-
شاید...
سهشنبه 19 شهریورماه سال 1392 12:50
شاید دیگه هیچوقت اینجا ننویسم. شاید وبلاگم رو حذف کنم. + برداشت اشتباه نکنید. بین من و بهارنارنجم هیچ مشکلی پیش نیومده.
-
من و بهارنارنجم سکه روی سکه میگذاریم!
چهارشنبه 13 شهریورماه سال 1392 00:03
این روزها شاید دوباره بچه شده ایم! درست مثل آن روزها که با دوستانمان آجر روی آجر میچیدیم، پول هایمان را روی هم میریزیم و بعد برای خرج کردنش ذوق میکنیم. حال این خرج میخواهد برای قسط ها باشد یا برای آنچه دوست داریم. در هر صورت برای خرج کردنش خوشحال می شویم! این روزها زندگی ما سرشار از برکت است. پولدار نشده ایم اما احساس...
-
دوباره دلم شکست...
چهارشنبه 30 مردادماه سال 1392 00:35
امشب خودم را با تمام بغض هایم در آغوش گرفتم. برای خودم دعا خواندم و خودم را برای هزارمین بار به خدا سپردم. خودی که این روزها احساس میکنم واقعا صبور است و سر به زیر و سخت! دختر دردانه ی دیروزی که امروز شاید از نظر ظاهر کوچک تر شده است! اما قلبی دارد بزرگ و مامن هزاران درد و خاطره ی تلخ... چه بسیار که شکسته ام و ایستاده...
-
دوریت منو میکُشه...
یکشنبه 27 مردادماه سال 1392 22:42
اصلا بیاین بهم بگین "دختره ی لوس". اصلا بیاین بگین "کم صبر"، "کم طاقت"، "بچه"!! آقا من ظرفیت ندارم. آقا من بچه ام. آقا من نمی تونم... نمی تونم... من در مقابل دوری رامین کم میارم... من دور از رامینم می میرم... نیم ساعت پیش برای یه ماموریت کاری عازم شمال کشور شد و حالا من اینجا...
-
تولد بهار نارنج
پنجشنبه 24 مردادماه سال 1392 13:09
نسیم ثانیه های عاشق، برگ دیگری از صفحه ی تقویم زندگیمان را برگرداند و دوباره زادروز میلاد عشق مردادی من... دوباره تمام روز، فکر من مشغول این سوال است که اگر رامین من به دنیا نمی آمد، من چگونه معنای عشق را میفهمیدم؟! دوباره روزها من با شوق و تب و تاب در حال تهیه هدیه و سوپرایزهای تولد بهارنارنجم هر روز ساعت ها با زبان...
-
یادگار عشق
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 03:17
امروز برامون روز مهمی بود. میترسم الان اگه دلیلش رو بگم خیلی هاتون بهم بخندین. اما برای ما اتفاق مهمی بود. به نظر شما برای دو عاشق دیدن یه عکس خیلی بزرگ از جشن وصالشون چه حسی داره؟ ما امروز تخته شاسی یکی از عکس های عروسیمون رو روی دیوار خونمون نصب کردیم! شاید براتون سوال باشه که چرا تازه الان؟! اگر خاطرتون باشه ما...
-
گم
چهارشنبه 9 مردادماه سال 1392 10:03
این روزها حس پرنده ی سرگردانی را دارم که نمی داند باید به کدام سوی آسمان پرواز کند! به هر سو نگاه میکنم، پاره های دلم را میبینم و یک دنیا حادثه ی طوفانی و دوباره گم می شوم. گم می شوم میان یک دنیا دلتنگی و هزاران علامت سوال و تعجب!!! این روزها بیشتر از تمام کودکی هایم کودک شده ام و دلم آغوش پدر و نگاه مادرم را میخواهد!...
-
دور از تو...
شنبه 8 تیرماه سال 1392 09:37
پتو را تا زیر چانه ام بالا کشید. آرام مرا بوسید و به طرف در رفت. از در که بیرون رفت و در را بست، به یکباره چیزی در درونم فروپاشید! صدای گام هایش در پله ها کم و کم تر می شد. صدای طپش های قلب من بیشتر و بیشتر می شد. در حیاط که بسته شد، تمام ذرات وجودم گریستند... فکر نمی کردم بعد از اینهمه مدت زندگی مشترک و هر لحظه با تو...
-
اولین سفر رسمی ما
چهارشنبه 5 تیرماه سال 1392 21:06
دست های تو را گرفتن، با شکوه ترین اتفاق زمین است. بخصوص زمانیکه با آواز دریا و نوازندگی باران همراه می شود. اینکه حتی برای چند روز پنجره ی صبحگاهی حریم زیبایمان به بیتابی دریا باز شود اتفاق با شکوه دیگریست که شکوهش را فقط موج ها می فهمند. اینکه من و تو ساعت ها دست در دست یکدیگر میان خروش موج های دریای ناآرام این چند...
-
من از زنده رود زنده ترم...
یکشنبه 19 خردادماه سال 1392 23:48
پست قبل را در شرایطی می نوشتم که با تمام وجود اشک میریختم و وقتی در طلب آرامش قلبم از خدا؛ درمانده میشدم... نفرین میکردم!... اما الان آرامم و با لبخند پست قبلی را مرور میکنم... شخص سوم سیاهی که در پست قبل از او حرف زدم یکی از نقش اول های سختی هایی بود که ما برای به هم رسیدن کشیدیم. یکی از مسببان اصلی ای که اینهمه رنج...
-
از تو متنفرم!
جمعه 17 خردادماه سال 1392 00:30
بعدا اضافه شده: برداشت اشتباه نکنید. مخاطب این پست بهارنارنجم نیست! او همچنان پاک ترین آیه ی عاشقانگی زندگی من است... او همچنان تنها امید من برای تحمل این دنیاست و من همچنان عاشق ترینم... لطفا به هیچکس دیگر هم شک نکنید!!! دنیای من آدم های رنگارنگ زیادی دارد که شاید در دنیای هیچکس دیگری چنین نقش ها و نسبت هایی وجود...
-
هوایی
سهشنبه 7 خردادماه سال 1392 00:44
خیلی وقت است هوای نوشتن در وبلاگ رسمی ام را دارم. چرایی اش را شاید باید در این جست که آنجا را چشم هایی می خوانند که شدیدا مشتاقند بدانند این روزها بر من چه می گذرد. و من چقدر دلم میخواهد مشتاقانه به آن ها بگویم من بیتاب تر و سرخوش تر از پیش بر موج های عشق سوارم و از دور... خیلی دور... برای آن ها که منتظر غرق شدن من...
-
خورشید سالانه ای دیگر!
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 18:02
در سرنوشت ما خورشیدهای روشن و پرنوری هستند که در سال یکبار می تابند! یکی از این خورشید ها 16 اردیبهشت هر سال به یاد اولین دیدار عاشقانه مان لحظه هایمان را آنقدر روشن می کند که یادمان میرود دنیا چقدر تاریک است... حادثه ی 16 اردیبهشت همان ماجرایی است که پس از آن دست بر قلب، رو به آسمان کردم و از خدایم اجازه ی عشق گرفتم....
-
چرا مرا دوست داری؟!!
یکشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1392 20:47
برای خدای لحظه های همیشه بارانی ام...: من هیچ نیستم و تو همه چیزی. من از مسلمانی فقط افتخار و دم از تو زدنش را دارم. اما تو از خدایی برایم همه کسی و همه چیز. من نهایت سیاهی ها را دارم و تو همیشه سپیدی... همیشه نوری... دلم می خواهد خودم را رسوا کنم تا روشنای تو پدیدار شود. دلم می خواهد همه بدانند من بدون تو هیچم خدا......
-
دلم گرفته...
پنجشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1392 12:47
دلم گرفته... این روزها آدمک ها آزارم میدهند... بیشتر از پیش. کسی که از خدا و دم از مذهب زدن، فقط رنگ و بوی دین دارد و ذهنش پر است از حس غرور... ذهنش پر است از حب ریاست... ذهنش پر است از زور... متنفرم از کسی که مقدس مآب بودنش مایه ی مضحکه شدنش شده اما در عمل هر نامسلمانی را مرتکب می شود... و من تنها به جرم اینکه هیچ...
-
کنارت شعله ور میشم...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:12
هوا خوبه، تو هم خوبی، منم بهتر شدم انگار یه صبح دیگه عاشق شد به یاد اولین دیدار به روت وا میشه چشمایی که با یاد تو میبستم... چه احساسی از این بهتر، تو خواب هم عاشقت هستم تو می چرخی به دور من، کنارت شعله ور میشم تو تکراری نمیشی، من بهت وابسته تر میشم تبت هر صبح با من بود، تب گل های داوودی تبی که تازه میفهمم تو تنها...
-
دوباره شهر خاطره ها
یکشنبه 11 فروردینماه سال 1392 13:00
یاس رازقی: امروز زمین شهر خاطره های غریبمان زیر پای ماست... پر غرورتر از همیشه، دست در دستان یکدیگر قدم میزنیم و به خاطره ها می اندیشیم... به روزهای سخت دوری... به لحظه های پراسترس دیدار... به طپش های ناگزیر دو قلب عاشق... امروز برای سفری یک روزه به شهری که دوران دانشجویی ام را در آن گذراندم و بیشتر خاطرات دوران عاشقی...
-
سالی که پیش روست...
پنجشنبه 8 فروردینماه سال 1392 13:10
اومدم فقط سال نو رو به همه دوستای گلمون تبریک بگم. امیدوارم سالی بهتر از گذشته داشته باشید. ما هم امسال سال قشنگمون رو با نام سال "عشق، تحول و پیشرفت" نامگذاریم کردیم. و شک نداریم در سالی که پیش روست موفق تر از سال قبل با اهدافی بزرگتر و دنیایی قشنگ تر روبرو خواهیم شد. اگر وقت داشتین ادامه ی مطلب رو بخونید....
-
یک معجزه ی دیگر
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1391 10:27
وقتی میخواستم عنوان این پست را تایپ کنم با خودم گفتم حالا مخاطبانم می گویند این دختر چقدر خوش بین است که همه چیز را معجزه می داند و گمان میکند خدا فقط برای او معجزه میکند! اما این واقعیت نیست. من از آن رو به برخی از اتفاقات معجزه میگویم که خود بهتر از هر کس میدانم چقدر برایش انتظار کشیده ام وچقدر ناامید بوده ام. من از...
-
اولین سالگرد وصال
شنبه 12 اسفندماه سال 1391 18:11
من و تو سختی کشیدیم تا به هم رسیدیم. من و تو این عشق رو به هیچ قیمتی از دست نمیدیم... یک سال گذشت... یکسال شیرین و پرتلاش... یک سال پر از عشق و برکت... یک سال پر از تجربه های رنگارنگ دخترک و پسرک عاشقی که هنوز باورشان نمی شود این زندگی را اداره کرده اند! و خدایی که در این نزدیکیست... خیلی نزدیک... خیلی نزدیک... یکسال...
-
اولین ولنتاین زندگی مشترک ما
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 12:07
شادترین و عاشقانه ترین موسیقی های دنیا حق رقص شاد من و تو میان اینهمه خوشبختی است. میخواهم دست در دست تو حول سخت ترین و بزرگ ترین کوه های دنیا با این موسیقی بچرخم و برقصم. میخواهم دست در دست تو حول گردترین دایره ی هستی بچرخم و فریاد بزنم: "کی میگه نقطه های روی دو سمت قطر دایره نمی تونن به هم برسن؟!" "تو...
-
دوباره برای آقای سرزمینمان
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 21:19
این بار برای آقای سرزمینمان می نویسم... برای کسی که امشب دوباره به من ثابت کرد کوچک تر از آنم که شاعر آستان عشقش باشم. برای کسی که تا قلم به کاغذ می برم واژه هایی بر سطرها می ریزند که حیرانند غربت این دلتنگی را چگونه به آخر خط برسانند. دلم تنگ است... آنقدر تنگ که ترسم از جنونی نزدیک است... من اینجا در این سوی نقشه که...
-
تو دوباره به من برگشتی
جمعه 26 آبانماه سال 1391 15:23
مثل همیشه صدای هر ماشینی از تو کوچه می اومد، گوشامو تیز میکردم و میرفتم دم پنجره ببینم رامین منه یا نه... دیگه داشت دیر می شد. داشتم به این فکر میکردم که ما دو تا هیچوقت حتی نیم ساعت همدیگه رو از حال هم بی خبر نمی ذاریم، حالا رامین مشغول چه کاریه که اینقدر داره طول میکشه... تا اینکه بالاخره انتظارم تموم شد و صدای در...
-
ویژه ترین سالروز
جمعه 19 آبانماه سال 1391 13:15
به درخت محکم و هزاربرگ عشقمان که مینگرم، برگی از آن مثل برگ های زیبای پاییز دل می برد. برگی که هرگز از این درخت جدا نشد و پیوندی همیشه سبز بر آن زد. هنوز دفترخاطرات آن روزهایم که روی جلدش نوشته بودم "یادداشت های غریبانه ی من" را میخوانم. به حوالی صفحه ی 19 آبان 84 که میرسم انگار قلب دفتر میطپد. گرچه روزها و...
-
قطع ریشه های سیاه
یکشنبه 19 شهریورماه سال 1391 11:01
از دو روز پیش ریشه ی مترسک ها را در زندگیمان بطور کامل قطع کردیم! ریشه ای که سال ها مانده بود و با جوانه های مسمومش هر بار دردی بر پیکره ی عشقمان می زد. ریشه ای که خودش سعی داشت در این ماجرا باشد و هرازگاهی جوانه بزند و مسموم کند و آزار دهد و دور کند و و و و و. شرع و قانون و عرف... همه و همه حامی ما هستند. اما عشق حرف...
-
کنارم باش
چهارشنبه 8 شهریورماه سال 1391 08:12
تصمیم گرفته بودم دیگر اینجا ننویسم. ولی بعضی وقت ها دلم می خواهد جایی که برای حرف زدن در آن راحت هستم، عشقت را فریاد بزنم تا شاید این دل دیوانه آرام گیرد... این روزها گاه زیر لب زمزمه میکنم "بنازم خدایی را" که اینچنین مهر من و تو را در دل یکدیگر گذاشته است... نمی توانم ننویسم که از همان لحظه ی اول صبح که مرا...
-
به بهانه ی سالگرد نامزدیمان
شنبه 21 مردادماه سال 1391 22:41
چند روزیست مهمان زادگاهم و خانه ی سبز پدری ام هستم. تنها و بدون دلدارم. بین شوق چشم های پدرم و دلتنگی معشوقم درمانده ام. شما بگویید در مقابل اشتیاق پدرم از بودن من در کنارش و بیقراری همسرم برای نبودم چه کنم؟ شما بگویید پدرم چه گناهی کرده است که ماه هاست حس میکند فرزند اولش را برای همیشه از دست داده است و باید به همین...
-
از زبان همسفرم
سهشنبه 20 تیرماه سال 1391 09:26
همونطور که میدونید بهارنارنجم مدام اینجا رو میخونه و گاهی کامنت هم میذاره. چند وقته میخواد خودش هم مثل سابق اینجا رو آپ کنه اما نمیشه(آخه اونم برای من تو وبلاگ دیگه ای جداگانه مینویسه که به دلایلی نمیشه متن های اونجا رو اینجا هم بذاره). چند روز پیش برام یه کامنت تو پست قبل گذاشت که تهش تشکر از شما بود. تصمیم گرفتم...
-
چرا اینقدر دوستت دارم؟
یکشنبه 21 خردادماه سال 1391 14:07
باغ خانه ی من و تو هر روز رستنگاه هزاران جوانه ی عشق است. سقف آبی این خانه آرامشی دارد بیشتر از هزاران کلبه ی رویایی میان جزیره ای گمشده! حس هایی مبهم در اعماق قلب من و تو می جوشد که معنا و تفسیری برای آن وجود ندارد اما حاصل آن دل بستنی است بس عجیب و با شکوه. دل بستنی که با خود دنیایی از طراوت و تازگی می آورد... هر...
-
همیشه بیقرار
دوشنبه 1 خردادماه سال 1391 11:34
من و این پنجره و ساعتی که انگار پیش نمی رود... تو و تصویر چهره ی آرام و مهربانت که به قدر ثانیه ای از خاطرم نمی رود... من و بیقراری عجیب این دل... من و طپش های بی دلیلی که تو را فریاد می زنند. چه حکایتیست که به تو رسیده ام و باز هم... اینچنین... بی قرارم؟ آنقدر بی قرار که حاضرم همه ی این اداره و قوانینش را بر هم بریزم...