X
تبلیغات
رایتل
من و بهارنارنجم سکه روی سکه میگذاریم! - عشق بیدار
jy

من و بهارنارنجم سکه روی سکه میگذاریم!

این روزها شاید دوباره بچه شده ایم! درست مثل آن روزها که با دوستانمان آجر روی آجر میچیدیم، پول هایمان را روی هم میریزیم و بعد برای خرج کردنش ذوق میکنیم. حال این خرج میخواهد برای قسط ها باشد یا برای آنچه دوست داریم. در هر صورت برای خرج کردنش خوشحال می شویم! این روزها زندگی ما سرشار از برکت است. پولدار نشده ایم اما احساس میکنیم ثروتمندترین هستیم. این روزها مدام به این فکر میکنیم از آغاز این زندگی در مسایل مالی تا لبه ی پرتگاه رفته ایم اما هرگز سقوط نکرده ایم. غرورمان را به هیچ آدمکی نفروخته ایم. به طرز معجزه آسایی کسی... چیزی... هوای جیب ما را دارد. خوب هم هوای جیب ما را دارد! حالا دیگر ما هیچوقت برای مسایل مالی زندگیمان استرس نداریم. هر چند گاهی تا خالی شدن جیب هایمان فقط چند سکه باقی مانده است اما شاهانه! زندگی میکنیم و خدا نیز شاهانه به ما هدیه میدهد!...
این روزها من و بهارنارنجم درآمدمان دو برابر شده است و آنقدر از این موضوع ذوق کرده ایم که میخواهیم یک وام دیگر برداریم!!!! (خنده). این روزها من و بهارنارنجم در کنار حقوق ثابتمان، راه های درآمدی کوچک اما زیادی جور میکنیم و هر روز مثل بچه ها پول هایمان را روی هم میریزیم و بعد ذوق زده راهی شیک ترین و گران ترین خیابان های شهر میشویم!!! این روزها من و بهارنارنجم سکه روی سکه میگذاریم. البته این سکه ها طلا نیستند! اما بیشتر از هر طلایی برکت دارند و هر دانه اش را با عشق روی هم چیده ایم و دلمان خوش است... دلمان خوش است... دلمان خوش است...
این زندگی و آرامشی که امروز داریم را خودمان ساخته ایم. فقط خودم و خودش. فقط من و بهارنارنجم. دست هیچ آدمکی سکه ای روی سکه هایمان نگذاشته است(هرچند بر خلافش اتفاق افتاده و چندتا از سکه هایمان را از ما گرفتند!!)
این روزها زندگی ما آنقدر هیجان دارد که احساس میکنیم میان صفحه ی بازی قشنگی رها شده ایم و با لذت بازی میکنیم و می بریم. سکه می بریم.
...
در خانه ی ما هیچکس در نقش های زن و شوهر قرار نمی گیرد. هیچکس وظیفه ی سنتی ای در مقابل دیگری ندارد. ما فقط دو گنجشک کوچک و تنها... و تنها... و تنها هستیم که گرد هم می چرخیم و فضای آشیانه را برای یکدیگر پر از دانه و ترانه  میکنیم. در خانه ی ما جنسیت(زن بودن و مرد بودن) فقط در احساس بخشیدن و پرکردن نیازهای احساسی تاثیرگذار است. هیچکس در خدمت دیگری نیست. هر کدام به تنهایی آزادیم و آنچه ما را به هم نزدیک میکند احساس است نه روزمره های زندگی. من یک زن آشپز و خونه تمیز کن! نیستم و بهار نارنجم نیز یک مرد خرید کن و ماشین شور! نیست. ما مثل دو دوست در تمام مسایل زندگی، مشترک پیش میرویم. ما در جشنواره ای که آن یکیمان شرکت کرده است، شرکت میکنیم و به یکدیگر کمک میکنیم. یکدیگر را تشویق میکنیم. ما بعضی وقت ها خانه مان را مثل کارگاه امیرقلی!!! به هم میریزیم و گاهی به یک باره مثل دو کارگر ماهر آن را برق می اندازیم! آنچه مهم است این است که خوش شانسیم و وقتی خانه به هم ریخته است کسی زنگ در را نمیزند! ما حتی ساعت خواب و بیداری مرتبی هم نداریم. هر وقت دلمان بخواهد تمام زنگ ها قطع می شود و در آرامش خانه ی آبیمان استراحت میکنیم. به یکباره هم چشم باز میکنیم و می بینیم آخر شب است. آن وقت تازه روز ما شروع می شود و چه بسا تازه احساس گرسنگی میکنیم و حتی بعد از پخت غذا راهی پارک و فضاهای سبز می شویم. ما ساعت های زندگیمان را روی یکدیگر تنظیم کرده ایم نه ساعت های شهر...
راستی ما خیلی تنهاییم... خیلی تنها...

|| میلاد آقای سرزمینمان در پیش است. من طبق معمول و خصلت پرتوقع بودنم از او انتظار دارم برای عید میلادش به من چهار هدیه بدهد. اولی اش برای یک دوست است که همینجا آن را میگویم تا شما هم برایش دعا کنید. سه تای دیگر هم مربوط به مسایل عادی زندگی خودمان است که البته باز هم از شما میخواهم برای این سه تا هم دعا کنید.
و اما اولین هدیه ای که از آقای سرزمینمان میخواهم: دوست ناشناسی! دارم که سال هاست در انتظار بچه دار شدن دردهای بسیاری از جماعت مترسک ها کشیده است. دوست من مثل خودم عروس غربت است و این موضوع غصه اش را تشدید کرده است. دعا کنید آقای ضریح های حادثه خیز نمناک امسال دل و زندگی اش را شاد کند.
راستی ما هنوز نتوانسته ایم با خودمان کنار بیاییم که دنیای دو نفره مان را با کودکی تقسیم کنیم. و شاید هرگز با این موضوع کنار نیاییم...

||مترسک ها گریه میکنند... شکسته های دل من هنوز میان آجرهای آن خانه جا مانده است... آن خانه هر روز ویران تر می شود... آن خانه مال من بود...

[ چهارشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 12:03 ق.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]