X
تبلیغات
رایتل

.

 

بعدا اضافه شده: برداشت اشتباه نکنید. مخاطب این پست بهارنارنجم نیست!  او همچنان پاک ترین آیه ی عاشقانگی زندگی من است... او همچنان تنها امید من برای تحمل این دنیاست و من همچنان عاشق ترینم... لطفا به هیچکس دیگر هم شک نکنید!!! دنیای من آدم های رنگارنگ زیادی دارد که شاید در دنیای هیچکس دیگری چنین نقش ها و نسبت هایی وجود نداشته باشند


رو به آسمان می گریم و فریاد میزنم. خدایا بگذار زنده بمانم و شکستن غرورش را ببینم!! خدایا بگذار ببینم آب شدن کسی را که شب های بارانی بسیاری را تنها به دلیل اینکه "میخواست من بشکنم و باور کنم کسی نیستم!"، به خوشی هایم تحمیل کرد! خدایا کافر خطابم کن اما بگذار ببینم دنیا انتقام دل شکسته ام را از او می گیرد.

میان سینه ی من کسی نشسته است که به اندازه ی تمام سال های عاشقی ام از او نفرت دارم. هر قدر عاشق بهارنارنجم هستم، به همان اندازه از شخص سومی متنفرم. شخص سومی که این روزها... شاید... سعی میکند مرا راضی کند اما دل من دیگر برای او جایی ندارد...

کسی پرهای مرا شکسته است و روزهاست خانه نشین دنیا شده ام. اما من هنوز همان پرنده ی تیزپرواز سرکش هستم. به زودی دوباره پر میکشم و پیش از هر اوجی، پرهای او را میشکنم!...

میدانم با تعجب میخوانید مرا و احتمالا میگویید همه ی خوبی هایت را به باد میدهی! اما این سینه چنان مملو از تنفر است که حاضرم بمیرم اما فقط یک لحظه شکستن غرورش را ببینم. فقط یک لحظه و بعد آرام خواهم گرفت!

خیلی سعی کردم او را ببخشم. با بانوی آینه ها در زادروز میلادش در سال گذشته عهد کردم کینه اش را از دل بیرون کنم. اما اعتراف میکنم نتوانستم. این مترسک شوم همیشه جلوی چشم های من می خندد. چطور تحمل کنم تکه هایی از مرا به باد سپرده است و حال اینچنین می خندد؟ چطور تحمل کنم دست هایم را به شب سپرد و حال دست هایم را میفشرد؟ اصلا او خود شب است! خود سیاهی محض دنیا! چطور تحمل کنم این دیو سیاه که تلخ ترین لحظات زندگی مرا رقم زده است مرا می بوسد؟ حتی نمی توانم تحمل کنم اسمم را صدا کند. امشب وقتی با احترام بسیار اسمم را صدا زد، برای اولین بار از اسمم هم متنفر شدم...

آری او با وقاحت تمام سعی میکند بگوید: تو شکستی و گذشته ها هم گذشته. حالا مرا دوست داشته باش وگرنه دوباره تو را خواهم شکست!!!

اما هنوز مرا نشناخته است. هنوز نفهمیده اگر تا کنون هم در مقابل ظلم و حماقت هایش سکوت کردم بخاطر اشتباه خودم بوده است. به زودی به عنوان اولین نفری که جلویش ایستاده است تبر به ریشه اش خواهم زد تا بداند در رگ های من غیرت کویر جاریست!

میگریم.. میگریم... لطفا سرزنشم نکنید. شما نمیدانید در این سال های عاشقی چه بر من گذشته است و چه از دست داده ام... شما نمیدانید چه بر من گذشته است... شما نمی دانید اگر وصال من و بهارنارنجم اینهمه سال طول کشید فقط بخاطر نامردی این مترسک بود... هر وقت به خاطرات فکر میکنم نمیتوانم او را ببخشم. لطفا سرزنشم نکنید. فقط اگر میتوانید با حرف هایتان آرامم کنید...


بعدا نوشت: هر وقت به او فکر میکنیم این جمله ناخودآگاه در ذهنمان نقش می بندد: "زمستان می گذرد اما روسیاهی تا ابد برای زغال می ماند"...

نوشته شده در جمعه 17 خرداد‌ماه سال 1392ساعت 12:30 ق.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
3 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar