-
صدای یک مرده را میشنوید!...
دوشنبه 3 آبانماه سال 1389 20:37
امشب دیگه واقعا بریدم. واقعا خسته ام... جوونم و احساس پیری میکنم... از سنگینی بار غصه و صبری که به دوش می کشم... از غصه ی نبودت... ندیدنت... نخوندنت... مثل همیشه میرم تو کمدم! و درو قفل میکنم و میشینم گریه میکنم. هیچکس نمیشنوه. دارم از دست میرم... باور کن... دیگه واقعا روحی تو این تن نمونده. خسته تر از اونم که حتی حال...
-
آبان
شنبه 1 آبانماه سال 1389 17:19
و آبان از راه رسید... ماهی که تقدیر من و تو در آن رقم خورد. یک ماه تنهای پاییزی... برگ ها که غریبانه قصه ی تنهایی میخواندند... غروب های ساکت و نارنجی... پیاده روهای نمناک... یک اتفاق بود... به همین سادگی! اما همین اتفاق ساده تمام گذشته ی تنها و تلخ مرا در خود بلعید و حال و آینده ای زیبا برایم آفرید... و تو آمدی... آن...
-
خواهیم ایستاد
دوشنبه 26 مهرماه سال 1389 22:22
... و تنها تو میدانی دور از تو بر من چه می گذرد... تنها تویی که همدرد منی... محبوب منی... بسم الله: همسر منی... فاصله ی به تو رسیدن و دور از تو ماندن تنها یک تصمیم ساده است. شهامت میخواهد و خطر... که خوب میدانی برای من و تویی که در این راه اینهمه خطر کرده ایم این تصمیم آسان است... اما... من و تو باید با عزت و در اوجی...
-
انتظار...
جمعه 23 مهرماه سال 1389 22:35
حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم شاید از گریه خوابم برد، درها رو باز می ذارم... و این حال این شب های من است که با چشم های خیس به خواب میروم و تا صبح خواب آمدنت را میبینم. خواب با تو بودن... خواب لمس دستان مهربانت. خواب آغوش گرمت... و بعد وقتی بیدار میشوم در تردید تعبیر خوابم چراغ آبی اتاق را روشن می کنم و در اتاق...
-
برای روزهای زیبای با هم بودنمان - خصوصی برای خودمون
سهشنبه 20 مهرماه سال 1389 08:44
-
هدیه ی پاکی( یادی بر یک خاطره ی زیبا)- خصوصی برای خودمون
شنبه 17 مهرماه سال 1389 14:03
-
خواب
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 23:41
مثل همیشه با بغض و بیقراری به خواب رفتم. دقایقی بعد ، یک لحظه حضورت را حس کردم!... با بیقراری رو بر گرداندم و صدایت کردم. - رامین؟ - جان رامین؟ جانم رازقی من؟ مرا در آغوش گرفتی و کلی اشک ریختم و گفتم "خیلی دلم برات تنگ شده بود". چون همیشه به صورتم خیره شدی و با انگشتان مهربانت اشک هایم را پاک کردی.چشم هایت...
-
خرید جهیز.یه
دوشنبه 12 مهرماه سال 1389 14:21
برگ زرین دیگری از دفتر عشقمان رقم خورد. برای خرید رفته بودم! خرید وسایل سقف زیبایمان. خرید وسایلی که روزگارانی نه چندان دور ... زمانی که فریاد دیوارها به گوش آسمان برسد و فرو ریزند... زمانی که دست های من و تو برای همیشه و هر لحظه در دست یکدیگر قرار گیرد... مایه ی شادی و مورد لذتمان خواهد بود. خرید هر قطعه با رویای تو...
-
کنارت هستم...
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 08:02
جنبنده هایی کوچک میان خاک گرم زیر پایمان ... سعی میکنند... تقلا میکنند زیر پای من و تو را خالی کنند! چه خیال عبثی! محبوب من... مهربان پاک تر از یاسمن ها... حتی اگر آماج نامردی هایشان قرار گیرم هرگز دست از تو و عشقت نخواهم کشید ... نمیگذارم تو را بشکنند.. آن قدر به هواخواهیت همت میگمارم تا بدانند تا وقتی دست های من و...
-
تاریخ عروسیمون
جمعه 2 مهرماه سال 1389 23:07
روزی من و تو کبوترهایمان را پرواز خواهیم داد تا بر فراز یک بام هم آشیان شوند... جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۹۰ مصادف با ۱۰ شوال ۱۴۳۲ قمری و ۹ سپتامبر۲۰۱۱ گرچه تا این رویداد زیبا یک سال دیگر صبر لازم است و صبوری... و گرچه صبوری در این عشق جانکاه است... اما امید وصال دمادم به من و تویی که سال هاست اسیر این فاصله ها هستیم قدرت...
-
تو آرزوی آخری...
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 00:29
آهنگی که امروز روی وبلاگه از زیباترین و خاطره انگیزترین آهنگ های ماست(آهنگ شهر عشق از زنده یاد "جهان")... از محدود آهنگ های ما که نیاز به بیان هیچ حرفی نداره. گویای یه دنیا خاطره است . "شهر خاطره ها و کوه و صخره و قلب هایی مملو از عشق". وقتی این آهنگ رو گوش میدم دوست دارم فقط غرق بشم در اون روزهای...
-
به تو می بالم...
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 21:30
حق با توست. که میفهمد من و تو برای عشق پاکمان چه کشیده ایم که بتواند برای آینده ی ما قضاوت کند؟ حق با توست. چه کسی جرات دارد ریسک ها و خطرهایی که من و تو در راه این عشق به جان خریدیم را تجربه کند؟ چه کسی می تواند باور کند دست های من و تو در طول این ۵ سال حتی یک بار از هم جدا نشده است؟ آن ها که دم از تکرار و یکنواختی...
-
آمدی... رفتی...
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 21:52
آمدی... مثل خواب آرام عروسک ها و رفتی مثل پرواز آرام کبوترها... وقتی آمدی دوباره بچه شدم! یادم رفت این با هم بودن خیلی زود مثل خوابی آرام خواهد گذشت. دنیایی پر از احساس و خاطره ساختیم. دیوانه شدیم و تا آخرین مرزهای عشق را پیمودیم. دنیا برایمان هلهله کرد... اما وقت رفتن تازه فهمیدم چقدر زود گذشت... مگر نگفتی کودکم و...
-
خدا ، ماه ، من و تو
دوشنبه 15 شهریورماه سال 1389 00:20
برگ دیگری است از دفتر نیمه شب های غریب و تنهای من... کنار پنجره دراز کشیده ام... نگاهم با ماه از دردهایی می گوید که جز خدا ، ماه ، من و تو کس دیگری نمی تواند حتی گوشه ای از آن را درک کند. زمزمه ی محزونی جای همه ی لالایی هایی که از خاطرم رفته را پر می کند _ کودکی ام را به دنیای مدرن فروخته ام!... _ باران چشم هایم بی...
-
جنون... مرگ... عشق
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1389 23:40
دستان لرزانم... چشم های بارانی ام... فشار شدید قلبم... می میرم امشب! از جنون عجیب و سهمگینی که مرا به تو دچار کرده است. از شور عشقی که انگار امشب از ظرفیت روح و تن من فراتر است. چیزی که دیگر نمی توانم نام دلتنگی بر آن نهم. عشقی جنون آلود. حسی که هیچکس را یارای درک آن نیست... صدایت را می شنوم و هق هقم سر به آسمان می...
-
تولد رامین من...
یکشنبه 17 مردادماه سال 1389 21:57
عشق آسمانی من ... همسر پاک و نازنین من... امروز سالروز یکی از زیباترین حوادث زندگی من است... روزی که به نوعی تقدیر من رقم خورد... روزی که خدا تو را به آینده های آبی من هدیه کرد. خوشحالم که امسال نیز در این روز زیبا کنارت هستم و خودم با غرور و افتخار در جمع خانواده ات برایت جشن می گیرم....
-
زائر حریم کبوترها
یکشنبه 20 تیرماه سال 1389 00:14
دوستت دارم. تازه تر از لحظه ی اول و ناب تر از تمام خواستن های دنیایی. هنوز در صحن نگاه پاکت جان می بازم و هنوز برای دیدن چشمان مهربانت روزها را می شمارم. همسرم... جان و جهان من ، بخاطر همه چیز ممنون. ببین چه کرده ای با دلم که زبان حراف من از تقدیر تو و بیان خوبی هایت عاجز است... یک اتفاق و قسمتی عجیب. سعادتی فراتر از...
-
مرور خاطرات 19 آبان 84
دوشنبه 14 تیرماه سال 1389 21:16
در حال مرور خاطرات آبان ۸۴ هستم. روزهای زیبای آشناییمون. شب نوشته ها ، تماس های ضبط شده! ، اس ام اس ها ، چت ها ، میل ها. دلم میخواد در حین مطالعه احساسات هر لحظه ی همون روز نوزدهم آبان که ع عشقمون بود رو ثبت کنم: _ تو ده دقیقه و من 5 دقیقه زودتر اومدیم سر قرار! - چقدر سرکش و مغرور هستم. چه محتاط حرف میزنم! همش حواسم...
-
روز
شنبه 5 تیرماه سال 1389 19:25
تو کنار منی و هیچ فرصتی برای اینجا نوشتن نیست! وقتی صدای نفس های پاکت با زمزمه های عاشقانه مان در می آمیزد دیگر چه احتیاجیست به اینجا نوشتن؟ اینجا امدم تا ثبت کنم... تا یادم نرود این اولین سالیست که روز مرد کنار من هستی... این روز بزرگ را با تمام وجود به تویی که مردی و مردانگی را به تمام و کمال در خود داری ، تبریک می...
-
پنجمین شب آرزوها...
جمعه 28 خردادماه سال 1389 00:13
سلام فرشته های آسمون! شنیدم شب آرزوها ، "ملائک به زمین جلوس می کنند" . دیدم فرصت مناسبه برای من گنهکار!!! دیدم فرصت مناسبه برای اینکه بتونم از یه طریقی پیش خدا یه پارتی جور کنم! راستش خودم اونقدر از خداجون شرمنده ام که فکر میکنم دیگه حاجتمو نده. شما ازش بخواید. برام واسطه شین... اوفریل ، اولیندا ، فاگیل ،...
-
پروانه های آبی
دوشنبه 17 خردادماه سال 1389 20:24
میان خلوت غریب و ساده ی خودم برای پروانه های آبی اتاقم از تو می گویم... این اتاق به عشق تو و پروازی که با تو تجربه میکنم میزبان اینهمه پروانه شده است... فلسفه ی اتاق من و مهمانی این پروانه ها ، حکایت روز زیباییست که با شوق چمدان ببندم و در هیاهوی سفری برای همیشه با تو بودن ، خودم را گم کنم... و یک شب تا صبح بیدار...
-
معجزه کن
یکشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1389 20:33
دوباره غروب دیگریست... دل غریب من و دست آسمان و باران که در چشمان من تجلی کرده است... گلدسته های زادگاه مظلومم معصومانه اذان می گویند... دوباره لب به دعا می گشایم و خدای زیبایم را به دیدن رزم این عشق فرا میخوانم... ناخودآگاه تکرار میکنم : هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند و من مقرب هم نیستم اما هر...
-
شرمنده می شوم...
پنجشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1389 23:00
حلقه ی عشقش به دست... مهر و یادش در دل... دست بر قلب می گذارم و بوسه بر حلقه می زنم... هر بار که میبینمش تازه تر از پیش است... باران روی دستانش نماز می خواند و چشم هایش شرمنده ام می کند...شرمنده ی خودم و خدای زیبایم... می خندد و من شرمنده می شوم... نوازشم می کند و من شرمنده میشوم... نماز میخواند و من شرمنده میشوم......
-
طپش ثانیه ها - ۱۶ اردیبهشت ۸۵
پنجشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1389 00:09
دفتر چشم هایم را میبندم و دفاتر قلبم را باز میکنم... نشسته ام وسط اتاق کوچک آبی ام... دفتر خاطرات و اس ام اس ها و سی دی ها و کاغذهای خاطرات سال اول عشقمان را مرور میکنم. فکر کنم 30 کیلویی باشد!!! ... اشک میریزم... آسمان هم شروع به باریدن میکند... صدای اذان شهر را در بر می گیرد... با تمام وجود به پنج سال پیش بر می...
-
اردیبهشت پرخاطره...
یکشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1389 19:42
(چند دقیقه پیش با هم تلفنی حرف زدیم...) هنوز برایم تازه ای... هم خودت و هم عشق والایت... هنوز هم وقتی صدایت را از پشت تلفن و از هزار کیلومتر دورتر میشنوم همان شادی دخترانه ی آن سال ها وجودم را در بر میگیرد... هنوز هم وقتی نامم را صدا میزنی "قند در دلم آب میشود"!! هنوز برایم همان پسرک 19 ساله ی دیروزی... هنوز...
-
لبریزم...
پنجشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1389 21:51
آنقدر لبریز شده ام که سقف طاقتم شکافته است! باران دلتنگی در خانه ام رسوخ کرده است... میان دریای اشک هایم غرق خواهم شد!... نمیدانم چند روز است چه می شود مرا . انقدر باریده ام و نالیده ام که خودم برای خودم نگرانم! دیگر واقعا هیچ چیز دست من نیست. بیش از آنکه فکر کنید بی طاقت شده ام... آنقدر که حتی گاهی به فکر نجات از...
-
بریده ام...
یکشنبه 29 فروردینماه سال 1389 11:15
این روزها چندان حال خوشی ندارم! ... هوایی شده ام! هوایی دستان مهربانی که در باغ همیشه تشنه ی قلبم رازقی می کارد... انگار دیگر این شهر جای من نیست. خانه ی من جای دگریست... خسته ام انگار. خیلی خسته. حسی در وجودم مدام فریاد می زند و خبر از لبریز شدن پیمانه ی تحملم میدهد. انگار دیگر وقت آن رسیده است که تغییری بزرگ در...
-
آدرس وبلاگ دیگر ما
شنبه 28 فروردینماه سال 1389 11:21
همانطور که میدانید از 4 سال پیش وب نوشته های عشقم را در این وبلاگ نوشته ام . اینجا حریم امنی بوده و هست. حس زیبایی برایم دارد. انگار مقدس است. آنقدر مقدس که دلم نمی آید در آن از مادیات و دغدغه های انسانی چیزی بگویم. اما خلایی را در ورای عاشقانه نوشت های مجازی ام حس کردم. دلم میخواست از خاطراتم بگویم. از برنامه ریزی...
-
بزرگترین سوپرایز خاطراتمان
شنبه 21 فروردینماه سال 1389 11:35
یک اس ام اس برایم فرستاد: "چشم هایت را ورق بزن . شاید در گوشه ای از آن مرا به یادگار کشیده باشی... " با غربت همیشگی ِ غم دوری اش ، چشم هایم را بستم و زیر لب "خدا" گفتم... هنوز پنج دقیقه نگذشت که در قاب در ظاهر شد! یک لحظه و یک رویا. یک دنیا ناباوری. هیجان. قلبم چنان شروع به طپیدن کرد که شاید...
-
اولین سالگرد ازدواج
جمعه 6 فروردینماه سال 1389 18:25
فردا ، هفت فروردین 89 اولین سالگرد شبی است که با ستاره ها وصالمان را به هلهله نشستیم... میخندی و دل در خنده هایت می بازم. می رقصی و دل در شادمانی ات می بازم. یکسال پر از عشق و شکوه و طراوت از آن شب رویایی گذشت... یکسال از آن شب که دست هایمان برای همیشه در دستان یکدیگر قرار گرفت گذشت. آنسان که دیگر هیچ قانون و قاعده ای...