X
تبلیغات
رایتل
اولین سالگرد وصال - عشق بیدار
jy

اولین سالگرد وصال

من و تو سختی کشیدیم   تا به هم رسیدیم.

من و تو این عشق رو به هیچ قیمتی از دست نمیدیم...



یک سال گذشت... یکسال شیرین و پرتلاش... یک سال پر از عشق و برکت... یک سال پر از تجربه های رنگارنگ دخترک و پسرک عاشقی که هنوز باورشان نمی شود این زندگی را اداره کرده اند!

و خدایی که در این نزدیکیست... خیلی نزدیک... خیلی نزدیک...

یکسال با فراز و فرودهای بسیار گذشت. دیشب دست هایم را گرفته بود و با چشمان مهربانش به افق خیره شده بود و با آرامش یکی یکی اتفاقات مهم این یک ساله را زمزمه میکرد و مدام دست هایم را میفشرد و میگفت: "خدا رو شکر کنیم". زمزمه هایش که تمام شد به چشمانم چشم دوخت و گفت "بیشتر از یکسال پیش و چنین زمانی عاشقتم...". و این بار "عاشقتم" گفتنش بیشتر از هر روزی که تکرار میکرد، بر دلم نشست و دوباره خدا را برای وصالمان شکر کردم...

بعد نشستیم و به مسایل مادی یکسال گذشته فکر کردیم. هر چه حساب کردیم هزینه هایمان از درآمدمان بیشتر شد. هر قدر هم حساب و کتاب! کردیم نفهمیدیم این وسط چه اتفاقی افتاده است! و اینجاست که باید گفت: خدا برای دل های عاشق معجزه می کند... این روزها دیگر آنقدر به این جمله ایمان دارم که با دست های خالی هم حاضرم آرزو کنم دنیا را بدست آورم!

و امروز چقدر بیشتر از هر زمان دیگری احساس عشق و آرامش وجودم را فراگرفته است. حس میکنم برای زندگی کردن فقط باید عاشق باشی و بس. احساس میکنم زندگی ساده تر از آن است که در لحظه بر ما می گذرد... احساس میکنم در سال و روزهایی که پیش روست میخواهم بهتر و عاشق تر از هر زمان دیگر زندگی کنم... میخواهم رهاتر و سرخوش تر از هر زمان دیگر باشم...

خلاصه ای از جشن دیشب(بعضی عکس ها در ادامه مطلب): تصمیم گرفتیم یک جشن دو نفره برگزار کنیم. حاضر نبودیم آرامش حریم دو نفره مان را با هیچکس قسمت کنیم. راستی باورتان می شود ما هنوز بعد از یکسال برای تمام شدن وقت کاری و به هم رسیدنمان لحظه شماری میکنیم؟ باورتان می شود ما هنوز حتی زمانیکه با هم بیرون از خانه هستیم، برای رسیدن به خانه و خلوت دو نفره مان بیتابی میکنیم؟! هیچ جا زیباتر و امن تر از خانه ی من و بهارنارنجم نیست.

عصر یک جشن دو نفره در خانه گرفتیم. جشنی که شادتر و بهتر از تمام جشن های عمرمان بود. بعد با عجله خانه ای که حسابی آنر ا به هم ریخته بودیم، به همان شکل رها کردیم و برای شام رفتیم بیرون!


یک خبر دیگر از دوباره پیدا شدن من! پنج شنبه عصر در یک مسابقه ی قرآنی استانی برنده شدم. حدس بزنید در چه رشته ای؟ "قرائت دعا". حدس بزنید داور از من خواست چه دعایی را بخوانم؟ توسل!!!.... آه... توسل شکوه خداخدا کردن های من است. من آدم مقدس مآبی نبودم. من حتی افتخار مذهبی بودن را هم نداشته ام. بچه بودم که در مسابقات قرآنی همیشه مقام می آوردم. اما از دبیرستان که مهر جهالت بر پیشانی ام خورد فعالیت های مذهبی ام خیلی کم شده بود. فقط گاهی در خلوت خودم و در دردهای این عشق، به تنهایی توسل می خواندم. برای این مسابقات هم به تشویق همکارم و برای دریافت گواهینامه آموزشی! که به درد کارم میخورد شرکت کردم!!!(خدایا بنده به این پررویی داشتی؟!). اما در افتتاحیه مسابقه و قرار گرفتن در یک جمع قرآنی انرژی خاصی رو حس میکردم که انگار حلقه ی گمشده ای از زنجیر زندگی ام را یافته ام. آنقدر که مدام فکر میکردم این مسابقات که تمام شد قرآن خاک گرفته ی خانه مان را روی سر خواهم نهاد و... و وقتی مسابقات شروع شد و داور از من خواست "توسل" بخوانم، با همان لحنی که در این سال های سخت میخواندم شروع به خواندن کردم. شب و در اختتامیه مسابقه من به عنوان برنده ی استانی معرفی شدم. و من... فقط... شرمنده ی خدا شدم.

