شاید بیشتر از هر زمان در این سال ها عاشقت هستم... پس چرا... چرا در این طوفان دلدادگی رفتی؟ نگاه معصومت وقت رفتن پاسخ سوالم را داد :
ما ناگزیریم...
دوباره تک ها و اس ام اس ها شروع شد... دوباره غربت عشق و روحمان را در واژه های خسته و تکراری میریزیم... واژه هایی سرشار...
ثبت میکنم برای روزگاران نزدیک پیش رو تا یادم نرود لحظه ی رفتنت چه دردی بر جان و تنم روان شد... ثبت میکنم تا یادم نرود در فاصله ی بین در سالن تا در حیاط که بدرقه ات کردم هزاران بار در خود شکستم... ثبت میکنم تا یادم نرود...
و دوباه منم و تنهایی غریب اتاق آبی ام... دوباره با پروانه های آبی اتاقم یلدای درد گرفته ایم... به نسیم سپردم در اتاقم را نزند... به باران سپردم بر پنجره ام نکوبد... دل می خواند و دیده می بارد...
گفتی بر می گردی و من از همین لحظه دوباره ثانیه ها را میشمارم تا برگردی... چشم هایم می بارند اما ناامید نیستم. باید آرام آرام خودم را برای خاتمه ی این سال های سخت آماده کنم... باید آرام آرام چمدان هایم را ببندم... باید کم کم لباس عروسم را از کمد بیرون بیاورم...
گرچه بیش از ۵ ماه زمان مانده اما دلم میخواهد از همین حالا خداحافظی با ذرات بسیار نیمه ی بارانی زندگی ام را شروع کنم... می خواهم آن قدر خودم را غرق در این خداحافظی زیبا بکنم که یادم برود ۵ ماه زمان زیادی است...
و امروز سالگرد آن شب زیباست... همان شبی که با ستاره ها شکوه عشق را به نظاره نشستیم... شبی که خدا به پیوندمان لبخند زد... شبی که عروس قصه ی رامین شدم و رامین مرا بر اسب خود نشاند...
چقدر دلم میخواهد چشم هایم را ببندم و فقط... فقط... زمزمه کنم: "خدایا شکر"...
خوشبختم... خوشبختم و طعم این احساس شیرین را با تمام وجود در آستان ثانیه های بیقرار در کام می کشم... از پشت واژه های خیس به چشمان مهربانت مینگرم... پلک میزنی و دنیایم در حرکت مژگانت تازه می شود... لبخندت مرا به عمق جان می کشاند... آرامی... آرام... و اما... "در دل تنگت گله هاست"!...
... آرام باش محبوب من... آرام باش... خدا هست... همین نزدیکی... لای معصومیت جانماز من... لای تواضع تشهد تو... آرام باش... من هستم ، تو هستی ، این عشق پابرجاست... و ما ایستاده ایم...
تا در شبی دیگر وصال دمادم دست هایمان را به هلهله ننشینیم، ایستاده ایم...
دست هایت را آرام می فشارم و بر پاکی لب هایت بوسه می زنم:
سالگرد عقدمون مبارک رامینم....
صبح لحظاتی که خورشید در حال طلوع بود تو جاده و نزدیک شهر ما بودیم. پرتو های خورشید از پشت کوه دیده میشد اما خورشید هنوز طلوع نکرده بود... عاشقانه گفت: "چقدر خورشید دیر طلوع میکنه"! گفتم: "تازه اینجا شرق کشوره. خورشید زودتر از نقطه ای که دیروز اونجا بودیم طلوع میکنه"... یه لحظه رفتم تو فکر و بعد اشک هام ریخت... یعنی بین ما اینهمه فاصله است که حتی خورشید سرزمین هامون هم با کلی تفاوت طلوع میکنن؟
رسیدیم خونمون. از پنجره به خورشید نگاه کرد. طلوع کرد... منو گرفت تو آغوشش و گفت: "تولدت مبارک"...
امروز تولد منه... غروب امروز... خورشید که خودشو از زشتی های زمین پنهان کنه لحظه ی زاده شدن منه... امسال روز تولدم اصلا خوشحال نیستم. روزهاست عشقم... همسرم... در حال تدارکات روز تولد منه... اما غم وجودمون اونقدر واضحه که...
