X
تبلیغات
رایتل

.

 

تصمیم گرفته بودم دیگر اینجا ننویسم. ولی بعضی وقت ها دلم می خواهد جایی که برای حرف زدن در آن راحت هستم، عشقت را فریاد بزنم تا شاید این دل دیوانه آرام گیرد... 

این روزها گاه زیر لب زمزمه میکنم "بنازم خدایی را" که اینچنین مهر من و تو را در دل یکدیگر گذاشته است... 

نمی توانم ننویسم که از همان لحظه ی اول صبح که مرا تا سر کار میرسانی و از هم جدا می شویم بیقراری هایم برایت شروع می شود. 

نمی توانم ننویسم که عصرها که زودتر از تو به خانه می آیم همه ی حواسم به صدای در و پیچیدن صدای پای کسی در پله هاست... 

نمی توانم ننویسم چقدر بیتابی می کشم تا  کلید را در درب بچرخانی و دوباره آغوشت به رویم باز شود. 

نمی توانم ننویسم در این زندگی عشق آلود چه آبی زلال و شادی میان من و تو جاریست... 

نمی توانم ننویسم وقتی یک شب کنار هم نیستیم چه زجر و دلتنگی عجیبی را تجربه میکنیم. 

کنارم بمان که بی تو حتی یک ثانیه زنده نخواهم ماند... 

و 

به تو افتخار میکنم... به تویی که این روزها چنان در اجتماع می درخشی که اذهان سوخته ی مترسک هایی که سال هایی بیشتر از من کنار تو بوده اند تازه می فهمند رامینِ من چقدر بزرگ است... 

و 

برای خیلی ها عجیب است وقتی از من می شنوند که هنوز هم کسانی هستند که طاقت دیدن عشق من و تو را ندارند و از دیدن غصه ی من و تو شاد می شوند. آن هم کسانی که ادعا می کنند... .اما این حقیقت تلخیست که باید پذیرفت و از آن گریزی نیست جز تلاش بیشتر و  فتح قله های بیشتر...  

 

+ همیشه شمارش برای زیباترین اتفاق ها معکوس بوده است اما برای من و تو تمام این ثانیه های با هم بودن شمارش معکوس های بسیاری دارد. این عشق مثل کودکی قد می کشد که هر چه پیش تر می رود زیباتر است و توجه به سن و سالش هیجان انگیزتر. پس: 

گاه شمار زیبای این عشق: 6 ماه است که... 

 

بعدا نوشت: رامینم داشت پشت تلفن با یه آشنا(همسایه) در مورد یه موضوع بی ربط به من بحث می کرد. من تو اتاق بودم. نمیدونم آخر صحبت هاش، طرف چی گفت که رامین بهش این جملات رو گفت:  یه سری سرمایه ها تو زندگی آدم هستند که از هر دارایی مادی و معنوی برا آدم با ارزش ترن. اون بزرگترین سرمایه ی زندگی منه. من اگر از هیچ چیز تو دنیا دل خوشی نداشته باشم، اون به قدری دلخوشی منه که دیگه هیچی از دنیا نمی خوام. و چندتا جمله ی دیگه تو همین مایه که الان یادم نیست...

این حرف ها رو قبلا به خودم مستقیم خیلی گفته بود. جلوی خونواده ی خودش و خودم هم چندبار گفته بود. اما اینبار خیلی غافلگیر شدم. 

و من ترجیح دادم بدون اینکه کنجکاوی کنم که مگه طرف در مورد من چی گفت، از اتاق اومدم بیرون، آروم بوسیدمش، سر گذاشتم رو سینش و برای هزارمین بار تکرار کردم: خیلی دوستت دارم...

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1391ساعت 08:12 ق.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
7 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar