X
تبلیغات
رایتل
دلم گرفته... - عشق بیدار
jy

دلم گرفته...

دلم گرفته... این روزها آدمک ها آزارم میدهند... بیشتر از پیش. کسی که از خدا و دم از مذهب زدن، فقط رنگ و بوی دین دارد و ذهنش پر است از حس غرور... ذهنش پر است از حب ریاست... ذهنش پر است از زور... متنفرم از کسی که مقدس مآب بودنش مایه ی مضحکه شدنش شده اما در عمل هر نامسلمانی را مرتکب می شود...

و من تنها به جرم اینکه هیچ آشنا و فامیلی در این اداره ندارم و جالب تر از آن به جرم تخصص زیادم! اولین گزینه برای حل مشکلاتشان هستم.

نمیدانند من برای هر دقیقه که زودتر به محبوبم برسم، حاضرم زمین و زمان را بر هم بزنم. آن وقت میخواهند مرا به مرکز دیگری منتقل کنند.

...

با خوشخالی دستم را فشرد و گفت شما را به خاطر تخصص زیادتان اینجا فرستاده اند تا مشکلات انفورماتیک ما حل شود. بغض هایم را فرو خوردم و آرام گفتم: "مرا به خاطر اینکه جز خدا کسی را ندارم اینجا فرستاده اند". پیرمرد نگهبان گفت: "اینطور نگو. پارتی تو خداست"... اشک هایم ریخت... خدا این روزها تنهایم گذاشته...

دعا کنید موفق شوم. من نمی خواهم تغییر محل کار دهم. هر چند آن مرکز زیر آسمان همین شهر است و از خانه ی آبیمان فقط یک ساعت دورتر است. من میخواهم زودتر هوای خانه و عطر تن معشوقم را حس کنم.

من جز خدا کسی را ندارم. دعا کنید خدا بر این باند بزرگ غلبه کند...

این روزها مشکلات کاری عجیبی دارم. همه چیز در هم گره خورده. میان بازی آدمک ها مثل توپ کوچکی از این طرف به آن طرف میروم. بدون اینکه اصلا موضوع این مشکلات من باشم. این روزها حس قایق کوچک و قرمز کاغذی ای دارم که روی یک دریای متلاطم شناور است و هر دم از هر سو موجی دنیایم را خیس میکند...

این روزها هوای آسمان چشم هایم مدام بارانی است... دعایم کنید...

[ پنج‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]