دوستت دارم و می دانم بهای این عشق چقدر سنگین است... دوستت دارم و می دانم چقدر باید صبور باشم... عاشقم و بهایش را می دهم. هر چه باشد. حتی جان و جهانم.
اشک های شبانه... غربت تاریک شب ها... تمنای حضور ناپیدایت... التماس به خدا...
گاهی صبرم آنقدر لبریز می شود که دیوانه می شوم! دقیقا در همین حد! جنونی عجیب که خود نیز می دانم در حال طبیعی نیستم! نگاهم به سمت چمدانم می رود. حساب می کنم اتوبوس چه ساعتی حرکت می کند؟ تصمیم میگیرم همه چیز را رها کنم و برای همیشه بیایم و در کنار تو آرام گیرم. تصمیم می گیرم دیگر تلفن محل کارم را پاسخ ندهم. تصمیم می گیرم پدرم را یک دل سیر ببینم و مادرم را هزاران بار ببوسم. دل به جاده بسپارم و راهی شوم. در را باز کنی و میان آغوشت فقط بگریم... برایت بگویم که پشت سر را خط خطی کرده ام و امده ام تا به هر شکل و قیمتی کنار تو ادامه دهم... آه... خدای من... چه عقده ها مانده بر این دل!...
زانو زده ام میان تنهایی غریبم... موازی ها متقاطع شده اند و باران بی امان می بارد... دردی بر روح و تنم روان است که از حوصله ی هر انسانی خارج است... پشت پنجره ستاره قسمت می کنند... پس ستاره ی من کی سهم ثانیه های رویشم خواهد شد؟ ... خدا... خدا...
هر که را خواستید نفرین کنید ، برایش از خدا دوری و دلدادگی بخواهید...
یا حق
سلام سمانه جون
من از آهنگ وبلاگت خوشم اومده
هر وقت بیکارم می شینم گوش می دم
راستی سمانه جون
شاید بگی فضولم اما میشه بگی چرا رامین کنارت نیست
شرمنده کنجکاوم بدونم
میدونی دیگه ما بچه مشهدی ها کمی کنجکاویم
البته کمی که چه عرض کنم............
قربونت سمانه ی علیرضا
من هم خیلی ذوق زده شدم که اینقدر زود خوندی !!!!!!!!!
چه کاری جز دعا می تونم بکنم غوغای عشق به زودی از راه می رسه توی خونتون خونه تو و عشقت...خونه عشق...چقدر خدا دوستت داره که نعمت صبر و عشق رو به شما داده....
سلام حالت چه طوره؟
من رو که یادت اومد /////
امیدوارم خوب باشی
از ته دل ناراحتت شدم
امیدوارم این انتظارت پایان بگیره
اما میدونی چیه اینه که تو باز هم همین امید رو داری که روزی حقیقت میگیره و رنگ شدن میگیره
همین خوبه . همین که این امید هست که به حقیقت میتونه مبدل شه و شکر کن که این امید هست .
و نا امید نیستی چیزی که گریبان گیر من و خیلی ها شده چون کسی نیست که بهش امید رسیدن داشته باشیم
یه لحظه فکر کن ... فکر کن ... خیلی سخته نه ؟
پس لبخند بزن ...
آره عزیزم . معلومه که یادم موندی.
قبول دارم . خیلی سخته. دلداری نمیدم. همدردی می کنم. شاید فکر کنی خیلی احساساتی هستم اما گاهی تو اوج عشق و علاقه وقتی به درگاه خدا شکر گذاری می کنم همیشه میگم:
خدایا نمیتونم بگم چطور به اون ها که به عشقشون نرسیدن کمک کنی. اما هواشونو داشته باش...
قبول دارم. اما تو هم درک کن که نباید این دو رو با هم مقایسه کنیم. هر کدوم یه زجری دارن. جنس هر کدوم متفاوته. ولی بازم قبول دارم درد تو بیشتر از منه... ولی تنها نیستی. چون خدایی هست که قدر احساس تو رو... احساسی که ذاتشو از خداوندی خدا می گیره می دونه...
لبخند می زنم. ولی یکی از دلایلش اینه که تو انسان بزرگواری هستی. چون سعی می کنی با یادآوری درد خودت به من کمک کنی.
سلام گلکم
هر بار می خوانمت یاد درد دوری خودمان میفتم
و بیشتر درکت می کنم
گاهی بی اختیار چشمهایم ابری می شوند از نوشته هایت
بانوی بهار
اینهمه دلتنگی چرا
وقتی این امید همیشه در دلت زنده است که روزی همه این فاصله تمام می شوند؟
فقط صبور باش
تا هر جا که می توانی
و می دانم که این هر جا
نهایت است
چرا که عاشقان حقیقی با صبر زنده اند و بس
پس عاشقانه این فاصله ها را
صبوری کن.
سلام یاس رازقی عزیز
خوبی شما؟
کم پیدا شدی؟
آهنگ وبلاگت زیباست خیلی...........
صبور باش این دوری ها هم تموم می شه و اون وقت وصال خیلی شیرینه.
سلام
برات یه ایمیل فرستادم.
وقت کردی بخون عزیزم.
سلام عزیزم
خیلی وب خوبی داری مخصوصا آهنگش.موفق باشی.
سلام گلم
رسیدن بخیر
هنوزم خیلی ناراحتم از اینکه نتونستم بیام و ببینمت
اما خب چیکار میشه کرد
گاهی اوضاع اونجور که میخوای ژیش نمیره.
راجع بهش بیشتر توی ایمیل حرف می زنیم.
مراقب خودت باش عزیزم.
برات دعای وصال عاجل دارم فدات بشم من ...