای در می آورد. بگو قانون عشق این است که شعله های این احساس تا فرسنگ ها آن طرف تر را میسوزاند. بگو خوب میدانم آتش عشق من، دنیای تو را نیز سوزانده است... بگو که شرمنده ی اشک های آن شبش مانده ام... 

حرف برای گفتن بسیار است. دست نوشته هایم را که بخوانی باقی حرف هایم را خواهی دانست... دوستت دارم... حتی اگر...

[ سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1390 ] [ 09:55 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]