X
تبلیغات
رایتل
دوباره عاشقی... - عشق بیدار
jy

دوباره عاشقی...

می دانم که روزهاست اینجا ننوشته ام. اما این روزها دخترک قصه که بهتر است این بار عروس قصه خطابش کنیم، درگیر تازه های خانه ی عشق است. درگیری هایی که از هر گوشه اش بوی یک اشتراک زیبا می آید. زیر سقف خانه ی آبی ما هر روز قصه ی تازه ای اتفاق می افتد. قصه های شیرین.  کما اینکه اگر تلخ هم باشند وقتی در انتهای تاریک ترین لحظاتش اسیر شوی، همیشه روزنه ای تو را پایدار و سرزنده نگه خواهد داشت. روزنه ی حضور عشقت که با وصالی همیشگی، تا هماره های هنوز زندگی ات کنار تو خواهد بود... 

آن قدر آرامم که گاهی به زنده بودنم شک می کنم!  امادروغ چرا؟ هنوز کینه ی مترسک ها را به دل دارم و گاه از مرور دردهایی که به من و بهارنارنجم تحمیل کردند اشک میریزم! 

و حالا... 

رامین من؟... هرگز نباید فراموش کنیم برای رسیدن به چنین روزهایی از چه کویرها و قیامت هایی گذشته ایم. هنوز وقتی به خانه ی پدری ام می روم، بوی اشک هایم را از در و دیوار اتاقم حس میکنم. هنور وقتی به خانه ی پدر تو می روم از رفتن به آن اتاق تنفر دارم. هنوز وقتی کسی ذره ای مرا به یاد آن روزها می آورد درست مثل همین لحظه اشک هایم بی اختیار می ریزند.... دست هایت را به من بده مهربان من. من و تو در سخت ترین لحظه ها و حادثه ها کنار هم ماندیم و در سابقه ی 7 ساله ی این عشق حتی یک بار تصمیم به جدایی نگرفتیم. در اوج ناامیدی تکیه گاه هم شدیم. تا سخت ترین مرزهای روحی رفتیم. تا جنون. تا بیماری قلبی. برای این وصال بهای سنگینی دادیم. روزیکه به هم دل بستیم یک دخترک و پسرک جوان 19 ساله و سر به هوا! بودیم. با هم و با عشق بزرگ شدیم. آنگونه که امروز تمام خصلت ها و ویژگی هایمان مثل هم شده است. مثل دو انسانی که کاملا به هم رفته اند! و حالا در آستانه ی 26 سالگی با قلب هایی جوان تر از دیروز قصه ی عاشقی از سر می گیریم...  

من هیچ چیز را فراموش نکرده ام. هر آهنگی از درایو 64 گیگابایتی!! موزیک هایی که در این سال ها همراه خلوت هایمان بوده است را گوش می دهم، خاطره ای را به یادم می آورد که غالبا هم تلخ است. و به بزرگی خداوند سوگند اگر بخواهد دوباره 7 سال از زندگی ام را به من ببخشد و مرا به عقب بازگرداند، "اولا به هیچ عنوان حاضر نیستم دیگه به اون روزهای سخت برگردم!!!!!!!!! ثانیا بازم تو رو انتخاب میکنم!"...  

با افتخار بر فراز بلندترین قله های حماسه ی عشقمان می ایستم و دوباره فریاد میزنم که چقدر دوستت دارم...

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق 

ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما 

 

+رصد آی پی های ورودی وبلاگ نشان می دهد مخاطبین خاموش بسیاری دارم که مرتب اینجا را چک می کنند.  میخواهم خواهش کنم برای یک بار هم که شده نشانی حتی به قدر یک کامنت بجای بگذارید و اگر تمایل داشتید بگویید از کی چشم های مهربانتان همره دلنوشته هایم بوده است؟

[ جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ] [ 08:54 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]