میتونم تو نگاه پاکش ببینم چقدر داره اذیت میشه... این روزا گاهی عین این دیوونه ها هیستریک به گریه میفتم. همه چیز در هم گره خورده... دیشب تو اتوبوس زدم زیر گریه و کلی سر رو شونه هاش اشک ریختم. خودمو خالی کردم. شاید هر کی دیگه بود با حرفای من عصبی میشد و پسم میزد. اما اون اینکارو نکرد... به عادت پروانگیش همونطور که منو تو آغوشش گرفته بود ده دقیقه ای به شب جاده خیره شد و بعد آروم نوازشم کرد و کلی سعی کرد آرومم کنه... و من ظالم غافل از اینکه با اشک ها و حرفام چه زخمی رو دلش میذارم آروم تو آغوشش خوابم برد...
همسرم... رامین من ... هیچوقت اینهمه صبوریت یادم نمیره... هیچ وقت... هیچ وقت... حتی لحظه ای به عشق و پاکی احساست شک نخواهم کرد...
همسرم... رامین من... منو ببخش اگه پناه تمام غصه ها و خستگی هام فقط تویی... اگه هر رنجشی از آدم های بی رحم زمونه رو فقط به تو پناه میارم.... منو ببخش...
دلم آشوبه... هوای حوصله ام شدیدا ابریه!... غمی رو دل هامون سنگینی میکنه که به وسعت زندگی سنگینه... کنار همیم... میخندیم... اما داریم از درون داغون میشیم... ابتدای راهی سخت همه تنهامون گذاشتن. با کوله باری از انتظاراتی عجیب! گاهی ما رو از این طرف به اون طرف ارجاع میدن و گاهی خودمون از این طرف و اون طرف رونده ایم...
خدایا دیگه تمومش کن... خیلی خسته ام...خدایا دارم روح و روانمو می بازم... نذار داغون بشم...
آهای شما که صدای دعاتون تا خدا میرسه ما رو هم دعا کنید...
یک روز... اگر آستان لحظاتم مهمان همیشگی دست های تو شوند... در جام ها پروانه خواهم ریخت تا...
میخواهمت و جان در گرو خواستنت به میان گذاشته ام... وهر روز که در این عشق خورشیدش غروب میکند، در عشق من طلوعی دگرباره اتفاق می افتد...
محبوب مهربان من! سال ها می گذرد و طوفان ها با تمام هیبتشان... رعدها با تمام غرش هایشان... کوه ها با همه ی سختیشان... هرگز... هرگز... نتوانسته اند ذره ای من و تو را از هم دور کنند... هر روز عاشق تر از دیروزیم و هر شب با آرامش خیال یکدیگر چشم می بندیم. حالا چه فرقی میکند که ما هزار کیلومتر از یکدگر دوریم؟!(!)
خدا ما را به سخت ترین آزمایشاتش سنجید و می سنجد! و البته آنکه سربلند است من و توییم که دست هامان حتی برای یک لحظه از هم جدا نشد...
هنوز از شرار آن لحظات روحانی میسوزم... هنوز دست هایت به همان گرمیست... هنوز در نگاهت میتوان خدا را دید... هنوز عاشقم... هنوز عاشقی...
بچرخ روزگار...بچرخ و هر چه عداوت داری بر سر ما بریز!...تمام مترسک هایت رابکار بگیر... ما باز هم روز به روز عاشق تر میشویم...
وقتی عاشقی همیشه راهی برای وصال هست... "آخر خط جاده های خسته بگو چقدر راه نرفته مونده؟"...
پس مثل همه ی روزهای زیبای این عشق... ساده دست هایت را می گیرم و به اندازه ی تمام لحظات این سال ها عشق را به آستان مقدس چشم هایت تقدیم می کنم...
+ بی گمان عشق راز بزرگیست! وقتی در اوج ناامیدی به تو شوق زندگی می دهد. وقتی احساس میکنی اگر دنیا را بر سرت خراب کنند باز هم او را میخواهی... وقتی اسیر در چنگ مشکلات حتی یک لحظه از انتخابت پشیمان نمی شوی... وقتی چنان در خنده های دلدارت غرق میشوی که یادت میرود دکتر ز چه انسان نامردی است!
وقتی قلبت در هر شرایطی فریاد می زند: "یا تو یا هیچکس دیگه!"
امروز آخرین ماهگرد دومین سال وصال است... وصال که چه عرض کنم!!... آغاز فصلی تازه...
دو سال پیش در چنین روزی خاطرم نیست کدام یکی از وبلاگ هایم را بروز کردم و با شادی نوشتم "امروز پیش ماهگرد وصال من و تو است!" ... آن روز حتی فکرش را هم نمی کردم دو سال دیگر باز هم دور باشیم...
