X
تبلیغات
رایتل
با تو عشق را شناختم... - عشق بیدار
jy

با تو عشق را شناختم...

چون جزیره ی کوچکی دور افتاده بودم از عشق... از حس های ناب... از رنگ آبی دلدادگی... نادان بودم! خیلی نادان!!!! هیچ جایی برای عشق در زندگی ام نگذاشته بودم. هیچ روزنه ای برای عاشق شدن نداشتم. اصلا عاشق نشده بودم که بدانم چه دنیای قشنگی را پس میزنم.

و براستی اگر تو نبودی من عمری در نادانی می ماندم! بعد با خواندن هر عاشقانه ای حسرت میخوردم. حتی با دیدن جدایی های عاشقان! عشق را باید یک بار در زندگی تجربه کرد. حتی اگر آخرش بمیری! حتی اگر به معشوق نرسی...

یادم هست خیلی وقت ها از تنهایی به خدا گله میکردم. اما فکر میکردم گمشده ای که من در ذهن دارم فقط در حد افسانه هاست و صرفا با ازدواج سنتی به چنین گمشده ای میرسم!!!

اگر می دانستم خدا چه تقدیر زیبایی برایم رقم زده است، غصه ی هیچ چیز دنیا را نمیخوردم!!

با تو بودن اتفاق باشکوهیست. مثل ققنوسی میان آتش. مثل زلال یک چشمه. مثل وقار گردباد از دور دست. مثل برگ سبزی که به دنبال آب می دود.

آنقدر خوبی که نمیتوانم باور کنم از نسل این دنیا و این زمین باشی. به خودم که نگاه میکنم نمیتوانم باور کنم تو هم از جنس من باشی. گاهی فکر میکنم فرشته ای هستی که خدا تو را مامور کرده دنیای مرا از عشق پر کنی! برای همیشه با من بمان فرشته من...



|| گاهی خودمان باورمان نمی شود ما هم یک زن و شوهر مثل اینهمه آدم دیگر هستیم. گاهی فکر میکنیم وسط یه صفحه بازی، بازی میکنیم. گاهی فقط عروسک هایمان را کم داریم! گاهی حرف بزرگ ترهایمان را نمی فهمیم. ساده و عاشقانه فکر میکنیم و تصمیم میگیریم و تازه بعد از عملی شدن تصمیم و رسیدن به موفقیت، از روی اخم بزرگ تر ها میفهمیم پا در ماجرای بزرگی گذاشته ایم و باید از آن ها کمک میگرفتیم! مترسک ها سوخته اند! سوخته اند و در تحیرند از اینهمه عاشقانگی من و تو پس از آنهمه موانعی که جلوی راه من و تو گذاشتند. مترسک ها باور نمیکنند موفقیت های هر روزه ی من و تو به تنهایی کسب شده اند. مترسک بزرگ، قمار مردانگی اش را باخت! وقتی شرط بسته بود رامین 20 ساله ی من نمیتواند مرد این راه باشد. مترسک چشم دیدن رامین را در حالیکه دستان مرا گرفته است ندارد! مترسک نمی تواند باور کند رامین من هنوز عاشق است و موانعی که او سر راه ما گذاشت برق عاشقی را از کله اش نپرانده است. مترسک چشم دیدن برکت این خانه و چراغ پر نورش را ندارد.



|| خودم هم تعجب میکنم که چرا با وجود اینکه اینجا بازدید کمی داره بازم دوست دارم اینجا از عشقم بنویسم... اینجا برام تبدیل شده به دفتر عاشقانه هام...

[ یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]