X
تبلیغات
رایتل

.

 

2 سال گذشت...

اومدم اینجا از این شب قشنگ بنویسم. اول از همه، نشانه ها دست به دست هم دادند و تمام خاطرات آن شب برایم زنده شد. بوی سپند آمد! صدای رد شدن هواپیما آمد! و نهایتا اس ام اس تو که: "اولین شب آرامش... حس خاصی دارم"...

تصمیم گرفتم با همین جمله ات هزاران جمله ی ذهنم رو شروع کنم:


بسم الله العشق

اولین شب آرامش...

سال ها دور از هم پرپر زدیم. حتی یک شب بی واسطه گریه و چشم های خیس، خواب به چشمانم نیامد. توسل ها و کمیل هامان. گاهی میترسیدم از غصه این عشق و فاصله ها بمیرم و هیچوقت هم خانه شدنمان را تجربه نکنم!

در روزهای تلخ دوری حاضر بودم برای یک لحظه گرفتن دست هایت دنیایم را بدهم. گاهی باور نمی کردم من و تو روزی هر لحظه ی نفس کشیدنمان را با هم تجربه خواهیم کرد...

یک سال آخر واقعا سخت گذشت. زیر آسمان شهر تو و در چند قدمی خانه ات نفس میکشیدم اما نفس کشیدنی سخت تر از نفس های آخر یک برگ... غربت و سرمای زمستان تا مخفی ترین روزنه های وجودم رخنه کرده بود. در عشقت از فیروزه ای گنبدهای شهرت زلال تر شده بودم اما از هوای کبوتر دست هایت دور تر...

یادم نرفته مخفیانه به دیدارم می آمدی تا دخترک غریبی که برای وصال تو آواره ی سرزمین سیاه مترسک ها شده بود را ببینی. یادم نرفته دیدارهامان گاهی به قدر چند ثانیه نشستن در ماشین بود و با بوسه و چشم هایی خیس و انتظار دیدار بعدی به پایان میرسید. یادم نرفته هر روز صبح وقتی به سر کار میرسیدم با هم تماس میگرفتیم و از پچ پچ نقشه ی بعدی مترسک ها برای هم حرف میزدیم. یادم نرفته چقدر خسته و درمانده بودی. چقدر دل شکسته و تنها بودی. یادم نرفته مرد صبور رویاهای من... یادم نرفته هر کاری کردند تا من و تو را از عشق پشیمان کنند.

یادم نرفته یک شب از شدت دلتنگی پشت پا به چشم های مترسک ها زدی و مرا از غربت آن خوابگاه به خلوت خارج شهر کشاندی و یک دنیا آغوش... و شب های بعد دوباره تکرار شد...

به چه جرمی باید اینقدر غریبانه "همسرت" را در آغوش میکشیدی؟ به چه جرمی باید دخترک عشق راه دورت را که حالا مهمان آسمان شهر خودت بود به این سختی ملاقات می کردی؟ به چه جرمی باید مترسک ها نمی فهمیدند من و تو هنوز هم دیوانه ی همیم؟!


آآآآآآآآآآآآه چطور انتظار دارید مترسک ها را ببخشم؟! نمی بخشم! نمی بخشم! نمی بخشم! رد پای ظلم های آن ها در تمام خاطرات زیبای عاشقانگیمان وجود دارد!

و براستی حیف از تمام محبتی که به مترسک ها بخشیدیم. حیف از لبخندهای برخواسته از قلب های پر از تنفرمان. حیف از صبوری هامان... به قول تو چه لحظه های زیادی از عاشقی کردنمان را گرفتند. آری بهار نارنج من... فرصت های زیادی را از من و تو گرفتند. اما مهم اینجاست که من و تو برنده ی بازی تلخی که آن ها شروع کردند شدیم. مهم اینجاست که بالاخره در 17 اسفند آن سال سیاه، خدا آبی ترین و روشن ترین فانوس را به زندگی من و تو هدیه داد...

"بدین وسیله از تمام مترسک های عزیز تشکر میکنم که زیبایی وصال و عاشقانگیمان را صد چندان نمودند! امید که همچنان بسوزند از زبانه های آتش عشق بیدار من و بهارنارنجم!"


و اولین شب آرامش از راه رسید...

یادم هست آن شب حتی به قدر یک ثانیه نمی خواستم از آغوشت جدا شوم. شکوه سقفی که فقط از آن من و تو بود. باورم نمیشد همه چیز تمام شده است. باورم نمیشد سال های سخت و فاصله ها جای خود را به وصال دمادم داده اند.

از هواپیما که پیاده میشدم بیتاب یک ساعت دیگر و روشن کردن چراغ خانه ای بودم که از آن من و توست...

و بالاخره فصل جدید عاشقانگی من و تو از راه رسید. و من و تو که حالا هیچ مانعی جلودار عاشقانگیمان نبود هر روز بر ساقه ی یکدیگر تنیدیم و بالا رفتیم و بالاتر. شاهدش تمام گلدسته های فیروزه ای شهر. 


سالگرد وصال دمادممان مبارک عشق من


لینک پست های آن چند روز وصال دمادم




|| تو این لحظات در راه ماموریت به سرزمین شیرین و فرهاد هستی. سری قبل که رفته بودی گفتی با دیدن بیستون دلم میخواست فرهاد میبود و بهش میگفتم کوهی که من از جا کَندم تا به معشوقم برسم چند برابر کوه تو بود. گفتی دلم میخواست بهش بگم مرد نبودی که با یه کوه تسلیم مرگ شدی. باید مث من می بودی که هر روز کوه جدیدی کَندم تا بتونم به جاودانگی برسم...


|| چند روز پیش مامانم کلی نصیحتم کرد که پس چرا برای بچه دار شدن اقدام نمیکنیم؟ وقتی دید از پس من بر نمیاد گفت هنوز از هم سیر نشدین؟! قطعا اگه مامانم میتونست درک کنه بین قلب من و تو چی میگذره هیچوقت این حرفو نمیزد... و من که این روزها بیشتر از همیشه نگران این سنت آدم ها هستم...


|| بعدا نوشت: امشب تصمیم گرفتم به تعدادی از دوستان قدیمی سر بزنم(من همیشه شرمنده دوستان وبلاگی ام هستم. چون معمولا وبلاگم یه طرفه پیش میره و نمیرسم به دوستانم سر بزنم. به قول رامین همیشه استرس داری که به دوستای وبلاگیم سر نزدم!). از اول لیست شروع کردم و البته به چندتا وبلاگ بیشتر نرسیدم. با خوندنشون پر از شور شدم، خوشحال شدم، خندیدم و البته بعضی جاها هم گریه کردم... اکثرشون بچه دار شده بودن. شاید خودم بچه دوست نداشته باشم اما از دیدن بچه های دیگران خیلی ذوق میکنم. اتفاقا داشتم فکر میکردم خوبه تو این پست نوشتم بچه دوست ندارما. حالا وبلاگ هر کدوم از دوستام میرم شرمنده میشم که همشون جوجه دار شدن. تو وبلاگ یکی از دوستام خوندم که با واژه سیاه طلاق از هم جدا شدن. خیلی دلم گرفت.

نوشته شده در جمعه 16 اسفند‌ماه سال 1392ساعت 11:33 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
5 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar