-
این روزها...
یکشنبه 15 خردادماه سال 1390 08:17
این روزها هوا پر از عطر رازقی های سرمستی است که پی اقامه ی عشق بیتابند... این روزها نم نم باران آرامش، آستان لحظاتم را پرطراوت کرده است... این روزها آرامم... آرام آرام... دیگر هیچ چیز نمی تواند آزارم دهد. چرا که بزرگترین طوفان زندگی را به کمک خدا و به قدرت معجزه ای از او پشت سر نهاده ام که باعث شده تا همیشه های زندگی...
-
و خدا معجزه کرد...
پنجشنبه 5 خردادماه سال 1390 04:51
(5/3/90 هنگام اذان صبح - یک روز پس از میلاد حضرت زهرا(س)) این بار بی واسطه ی هیچ آهنگی شروع میکنم... دنیا از موسیقی اذان پر شده است... انگار در این خلوت شب حرف هایی دارد... با تو... با من... برخیز از خواب سنگین غفلت... برخیز که خدا همین نزدیکیست... من دختر مقدس مآبی نبودم... اما آمده ام بگویم خدا معجزه کرد! آمدم بگویم...
-
روز مهم...
شنبه 31 اردیبهشتماه سال 1390 20:15
اذان می گویند... به چشمان غریب جانمازم نگاه میکنم و از شرم سر به زیر می آورم... گم شده ام... میان حجم انبوه این روزهای سخت... گاه حزن اندیشه ی خسته ام را به معشوق صبورم نیز انتقال میدهم... گناهی ندارد معصوم من... پاک است و مهربان... و بسیار مرا میخواهد!... این روزها لقب جدید گرفته است: "آقا معلم من". سخت در...
-
من عاشقم...
پنجشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1390 22:38
سلام دفتر من! سلام خلوتگاه غریبانه ها و تنهایی هایم!... حال من این روزها به برزخ غبارآلودی می ماند که روزگار، هر دم از آن ماهی می گیرد! و هر دم از این باغ پاییز زده، برگ زردی می رسد! اما من... احساس میکنم... تحملم زیاد است... من احساس میکنم... هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است!!! من که تو را دوست دارم. تو هم که مرا دوست داری...
-
خدایا... چرا؟
چهارشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1390 12:43
اذان میگویند... بی اختیار تکیه میدهم به صندلی و اشک هایم باز... خدایا چرا؟... این روزها اونقدر بار مشکلات رو دوشم سنگینی میکنه که حس میکنم واقعا کم آوردم... بیش از هر زمان دیگه به همسرم احساس نیاز میکنم... اما نیست... هر چند قبض موبایل هامون سنگین تر از قبل شده اما هیچ چیز جای آغوش گرم و نگاه مهربونش رو نمی گیره......
-
اولین قرار عاشقانه
جمعه 16 اردیبهشتماه سال 1390 13:37
پارک... نشان بی نشانی... ابهام... دلهره... طپش... قدم های آرام من به سمت تو... کنار آب نما ایستاده بودی پسرک "علم و صنعت"ی من! متانت من... نگاه آرام و سریع تو... چشم های تو... لب های من... سکوت ما... با دو جمله صحبت، تصمیم گرفتیم به یک کافی شاپ برویم. روبروی یکدیگر نشستیم. حالا من کمی جسور بودم و تو بسیار در...
-
خسته ام دوباره...
چهارشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1390 21:31
خسته و زخم خورده تکیه داده ام به دیوار زمان... خسته ام... خسته... انقدر که رمق هیچ برایم نمانده است... پروانه های آبی اتاق، نفس هایم را می شمارند و می گریند... دیشب تا صبح زیر باران خوابیدم!!! و صبح که از خیسی هم آغوشی با باران برخواستم تازه فهمیدم عجب حماقتی کرده ام! همه به من خندیدند!... قرار بود این سفر، سفر آخر...
-
ریسک بزرگ
پنجشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1390 12:48
دارن اذان میگن...این روزا خیلی مضطرب و پریشونم. دارم بزرگترین ریسک زندگیم رو انجام میدم. شنبه میرم شهر همسری. اگه خدا بخواد دارم از کار فعلیم استعفا میدم و میرم برا شروع یه کار جدید تو شهر اون. درسته که بهش نزدیک میشم اما بالاخره رها کردن یه کار سه ساله و شروع یه کار جدید کاملا بی ربط واقعا سخته... دعا کنید خدا چیزی...
-
آخرین سفر
شنبه 3 اردیبهشتماه سال 1390 09:49
دوباره غربت نگاه تو... دوباره غم چشم های من... و دست هایمان که از هم جدا شد... دوباره به دنبال اتوبوس دویدی... و من از پشت شیشه ها گریستم و بوسیدم تو را! و ظلم پیچی که همیشه نقطه ی آخر دیدار است... آرام به صندلی تکیه میدهم و باز بهت نبودنت... دوباره فکر روزهای سخت دوری و دلدادگی... دوباره من و اتاقی که دیگر برایم خیلی...
-
این روزها
دوشنبه 22 فروردینماه سال 1390 23:03
اشک شوق بر گونه دارم. این بار شاد بخوانید مرا... این روزها که به آن لحظات زیبا نزدیک میشویم دغدغه های زیبایی در لابلای دغدغه های پیشین رنگ خاصی به دنیایم داده است... این پست را یادتان هست؟ و اما این روزها: کار ، معافیت ، انتقالی ، دکوراسیون ، جهیزیه ، حنابندان ، عروسی ، لوستر ، تابلو و... چند دقیقه پیش در بین تصاویر و...
-
دوباره رفتی...
دوشنبه 15 فروردینماه سال 1390 21:02
شاید بیشتر از هر زمان در این سال ها عاشقت هستم... پس چرا... چرا در این طوفان دلدادگی رفتی؟ نگاه معصومت وقت رفتن پاسخ سوالم را داد : ما ناگزیریم... دوباره تک ها و اس ام اس ها شروع شد... دوباره غربت عشق و روحمان را در واژه های خسته و تکراری میریزیم... واژه هایی سرشار... ثبت میکنم برای روزگاران نزدیک پیش رو تا یادم نرود...
-
سالگرد ازدواج
یکشنبه 7 فروردینماه سال 1390 16:14
و امروز سالگرد آن شب زیباست... همان شبی که با ستاره ها شکوه عشق را به نظاره نشستیم... شبی که خدا به پیوندمان لبخند زد... شبی که عروس قصه ی رامین شدم و رامین مرا بر اسب خود نشاند... چقدر دلم میخواهد چشم هایم را ببندم و فقط... فقط... زمزمه کنم: "خدایا شکر"... خوشبختم... خوشبختم و طعم این احساس شیرین را با تمام...
-
روز تولد من...
شنبه 6 فروردینماه سال 1390 12:22
صبح لحظاتی که خورشید در حال طلوع بود تو جاده و نزدیک شهر ما بودیم. پرتو های خورشید از پشت کوه دیده میشد اما خورشید هنوز طلوع نکرده بود... عاشقانه گفت: "چقدر خورشید دیر طلوع میکنه"! گفتم: "تازه اینجا شرق کشوره. خورشید زودتر از نقطه ای که دیروز اونجا بودیم طلوع میکنه"... یه لحظه رفتم تو فکر و بعد اشک...
-
بزن روزگار! باز هم میخواهمش!...
سهشنبه 10 اسفندماه سال 1389 22:40
میخواهمت و جان در گرو خواستنت به میان گذاشته ام... وهر روز که در این عشق خورشیدش غروب میکند، در عشق من طلوعی دگرباره اتفاق می افتد... محبوب مهربان من! سال ها می گذرد و طوفان ها با تمام هیبتشان... رعدها با تمام غرش هایشان... کوه ها با همه ی سختیشان... هرگز... هرگز... نتوانسته اند ذره ای من و تو را از هم دور کنند... هر...
-
پیش ماهگرد دومین سال وصال...
شنبه 7 اسفندماه سال 1389 20:13
امروز آخرین ماهگرد دومین سال وصال است... وصال که چه عرض کنم!!... آغاز فصلی تازه... دو سال پیش در چنین روزی خاطرم نیست کدام یکی از وبلاگ هایم را بروز کردم و با شادی نوشتم "امروز پیش ماهگرد وصال من و تو است!" ... آن روز حتی فکرش را هم نمی کردم دو سال دیگر باز هم دور باشیم... درست یک ماه دیگر سالگرد بزرگترین...
-
درخت من تنومند بمان.
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1389 18:55
شاید بیشتر از هر وقت دیگری احساس تنهایی می کنم. بار روحی سنگینی را به دوش میکشم اما به تنهایی. همیشه تو بوده ای... همیشه بلافاصله پس از هر غصه با تو دردودل کرده ام. اما این روزها احساس می کنم فشار بسیاری روی تو است و شاید من باید برایت روحیه بخش باشم. مرد من! بار غصه ای که بر دوش توست چند برابر من است. نمیخواهم شانه...
-
فراموش نمی کنم با من چه کردند...
پنجشنبه 28 بهمنماه سال 1389 22:26
یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه... نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بیتابه... یه کاغذ... یه خودکار... دوباره شده همدم این دل دیوونه... یه نامه که خیسه. پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه... شعر بالا حال این لحظات منه... باز در حلقه ی محاصره ی چشم های خواب و زبان های بیدار اسیرم... قدم...
-
و بعد از رفتنت...
جمعه 22 بهمنماه سال 1389 14:03
دست هایت را به دست های سرد جاده بخشیدم... و رفتی... دوباره بغض، حنجره ام را فشرد... مادرم آرام می گوید: وضو بگیر و برای سلامتی مسافرت دو رکعت نماز بخوان. اشک هایم را پنهان می کنم و به یادگار عشقت می اندیشم... پیش از رفتنت خورشید تن جاده را گرم می کرد... اما حالا... دقیقا بعد از رفتنت آسمان کویر سرزمینم ابری شده است و...
-
دلتنگم...
سهشنبه 12 بهمنماه سال 1389 22:16
میان بغض شب با ذره ذره ی دل و روحم یلدا گرفته ام... این روزها مدام کودک قلبم را فریب میدهم تا بیقراری نکند... تا دلتنگ نشود... تا یادش نیاید در چه قفس بزرگی اسیر است... اما هر کودکی بالاخره حقیقت را میفهمد... هر کودکی برای لحظاتی به هیچ منطقی قانع نمی شود... ... این روزها به کودک بی قراری می مانم که سرش را گرم کرده...
-
توکل
جمعه 8 بهمنماه سال 1389 21:41
۵ سال گذشته... از روزی که دل بست و دل بستم. از روزی که پیمان بستیم تا آخر این راه با هم باشیم. از روزیکه آگاهانه انتخاب کردم و عاشقانه دل بستم... اون روز یه دخترک و پسرک ۱۹ ساله بیشتر نبودیم. با دست های واقعا خالی... دو تا دانشجوی معمولی که به هم رسیدن رو محال می دونستن. شاید حتی یه جاهایی من با خودم فکر میکردم هیچوقت...
-
از اینجا که من هستم تا جنون راهی نیست
شنبه 2 بهمنماه سال 1389 23:40
تقویم روی دیوار نشانه ی سیاهیست برای این روزهای من... هر ورقش با فریاد می افتد و برگ بعدی با امید خودنمایی میکند و... میشمارم... ۳۵ روز است گرمای وجودت یخ روانم را ذوب نکرده است... تو را با تمام وجود از امکان ناممکنی تمنا می کنم... و تنها یک زمزمه تنهایی ام را پر میکند: "نمی شود"... حاضرم هر رنجشی را به جان...
-
تنها دلخوشی من
پنجشنبه 23 دیماه سال 1389 22:52
زمستان است و سرد. هوا را نمی گویم! جنگل دنیایم را می گویم! همه به بهانه ی سرما سر به گریبان برده و زیر لب نقشه ی آزار من و تو را زمزمه می کنند. دست هایم هر لحظه غریبانه دست هایت را تمنا می کنند و فریاد خفته در گلویم که آرام و پیوسته تکرار می کند: "رامین" تمام دلخوشی این روزهای سرد زمستانی دنیای من، رویای...
-
خنده و گریه
چهارشنبه 15 دیماه سال 1389 17:46
از کنج غربت غریبم برخواستم و تصمیم گرفتم با آهنگی شاد فضای لحظاتم را عوض کنم. موزیک که شروع به پخش شدن کرد شادی عجیبی وجودم را فراگرفت. با تمام وجود خندیدم... و متعاقبا اشک هایم ریخت!!... حس عجیبی بود. می رقصیدم و اشک می ریختم... دلم برای خودم سوخت! برای اینهمه دغدغه ای که چنان قلب کوچکم را فرا گرفته است که واقعی...
-
امید
پنجشنبه 9 دیماه سال 1389 18:03
میخواهم از امید بنویسم. میخواهم بنویسم : "مگر خدا دل های عاشق را تنها می گذارد؟"مگر می شود خدایی که ذات عشق از آن اوست به عشقی که همیشه از او آغاز شده و به او ختم می شود توجه نکند؟ آمده ام بگویم: چرا نشود؟ می شود! وقتی هنوز دل هامان عاشق است... وقتی هنوز دست هامان عاشقانه در دست یکدیگر است... وقتی بر لب...
-
عکس تو
یکشنبه 5 دیماه سال 1389 19:37
جای خالی ات... نگاهم به عکست می افتد... ناخودآگاه با شوق عکست را می بوسم... لب هایم که بر عکس مماس می شود زمان متوقف میشود... به خودم که می آیم میبینم عکس خیس شده است... و این حال هر بار نگاه کردن من به عکس تو است... جادو کرده ای مرا... با هر بار نگاه کردن به صفحه ی گوشی و دیدن عکست دلم میلرزد! و لبخندت دیوانه ام...
-
دست هایم را بگیر خدا
دوشنبه 29 آذرماه سال 1389 17:32
شب و غربت جاده ای که تو را از من می گیرد... "این راه دور هم خبر از دل من که نداره..." . من و چشم هایی خیس. و قلبی آکنده از عشق . و ذهنی لبریز از دعا. خدا خدا که زودتر تمام شود این فاصله ها... خاطرات را مرور می کنم و دلم از اینهه حسرت به درد می آید...یاد بیتابی و بیقراری هایمان... پسرک و دخترک جسوری که برای...
-
سفرکرده
دوشنبه 1 آذرماه سال 1389 23:42
دوباره اول همان جاده ی غریب همیشگی ایستادیم. چشم هامان برای یکدیگر حرف زدند. تصمیم گرفته بودم لحظات آخر صبوری کنم... اما مگر میشد بی خیال چشم هایت باشم؟! مگر میشد بی خیال عطر تنت باشم؟ مگر میشد بیخیال خوبی هایت باشم؟ مگر میشد بیخیال اینهمه مردانگی ات باشم؟ مگر میشد بیخیال باشم که این جاده میخواهد دوباره تو را از من...
-
خدایا شکرت
یکشنبه 23 آبانماه سال 1389 21:56
امشب دلم هوای تو را کرده است خدا! اینگونه بر آستان نیازآلودم منگر! نگاه سنگینت را از من بگیر که خود از تقصیر خود آگاهم... تو همیشه بوده ای اما این من سرکشم که گاهی نیستم! در فکر تو نیستم. به امید تو نیستم! خدایا هر وقت از تو دور شده ام تمام زیبایی های زندگی از من گرفته شده است. حتی عشق به معشوق زمینی ام زمانی که رنگ و...
-
پنجمین سالگرد آشناییمون
سهشنبه 18 آبانماه سال 1389 22:45
مرد من!... نمونه!... بی همتا!... عجیب!... باور نکردنی!... فراتر از زمینیان!... با چه ترکیب کلماتی وصف کنم چقدر از اینهمه پاکی ات تعجب میکنم! چطور باور کنم یک مرد تا این اندازه میتواند وفادار و پاک باشد؟ همسرم ؟ با آنکه هرگز به قدر ذره ای به تو بی وفایی نکرده ام اما وقتی اینهمه وفاداری تو را میبینم از خود شرمنده و...
-
دلم گرفته...
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 16:33
دلم گرفته ، دوباره هوای تو رو داره چشمای خیسم ، واسه ی دیدنت بی قراره این راه دورم خبر از دل من که نداره آروم ندارم ، یه نشونه می خوام واسه قلبم جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره خواب بر چشم های خیسم حرام شده است. نه خوابم می برد و نه فکر تو از سرم به در میشود... نه روز و نه شب....