درست یک ماه دیگر سالگرد بزرگترین حادثه ی عشقمان را جشن خواهیم گرفت. دلم برای خنده های بی ریا و از اعماق وجودت تنگ شده. دلم برای نگاه هایت... برای هواداری ات تنگ شده...
خدا... خدا...
این بهار که بیاید وارد ششمین سال این عشق می شویم... و همچنان دوریم... همچنان دیوارها و جاده ها غوغا می کنند... همچنان منم و غربت این ثانیه ها و جنون این عشق...
"گناهی ندارد معصوم من"... یادت هست؟ این جمله را بارها در متن هایت برایم نوشتی... حالا امروز من از صبح این جمله را تکرار میکنم: "گناهی ندارد معصوم من... ققنوس وار، قلب پاک و روح بلندش را بارها در آتش سوزانده و دوباره متولد شده... مشکل از روزگار است و خواست خدا! خدا بخواه! چرا نمی خواهی؟! "
روح و قلبم آزرده است... بالاخره سرطان درماندگی را گرفتم! تنها و پریشانم.. تنهاتر از هر وقت دیگر... هیچ جا، جایی برای من ندارد... این فضا... این روزها... این دقایق... این شهر ... با من غریبه اند... دلم هوای همسرم را میخواهد...دلم آرامش میخواهد...
خدا صدامو بشنو...
... بغضم می ترکد و چه خوب که از پس مشجر چشمانم به سختی این دنیای پست را میبینم!
چرا رامین؟ چرا این دنیا برای من و تو جایی نداره؟ چرا من و تو اینقدر تنهاییم؟ چرا هیچکس نمی فهمه داریم چی میکشیم؟ من که چیزی جز آرامش آغوش تو نمی خوام... چرا پیچیدگی های دنیای خودشون رو به من و تو تحمیل میکنن؟ من خسته شدم... من آرامش میخوام...
خدا می بینی؟ چرا منو اینجوری میخوای؟ چرا خدا؟ چرا؟
شاید بیشتر از هر وقت دیگری احساس تنهایی می کنم. بار روحی سنگینی را به دوش میکشم اما به تنهایی. همیشه تو بوده ای... همیشه بلافاصله پس از هر غصه با تو دردودل کرده ام. اما این روزها احساس می کنم فشار بسیاری روی تو است و شاید من باید برایت روحیه بخش باشم. مرد من! بار غصه ای که بر دوش توست چند برابر من است. نمیخواهم شانه های امنت زیر بار مشکلات این عشق خم شود. اشک هایم را پنهان میکنم تا قلب پاکت بیش از این نلرزد... ۵سال زمان کمی برای استقامت نیست. گاه فکر میکنم خدا سخت ترین آزمایش را برای من و تو انتخاب کرده است... تا شاید روزگارانی... برای کودک سبزمان با افتخار از حماسه ای بگوییم که او ریشه در آن دارد...
به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی هرجا هستی خوب و خوش باش، تا ابد بغض صدامی
پس بغض هایم را با نفس های عمیق مخفی میکنم... اشک هایم را پنهان میکنم... و برای تو می خندم... و این شاید اولین دروعی باشد که به تو خواهم گفت... من خوبم!
این روزها از هر انسان نیک سرشتی طلب دعا میکنم. اگر کسی را بیابم که بگویند دعایش مستجاب میشود حاضرم هر رنج و هزینه ای را متقبل شوم تا او را ببینم و بگویم: التماس دعا...
و اسفند آمد... آخرین ماه بیست و پنجمین سال زندگی من. حس غریبی دارم. و به زودی بیست و ششمین سال زندگیم دوباره دور از تو آغاز خواهد شد... این روزها به وسعت غیر قابل تصوری خسته ام...
بعدانوشت: برای اولین بار امتحان کردم و نشد! به تو نمی توانم دروغ بگویم! خیلی سعی کردم تظاهر به خوب بودن حالم کنم. اما فهمیدی. اما کوتاه نیامدم و من خوبم!! اما دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و وسط خنده زدم زیر گریه ... و دل رسوا شد...
حلالم کن... اگر دورم... اگر دوری... اگر با گریه می خندم... حلالم کن که مجبورم... نگو عادت کنم بی تو... که می دونی نمی تونم... که می دونی نفس هامو به دیدار تو مدیونم...
خدایا منم هستم. جواب اشکامو بده.
بعداتر نوشت: با خدا که حرف میزنم خیلی آروم میشم. میدونم میشنوه چی میگم...
یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه...
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بیتابه...
یه کاغذ... یه خودکار... دوباره شده همدم این دل دیوونه...
یه نامه که خیسه. پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه...
شعر بالا حال این لحظات منه...
باز در حلقه ی محاصره ی چشم های خواب و زبان های بیدار اسیرم... قدم میزنم... لب هایم را میگزم و سعی میکنم اشک هایم نریزند... روزگاری در گذر از حادثه ها عاشقت شدم... تاوانش را پس میدهم... سرانجام تاوان عشق تو شیرین است... روزهای زیبای وصال.
زیر لب تکرار میکنم... "من دختر قوی ای هستم"... این افکار و حرف ها نباید روح مرا بشکند... هیچکس از راز بین من و تو خبر ندارد... هیچکس از عمق این عشق و احساس خبر ندارد... اگر خبر داشتند که اینطور ظالمانه تنهایمان نمی گذاشتند... دل سنگ آب می شود برای غربت نیمه شب های تنهایی ام... دل سنگ آب می شود برای اشک هایت، مرد من... دل سنگ آب میشود برای پرپر زدن لحظه های غریب خداحافظیمان... دل سنگ اب می شود... این ها از سنگ هم سخت ترند!
غریبانه نوشت: امشب باز حرف هایی زده شد. بعضی هاش غیر عمد بود اما بعضی هاش عمدی و مستقیما خطاب به من بود. حتی یه جورایی تحقیرم کردن... من... دختر قله های سبز. اما به تو نگفتم. سکوت کردم تا غصه نخوری... سکوت کردم... به حرمت آبی ترین ترانه ی عشق.
تو ارزش زهرآگین ترین نیزه ها بر دل و روح مرا داری...
عاشقم... عاشقم... عاشقم و تا آخر به پای این عشق می مانم...
اما من... یادم نمی رود با من چه کردند... پرپر زدنم در آتش این عشق و تازیانه هایی که بر قلبم زدند را فراموش نخواهم کرد... نیمه شب های بارانی ام را فراموش نخواهم کرد... تکه هایی که از روحم جدا کردند و به دست باد سپردند را فراموش نخواهم کرد...
تنها تو... تا همیشه... مهربان بمان رامین.
دست هایت را به دست های سرد جاده بخشیدم... و رفتی... دوباره بغض، حنجره ام را فشرد...
مادرم آرام می گوید: وضو بگیر و برای سلامتی مسافرت دو رکعت نماز بخوان. اشک هایم را پنهان می کنم و به یادگار عشقت می اندیشم...
پیش از رفتنت خورشید تن جاده را گرم می کرد... اما حالا... دقیقا بعد از رفتنت آسمان کویر سرزمینم ابری شده است و بر زمین و زمان مشت می کوبد... حالا باران بر شیشه ی اتاق آبی ام غوغا می کند... اما دیگر نیستی تا در آغوشت از پنجره، باران را نظاره کنم... پرده ها را بر پنجره ها می پوشانم و در خود می بارم...
همه فکر می کنند من به این دوری عادت کرده یا خواهم کرد... آه که هرگز چنین نشد و من پس از هر آمدن و رفتت هزاران بار... هزاران بار... در خود... می میرم...
صدای رعد مرا می ترساند... جیغ میکشم و برای جای خالی ات که مرا پناه دهی دوباره اشک میریزم...
این سفر آغاز دوباره ایست فراتر از تمام آغازهای بعد از هر دیدار... این سفر آغاز سفریست که مقصدش "زیر یک سقف" است...
... سبزترین آیه ی تطهیر این لحظه های بارانی من... از آن روز گفتی... روزی که شرم نگاهم در وسعت نگاه و اندیشه ات گم شد و من پای سجاده ی احساس از خدای زیبایم اجازه گرفتم تا... بسم الله: عاشقت شوم...و امروز از آن حادثه ی روحانی سال ها می گذرد... اما هنوز دست هایمان دور از یکدیگر به قنوت عشق می روند... و این شاید بزرگترین راز این عشق باشد: "در نظر بازی ما بی خبران حیرانند..."
+ بعد از حدود دو ماه اومدی... و دوباره رفتی... حدود دو ماه دیگه میای... آخه خدا انصافه؟؟؟؟
+ عزیزی(هم آشیون) اینجا به ما رای داده است. من هم به گروهی رای دادم. شما را هم به این بازی جالب و صمیمانه دعوت میکنم...
بعدا نوشت:
بغض عجیبی گلویم را میفشارد. سر به گریبان برده در خلوت دنیایم قدم میزنم... این روزها اتفاقات عجیبی می افتد. زمان به عقب بر می گردد!!! به روز آشنایی. به دلهره های آن روزها. به خداخدا کردن ها. به نیمه شب های بارانی. با همان حس ها. اما هر چه زمان به عقب تر بر می گردد نوری در من پیش می آید... نوری که خبر از روزهای روشن میدهد. حسی در من زمزمه میکند خدا به سمت ما می آید... حسی به من می گوید قرار است همه چیز درست شود!!!
دوباره برای ماجرای فردا منتظرم... دوباره ناخن هایم را میجوم... دوباره... دوباره کودک شده ام و ساده. دوباره ناب شده ام و خالی از دنیا...
به هر صورت من سر بر رضای خدا فرو آورده ام و سعی میکنم اندکی آرام باشم. سعی میکنم بی تابی نکنم. سعی میکنم به خدا غر نزنم! سعی میکنم "صبور باشم و سر به زیر و سخت"...
میان بغض شب با ذره ذره ی دل و روحم یلدا گرفته ام... این روزها مدام کودک قلبم را فریب میدهم تا بیقراری نکند... تا دلتنگ نشود... تا یادش نیاید در چه قفس بزرگی اسیر است... اما هر کودکی بالاخره حقیقت را میفهمد... هر کودکی برای لحظاتی به هیچ منطقی قانع نمی شود...
... این روزها به کودک بی قراری می مانم که سرش را گرم کرده اند تا نفهمد در چه شرایطی اسیر است! اشک ها همیشه بر صورتش خشکیده اند. گاهی به دنبال اسباب بازی هایش میدود و از ته دل می خندد. اما گاهی هم یادش می افتد... و دوباره اشک هایش...
لحظاتم پر از حسرت است. هر چیز این دنیا مرا به یاد تو می اندازد. سال هاست در تو ذوب شده ام و جز تو به هیچ چیز و هیچ کس دل نبسته ام! سال هاست هر دقیقه و هر لحظه را با رویای تو گذرانده ام و به کودک بیقرار دل وعده ی دیدار داده ام... سال هاست منتظرم...
خدایا... تو بخواهی می شود! بخواه! چرا نمی خواهی؟!
+ داره دو ماه میشه "همسرم" رو ندیدم... کی میفهمه ما چی میکشیم؟؟؟
۵ سال گذشته... از روزی که دل بست و دل بستم. از روزی که پیمان بستیم تا آخر این راه با هم باشیم. از روزیکه آگاهانه انتخاب کردم و عاشقانه دل بستم... اون روز یه دخترک و پسرک ۱۹ ساله بیشتر نبودیم. با دست های واقعا خالی... دو تا دانشجوی معمولی که به هم رسیدن رو محال می دونستن. شاید حتی یه جاهایی من با خودم فکر میکردم هیچوقت به هم نمیرسیم... و جالبه که گاهی تو دلم میگفتم اگه به هم نرسیم تاوانشو به جون میخرم. تاوان عشق... تو این ۵ سال خیلی اتفاقات کوچیک و بزرگ افتاد. حقیقتا وارد بیابون بلا! شدیم و هر روز یه ماجرای تازه و یه شبیخون جدید! شاید اگه بگم ۹۸ درصد شب ها رو در این ۵ سال با چشم خیس خوابیدم اغراق نکرده باشم. حالا گاهی بخاطر دلتنگی و گاهی مشکلات. و صد البته که اعتراف میکنم بار این مشکلات به قدری بوده که تازگیا حس میکنم کمی افسرده شدم اما شک ندارم جزئی و قابل حله.
داشتم از این سال ها و مشکلات میگفتم. دستامون از هم جدا نشد و صد البته که خدا هم کمکمون کرد و یکی یکی این مشکلات رو از سر راه برداشتیم. به هم رسیدیم؛ هر چند هنوز باید دور از هم سپری می کردیم. چون بالاخره ما هنوز شرایط شروع یه زندگی مشترک رو بدست نیاوردیم...
در واقع ما هنوز کاملا به هم نرسیدیم... هنوز اولین شب آرامش از راه نرسیده...
یه جاهایی پر از امید بودیم. یه جاهایی پر از یاس... یه جاهایی از خنده گریه کردیم و یه جاهایی از غصه...
