X
تبلیغات
رایتل
یک اتفاق بزرگ/یک خبر خوب - عشق بیدار
jy

یک اتفاق بزرگ/یک خبر خوب

آمده ام بزرگترین خبر یکسال اخیر زندگی زیبایمان را به شما بدهم. آمده ام فریاد شادی ام را به گوش خاطرات سیاه و خاکستری ام برسانم. آمده ام فریاد بزنم دنیا به ما پشت کرد اما خدا پنهانی دست هایمان را گرفت. آمده ام دومین خبر موفقیت مادیمان را بدهم.

بسم الله... بسم الله... اشک شوق میریزم... ما امشب خانه خریدیم. ما امشب... در شب این عید بزرگ و زیبا قراردادی را امضا کردیم که هرگز حتی فکرش را نمی کردیم بتوانیم چنین کاری بکنیم.

مثل همیشه تنها بودیم. فقط من و بهار نارنجم(البته قبلا قرارداد را با یک وکیل بررسی کرده بودیم). مثل همیشه همان دخترک و پسرک عاشق قصه ها. پای بزرگترین قرارداد زندگی مادیمان رفتیم. پایین تمام صفحات را با هم امضا کردیم. به چشم هایم خیره شد و گفت: یاد امضاهای شب عقدمون افتادم. و به این ترتیب ما صاحب خانه ای شدیم که از نظر مادی نصفش از آن من و نصفش از آن بهارنارنجم است. اما نوید یکی شدنی دوباره است...

یک خانه ی زیبا -3 خوابه- با بهترین امکانات آپارتمانی - نقشه بروز- شمالی،جنوبی و...

یک سال پیش و در هنگامه وصالمان هدف چند ساله ی زندگی مادیمان را روی 100 میلیون برنامه ریزی کرده بودیم. هر چه با حساب های سرانگشتی درآمدها و هزینه ها را محاسبه میکردم نمیدانستم چطور و چه زمانی میتوانیم چنین رقمی بدست آوریم. و حال در آستانه یکساله شدن وصالمان پای قراردادی با ارزش مادی ای خیلی بیشتر از 100 میلیون را امضا کرده ایم! و خدایی که در این نزدیکیست. و چقدر غافلیم ما که حساب خدا را هم با حساب های خود مقایسه میکنیم!

تقارن خرید این خانه با این شب عزیز فقط یک اتفاق ساده اما بزرگ و خوش یمن بود. همه چیز دست به دست هم داد تا امشب همه چیز تمام شود.

بعد از خرید ماشین این دومین بار است که خدا دست هایمان را می فشارد. و ما که چه واضح حس دست های مهربانش را می فهمیم و شرمنده تر میشوم. بخصوص منی که...



همه می دانند که ما با صفر واقعی شروع کردیم. مشکلات کاری و مادی بسیاری داشته ایم و داریم. اما "برکت" از در و دیوار زندگی زیبای ما می بارد. اما امروز در حالیکه هنوز یک سال از پیوند ابدیمان نگذشته است، به آنچه بخاطرش بیش از 3 سال ما را از هم دور نگه داشتند، رسیدیم. و معجزه ی عشق این است...

شاید باورش برای شما سخت باشد اما من... تازه می خواهم زندگی کنم... تازه میخواهم نفس بکشم... تازه میخواهم عاشقانگی کنم. من... امشب حس میکنم بیش از هر زمان دیگر با عشق پیوند خورده ایم.


میخواهم از یکسال پیش و چنین روزهایی یاد کنم. پیشنهاد میکنم این دلنوشته ام که مربوط به یکسال پیش و چنین روزهاییست را بخوانید: لینک.

یکسال پیش در چنین روزهایی نمیدانستیم 1 ماه دیگر عروسی ماست! یک سال پیش در چنین روزهایی کنج یک خوابگاه در شهری که جز معشوقم هیچ بوی آشنایی را استشمام نمی کردم سر سجاده ام اشک میریختم و با التماس و متوسل شدن به انواع دعاها! از خدا مصرانه میخواستم آدمک ها خانه ای که سال ها به امید آن بودیم را از ما نگیرند. یک سال پیش در چنین روزهایی از شدت فشارهای روحی برای موضوع خانه، در مرز جنون از خدا سلامتی ام را میخواستم! غافل از آنکه خدا می خواست دست های من همیشه فقط به سمت او دراز باشد نه بنده های سنگ دلش.

و... خدا نخواهد بخشید... آدم های سیاهی را که از صدای شکستن قلب های بی پناه لذت می برند...

روزهای سختی به من گذشته است و از امروز میخواهم آنقدر خوش باشم که تقاص همه چیز را از دنیا و کسانیکه به عشق من حسادت کردند بگیرم. به خدای مهربانم قول داده ام هرگز فراموش نکنم عاشقم و باید برای بهارنارنجم عاشق ترین باشم...

البته راه هنوز سختی هایی دارد.از یک طرف خانه ای که خریده ایم پیش خرید است و تا موعد تحویل آن زمان تقریبا زیادی مانده است. اما برای ما سکونت اهمیت نداشت. فقط موضوع خرید و امید به آینده ی آن و کودکی که روزگاری ثمره ی عشقمان خواهد بود مهم بود. از طرف دیگر پرداخت اقساط وام آن قدری سنگین است که این هم مهم نیست! وقتی بدانی به هدفت رسیده ای یک دل عاشق کافیست تا هر کوهی را با نیروی آن از جا برداری...

مفتخرم به گوش مترسک ها برسانم خدا اجازه نداد ما محتاج هیچ انسانی شویم. از هیچکس قرض نکردیم. آزادیم و آزادگیمان این روزها بیشتر از قبل به همه ثابت خواهد شد. هر چند در فرهنگ لغات دنیای من دیگر کلمه ی "آدمک"ها و حرف هایشان وجود ندارد. دیر زمانیست در گوش های من فقط زمزمه ی عشق می پیچد و بس.

البته موضوع خرید خانه تا موعد تحویل و زمانی که در آن ساکن شویم راز بزرگ دیگریست که هیچ "آدمکی" از آن خبر ندارد.

بهارنارنجم در شماره قبل از نوشته های ادبی اش که هنوز در آن هفته نامه که قبلا صحبتش را کرده بودم چاپ میشود، خطاب به سیاه ترین مخاطب خاص ماجرای سختی های وصال ما گفته بود: "من تو را دوست داشتم... اما تو به خیال خود مرا بر خاک نشاندی. و من به زودی از همین خاک جوانه خواهم زد..."

[ دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]