X
تبلیغات
رایتل
من از زنده رود زنده ترم... - عشق بیدار
jy

من از زنده رود زنده ترم...

پست قبل را در شرایطی می نوشتم که با تمام وجود اشک میریختم و وقتی در طلب آرامش قلبم از خدا؛ درمانده میشدم... نفرین میکردم!... اما الان آرامم و با لبخند پست قبلی را مرور میکنم...

شخص سوم سیاهی که در پست قبل از او حرف زدم یکی از نقش اول های سختی هایی بود که ما برای به هم رسیدن کشیدیم. یکی از مسببان اصلی ای که اینهمه رنج و درد را به من و بهارنارنجم تحمیل کرد... کسی که همیشه سعی کرد و میکند من و رامین را از عشق پشیمان کند!!!

اما اگر خبر داشت با دردهایی که به ما تحمیل کرد، باعث شده من و بهارنارنجم بیشتر به یکدیگر نزدیک شده و با هر تیشه ای که به ساقه مان زده است، برگ های دلدادگی ما بیشتر در یکدیگر فرو رود، با دست خود تبر به ریشه ی خودش میزد و زحمت مرا برای انتقام گرفتن کم میکرد!!!!!!

از آرام بودن این لحظاتم میگفتم. از اینکه من... ساده تر از وقاحتی هستم که بعد از نوشتن کلمات پست قبل در مورد خودم به آن رسیده بودم. واقعیت آن است که من به این اندازه هم راضی به عذاب این مترسک نیستم. من فقط خیلی درد کشیده ام... من فقط ... گاهی... در مرور خاطرات، نمیتوانم سیاهی هایش را هضم کنم... همین.


امروز من و رامین را در ماشین با هم دید. هر دو به خوبی میدانیم چه زجری میکشد از دیدن ما با ماشینمان! تصور کنید این انسان چقدر باید بدذات باشد که تحمل کوچکترین موفقیت مادی ما را ندارد! هر روز سعی میکند فتنه ی تازه ای برپا کند اما ما فقط لبخند میزنیم و از کنارش رد میشویم. و براستی همین زجر او را بس که هر روز جلوه ی تازه ای از زیبایی های زندگی ما را می بیند که روزگاری تلاش بسیاری برای بر هم زدن این عشق کرد... خوب میدانیم این ما نیستیم که نابود می شویم. این اوست که در آتش بدذاتی و دشمنی میسوزد...


نزدیک زاینده رود از ماشین پیاده شدیم و دست در دست هم رفتیم و گفتیم و گفتیم. مثل همیشه و هر روزخاطرات را مرور کردیم... از عشق گفتیم... از سیاهی این مترسک ها... از اینهمه آرامش که در اوج فراز و نشیب های شدید زندگی زیبایمان جاریست.

کنار زنده رود نشستیم. جادوی هم آغوشی آب و آفتاب روح و جانم را تسخیر کرده بود. به تقدیر فکر میکردم. به گره خوردن سرنوشت دختر کویر با پسر زنده رود. به اینکه من به این زنده رود بیشتر شبیهم تا آن کویر. آرامشی عجیب وجودم را فرا گرفته بود. زیر لب فقط دعا می کردم: "خدایا رامین رو هیچوقت ازم نگیر. خدایا آرامش زندگیمو هرگز ازم نگیر"


عشق و آرامش و آسودگی خیال، قلب و جانم را در بر گرفته است. من زنده ام و زندگی ام را دوست دارم. از دست های مهربان پدر و مادرم خیلی دورم. پاره های تنم را در خاک سرزمین کویری زادگاهم جا گذاشته ام. اما پاره ای از بهشت، چنان پشت من است که هیچ کویر و قیامتی نمیتواند مرا بیازارد.

بهارنارنج من چند روز قبل مقابل مترسک پست قبل ایستاده است و به او گفته انتقام سال های سختی که بر رازقی من گذشته است را از تو خواهم گرفت!

[ یکشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 11:48 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]