مثل جریان پست قبل به رامین و بابام خبر دادم. خوشحالی رامین که به جای خود. اما بابام دوباره خوشحال شد. و این حس برای دختر اول بابایی بیشتر از اون جایزه و اون مقام ارزش داشت...


عذر میخوام که این پست طولانی شد. برای اولین بار در ادامه مطلب یه سری عکس از کادوهایی که به همدیگه دادیم گذاشتم.


یه تشکر ویژه: از عزیزی که هیچوقت ندیدمش اما مهربونی و بزرگواریش اونقدر خاص بود که حس کردم هنوز هم آدم هایی هستند که میتونن تو خیابون، ناشناس راه برن و مهر بپاشن!... آقای "مهران" عزیز که از خوانندگان مداوم و بی نشون وبلاگم هستند و با تبریک سالروز ازدواجمون در روزنامه، ما رو خیلی خوشحال کردن...


بعدا نوشت: حیفم اومد تصویر اون تیکه روزنامه که تبریک آقا مهران چاپ شده رو تو وبلاگ نذارم. به هر صورت یکی از مهمترین سوپرایزهای اولین سالگرد ازدواجمون بود. بازم ازشون تشکر میکنم.

                                                                        


اول عذرخواهی کنم بابت عکس ها. اینا رو با دوربین هم گرفتم. ولی ظاهرا تنظیمات دوربین مشکل داشته. اونموقع که با عجله از هدایا عکس گرفتم. بعدا فهمیدم تنظیمات مشکل داشته و کیفیت عکس ها پایینه.



هدیه های من به رامین:


کارت پستالی که خودم درست کردم.


 





حالا نوبت به هدیه ی اصلییییییه: 


که این داخلشه:

البته انصافا خود واقعیش خیلی خوشگل تر و شیک تر از تصویرشه! میدونم ممکنه مارکش براتون ناشناخته باشه. تجربیاتم رو برای شما هم میگم شاید به دردتون خورد. این گوشی تقریبا مثل htc هست که تازه وارد بازار ایران شده و با گارانتی مایکروتل فروخته میشه. امکانات بی نظیری داره. هنوز تمام موبایل فروشی ها نیاوردن و وقتی میخواستم بخرم همه میگفتن تا قبل عید میارن. جالبه که میگفتن این گوشی تا سال آینده جای htc و سامسونگ  رو میگیره! اینکه چقدر این حرفشون محقق بشه رو کار ندارم. اما برند خوبیه و امکانات خیلی خوب و طراحی زیبایی داره. باورتون نمیشه چقدر سخت بود تا از زیر زبونش کشیدم که آیا امکانات و ظاهر این گوشی رو میپسنده یا نه. ولی خدا رو شکر اونقدر از این هدیه سوپرایز شده بود که همش میگفت بهترین هدیه ای بوده که در عمرش گرفته!(با دوربین مخفی! از هیجانش فیلم گرفتم)

راستی همراه با دوربین، یه کیف موبایل عالی و برچسب هم بهش هدیه دادم.


اینم هدیه ی اون به من:

یه بند انداز برقی مارک  jundeli با یه شاخه گل. خیلی از این هدیه خوشحال شدم. چون واقعا وقت آرایشگاه رفتن نداشتم. خودم هم که نخ رو میبستم به پام و بند مینداختم، زانوم درد میگرفت. دقیقا مثل این تصویر رنگش صورتیه.


[ شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 06:11 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]