X
تبلیغات
رایتل

.

 

من و این پنجره و ساعتی که انگار پیش نمی رود... تو و تصویر چهره ی آرام و مهربانت که به قدر ثانیه ای از خاطرم نمی رود... من و بیقراری عجیب این دل... من و طپش های بی دلیلی که تو را فریاد می زنند. چه حکایتیست که به تو رسیده ام و باز هم... اینچنین... بی قرارم؟ آنقدر بی قرار که حاضرم همه ی این اداره و قوانینش را بر هم بریزم اما بتوانم زودتر به آشیانه ی عشقمان برگردم... و تو هم بیایی و مرا به بزم آغوشت دعوت کنی... و من میان هرم نفس هایت بمیرم... هزاران بار بمیرم و دوباره برای تو... بخاطر تو... به عشق تو زنده شوم...  

گفته بودند پس از وصال تب تند عشق جای خود را به حس زیبای دیگری می دهد. اما من در عین تجربه ی یک حس جدید، همچنان بیقرار تو می شوم... درست مثل همین لحظه که گر گرفته ام و قلبم به شدت میطپد...  از آخرین دیدارت چند ساعت بیشتر نمی گذرد و چند ساعت دیگر هم دوباره میبینمت اما... به این دل بیتاب بگو اگر می تواند همین چند ساعت را بی بهانه و آرام بماند!!

قلبت مامن هر چه خوبیست و چشم هایت پاک ترین اجابت آرزوهای من است. دست هایت را دوباره... برای هزارمین بار... به من بسپار که در هر بار گرفتن دست هایت، دوباره عاشق می شوم...  

و تو... اجابت بارانی ترین آرزوی دل کوچک و غمگینی هستی که بزرگترین گناهش عشق تو بود... گناهی که گرچه چندسالی مرا جهنمی کرد اما سرانجام... و برای یک عمر، مرا در بهشتی ماوا بخشید که خاطرات تلخ آن جهنم را از خاطرم برده است...

دنیا دنیا میخواهمت رامین... 

 

 

+ اولین قدم برای اثبات اینکه ما با هم به همه چیز میرسیم رو برداشتیم. ماشین مورد  علاقمون رو خریدیم! قدم بعدی... 

+ طی چند روز گذشته یه مناسبت مهم داشتیم. روز زن که به لطف معشوق مهربونم تبدیل به خاطره ای قشنگ و موندنی شد. 

+ اواسط این ماه میریم شهر من، دیدن خونواده ام. اگه بشه یه سر هم میریم شهر خاطره هامون. همون جایی که این عشق پا گرفت و بالید... و گوشه گوشه اش برامون پر خاطره است. 

 

بعدانوشت: نمیدونم چه حسیه. یه حس غریب. یه حس مبهم و خاص. آزار توام با لذت. وقتی میام سر کار اونقدر دلم براش تنگ میشه که تحملش سخت میشه. درست مثل امروز. درست مثل همین لحظه. که اشتها نداشتم با همکارام ناهار بخورم. که آخر وقت یک ساعت مرخصی گرفتم تا زودتر برم خونه. آخه رامین ساعت کارش یک ساعت زودتر از من تموم میشه. بی صبرانه منتظرم بیاد دنبالم و دستاشو لمس کنم. چقدر دلتنگ و بیقرارشم...

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 11:34 ق.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
28 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar