X
تبلیغات
رایتل
گم - عشق بیدار
jy

گم

این روزها حس پرنده ی سرگردانی را دارم که نمی داند باید به کدام سوی آسمان پرواز کند! به هر سو نگاه میکنم، پاره های دلم را میبینم و یک دنیا حادثه ی طوفانی و دوباره گم می شوم. گم می شوم میان یک دنیا دلتنگی و هزاران علامت سوال و تعجب!!!

این روزها بیشتر از تمام کودکی هایم کودک شده ام و دلم آغوش پدر و نگاه مادرم را میخواهد! این روزها نه دلم رفتن میخواهد و نه ماندن.

این روزها در حالیکه زنجیرهای قلبم را به قلب بهارنارنجم قفل تر! میکنم، خاطرات را میکاوم تا ببینم کجای زندگی با تقدیرم چنین بازی خطرناکی کرده ام؟! این روزها به شجاعتم فکر میکنم. به جسارتم. به اینکه چه حسی مرا وا داشت و وا میدارد با اینهمه دلبستگی به پدرم... و مادرم... از آن ها چشم بریده و به عشق کسی که هنوز هم اسطوره ی پاکی و فرشته خویی است، دل به جنگل گرگ ها زده ام!؟ مدام یک صحنه از کودکی ام در ذهنم تکرار میشود. آنجا که هر وقت عمه هایم به خانه ما می آمدند وقت رفتن در حالیکه در آغوش مادرم بودم و نمیخواستم از او هم جدا شوم، گریه میکردم که با آن ها هم بروم!! یادم هست مادرم همیشه میگفت: "آخه وقتی خونه هامون از هم جداست تو چطور میخوای با هر دوتامون باشی؟!"


من این روزها حال خوبی ندارم. مدام خاطرات را چنگ میزنم و به دنبال چیزی میگردم که خودم هم نمیدانم دقیقا چیست! بیشتر از هر چیز حس میکنم از خودم دور شده ام...

من این روزها بیش از هر زمان دیگری در پرواز اوج گرفته ام اما حسی به من می گوید آسمان را اشتباهی رفته ام. نمیدانم از کجا اشتباه رفته ام. شاید از آنجا که برای یک مشت دانه، اهلی آدم ها شدم. آدم؟... آدم؟!!... "آدم" هاییکه...

- تصادف کرده بود. تمام بدنش زخمی بود. اما من بدون هیچ حسی فقط نگاهش کردم...

- با شوق در چشم هایم مینگریست. دنبال دزدیدن نگاه مشتاق من بود اما من... فقط نگاهش کردم...

- انگشتان دستش را نشان داد و گفت تو جزو انگشتان دست من هستی و باید باشی. اما من سرم را بالا نیاوردم. نمیخواستم دستانش را ببینم!...

من مثل او نیستم. نمیتوانم لباس بره بپوشم. من اگر گرگ هم باشم لباس خودم را میپوشم و با شرافت او را می درم!!

من... او را مقصر تمام گم شدن هایم می دانم... من... نمیتوانم او را ببخشم. فقط زمانی او را خواهم بخشید که چشم هایم را به دنیا ببندم.

...

اما هنوز فانوس های امید در دل من نمرده اند. من در کنارم خورشیدی دارم که به راستی اگر گرمای وجود او نبود تاکنون هزار بار در سرمای این شب به خواب ابدی رفته بودم. من همسفر عاشقی دارم که همیشه پرهایش را به من هدیه می دهد و من هر وقت با پرهای او پرواز میکنم، تمام آسمان ها آبی و زلال می شوند. من کوه صبوری در کنارم دارم که هیچ تیشه ای او را از پای در نمی آورد. من اسطوره ی عشقی در کنارم دارم که هر وقت از دنیا دلگیر می شوم دیدن لبخند او کافیست تا دوباره دنیا را در مشت بگیرم.

اگر باز هم... دنیا به عقب و 8 سال پیش برگردد... باز هم... باز هم... عاشقت می شوم رامین.


+ وسوسه ی محالی این روزها مدام ذهنم را گرفته است. بارها قلم و کاغذ برداشته ام تا خاطراتم را عریان کنم و قصه ی این عشق را بنویسم. قصه ی عشق دنیای نوینی که تمام عشق های کهن را به سخره خواهد گرفت!


+ چند روز دیگر دنیای من همزمان پر خواهد شد از صدای خنده های عشقم، پدرم، مادرم، خواهرم، برادرم، خواهر دیگرم و همسرش. اتفاق نادری که در دنیای غریب من خیلی کم اتفاق می افتد! فطر امسال تمام پاره های قلبم را در کنار هم خواهم داشت. 5 ماه است دست های مادرم را لمس نکرده ام و چشم های پدرم را ندیده ام...

[ چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 10:03 ق.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]