چند وقته یه گره ی تازه پیش اومده. یه مشکل تازه... شاید به اندازه ی همون قبلی ها هم سخت نیست. اما چیزی که هست بارش به شونه هامون واقعا سنگینی میکنه. چون از طرف دیگه روز به روز بارعشقمون بیشتر میشه و این خودش وزنه ی سنگینی برای ترازوی منطق به حساب میاد... خیلی ساده است! ما واقعا تحملمون کم شده چون نمیتونیم بیشتر از این دوری رو تحمل کنیم... شاید برای اولین باره که اینقدر کم حوصله و عصبی ام. دقیقا دارم حس میکنم رامینم هم داره روحا خیلی اذیت میشه... دقیقا دارم حس میکنم به من احتیاج داره. به همراهی و دلگرمیم. به آرامشم. اما من خودم اوضاعم داغونه!
اوضاع یه جوری به هم گره خورده که انگار ما رو رسونده به نقطه ی صفر!!!... خیلی چیزا داریم و به دست آوردیم اما همون چیزا باعث شده به یه نقطه ی صفر دیگه برسیم! (درک میکنم که گیج شدین!)
از خودم شرم دارم اما این خونه امنه و مقدس. پس باید همه چی رو بگم. امروز بعد از یه سفر سه روزه از مشهد اومدم. بار غصه و دردم به قدری بود که حس میکردم خدا دیگه کمکم نمی کنه. در واقع از رحمتش ناامید شدم. مشهد هم که بودم خیلی دلسرد بودم. شاید اولین بار بود که گاهی به ضریح خیره می شدم و به مشکلاتم فکر میکردم! دلم نشکست. اشکی نریختم... ظاهرا دعا می کردم اما "از ته دل" چیزی نخواستم . اشکی نریختم... البته اصل این مساله بخاطر افسردگی هست که بهش اشاره کردم. کلا تازگیا زیاد میرم تو فکر!!!(به سلامتی به زودی دیوونه میشم!) با مفهوم "توکل" کمی بیگانه شده بودم. با مفهوم "کمک خدا"... دنیایی از شک ها و تردیدها احاطه ام کرده بودن...
این مدت کلی از نظر روانشناسی هم روی خودم کار کردم... دکتر حلت! دکتر آزمندیان! دکتر معظمی! ... یه دم امیدوار شدم و دو دقیقه بعد دوباره داغون!
اما امشب... خودم رو دقیقا در نقطه ای میدیدم که نه راه پس داشتم و نه پیش... ترس همه ی وجودمو گرفته بود... حتی منطق هم نمی تونست راهی برام پیدا کنه. سر دو راهی ای قرار گرفته بودم که شروع هر دوش سخت بود و پایان هر دوش نامعلوم! اما در اوج غصه و اشکم حسی بهم گفت "خدا هست"... درست زمانیکه حتی از لطف خدا مایوس بودم... درست زمانی که فکر می کردم هیچ راه نجاتی ندارم حسی بهم گفت خدایی هست که اگه بخواد میتونه همه ی اتفاقات بی ربط رو به هم ربط بده و یک نتیجه ی عالی بده!... حسی بهم گفت چیکار داری از کجا و چطور. فقط مطمئن باش خدا میتونه.
دست هایت را به من بده... این جاده هنوز باقیست... دوباره قلب هامان را پر از عشق کنیم و مشت هایمان را پر از یاس... دوباره میان ورق های دفاتر پر برگ حادثه هامان خدا را پیدا کنیم...
عزیزم... رامین من... اگر 5 سال دیگر هم در راه باشد تا بتوانیم به هم برسیم باز هم با تو همراه هستم...
از امشب شروع دوباره ای را با تو آغاز میکنم... شروعی دوباره با عشقی فراتر از تمام این سال ها... و البته دلتنگی ای فراتر که نخواهد توانست مرا از پای درآورد!...
من و تو هنوز همون دخترک و پسرک دیروزیم... دوباره دست میذاریم تو دست هم و دوباره در یک دوره ی جدید تلاشی مضاعف برای به هم رسیدن رو شروع میکنیم ... حالا میخواد 5 سال دیگه هم طول بکشه ، بکشه!
+ میخوام بدونم از کسایی که میان اینجا رو خاموش یا روشن! میخونن کسی هست که در راه عشقش یه جاهایی حس کنه واقعا راهی نیست اما بعد همه چی حل شه؟