X
تبلیغات
رایتل
دوباره دلم شکست... - عشق بیدار
jy

دوباره دلم شکست...

امشب خودم را با تمام بغض هایم در آغوش گرفتم. برای خودم دعا خواندم و خودم را برای هزارمین بار به خدا سپردم. خودی که این روزها احساس میکنم واقعا صبور است و سر به زیر و سخت! دختر دردانه ی دیروزی که امروز شاید از نظر ظاهر کوچک تر شده است! اما قلبی دارد بزرگ و مامن هزاران درد و خاطره ی تلخ...

چه بسیار که شکسته ام و ایستاده ام. چه بسیار که رنجانده اند مرا و زبان همیشه حاضرم را در دهان نچرخاندم. تا مبادا برنجند... چه شده است مرا؟! چرا اینهمه صبور و آرام شده ام؟! چرا سرکشی و عصیان گری پیشین را ندارم؟...

به اینجای نوشته ام که رسیده ام اشک هایم میریزند و بالاخره این بغض چند ساعته رها می شود...

با زندگی و جوانی و عاشقانگی ام بازی کرد و حالا در مقابل تعجب آدمک دیگری میگوید: به من ربط نداره! "خودشون زن و شوهر هر کار میخوان بکنن!" خدایا این بار دیگه شنیدی؟! خدایا سهمی که از من تو زندگیشه رو ازشون بگیر تابفهمن ما زن و شوهر چقدر برای گذشتن از این حقمون بخاطر اونا اذیت شدیم. دیگه نمی تونم بیش از این گذشت کنم. خدایا خودت دیدی که فقط به حرمت فرمان تو اینهمه سال سکوت کردم و از حق شرعی و قانونیم گذشتم. اونم درست در شرایطی که برای شروع زندگی مشترک و وصال عشقمون به این حق نیاز داشتیم. خدایا خودت دیدی در این سال ها بارها شکستم و رنجیدم اما به روشون نیاوردم. اونوقت حالا دارن صمیمیتی که از صدقه سر گذشت و صبوری من دارن رو پای مهربونی و دلسوزی خودشون میذارن! تا وقت دادن حق من میرسه، به هیچی کار ندارن اما وقت خوشیشون که میرسه من و بهارنارنجم رو میخوان تا شادیشون کامل شه! خدایا خودت دیدی امشب در مقابل درموندگی من با آرامش به همسایه گفت: به من ربط نداره، خودشون زن و شوهر هر کار میخوان بکنن! خدایا بازم حکم میکنی از حقم بگذرم؟! خدایا چه طاقتی داری تو! هم در مقابل غصه هایی که من به تو میدم و هم در مقابل غصه هایی که خودم میخورم! خداجون حالا خودت زیادی صبوری، باش اما به من رحم کن! غصه های منو ازم بگیر دیگه. خدایا میشه بگی این قانون ها رو واقعا خودت وضع کردی؟! من که بعید میدونم تو در این مورد خاص، ظالم رو مستثنی کرده باشی! در هر صورت من بازم میخوام به فرمان تو باشم. هر چند این دل پینه بسته، امشب برای هزارمین بار شکست و حتی خانوم همسایه برای صبوری و سکوت من  که فقط بخاطر عمل به فرمان تو بود، گریه کرد... خدایا بگو که تو هم دلت برای من سوخت! 

خدایا در این نیمه شب تاریک و سکوت و تنهایی این خونه به حق دل شکسته ی بهترین بندگانت و به حق اشک های منی که همیشه غصه ات میدم! گره ی تنهایی من و عشقم رو باز کن...


+شما واقعا برای من دعا میکنید؟! پس فرشته های خدا کجا سرشون گرمه!؟ خدا...

[ چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]