-
یا ربی تقبل توبتنا...
سهشنبه 10 شهریورماه سال 1388 23:21
تواشیح پس زمینه ی ا ین وبلاگ حس های خوبی بهم داد... منو برد به خودم... از خود شرمسار شدم... از خدای خود بیشتر... به یاد مواقعی افتادم که خودسر و پردغدغه پی روزمره گی های دلگیرم می رفتم ... غافل از آنکه خدایی هست همین نزدیکی که مرا تنها نمی گذارد... من ... نا خواسته از او می گریزم و او عاشقانه در پی من است... چه موجودی...
-
پراکنده نوشت های یک مجنون!
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1388 05:43
با توام و برای تو _گرچه دور از تو_ اما دوباره عاشق می شوم!... برای هزارمین بار عاشق می شوم. فراموش می کنم نام مقدست در شناسنامه ام کنار نام من است و با خود می اندیشم آیا از آن من خواهی شد؟! یادم می افتد لحظاتی پیش تو را رنجاندم!! باز کودک شدم. کودک تر از کودکی هایم... آنچنان غرق در رویای تو بودم که حقیقت تو را نادیده...
-
خدایا تنهامون نذار...
سهشنبه 3 شهریورماه سال 1388 10:28
سلام دوستان. چند روزه روحیم خیلی داغونه . به معنای کامل از همه چی خسته ام و حتی گاهی عین این دیوونه های بی منطق! به سرم می زنه کار و همه چیمو رها کنم و برم پیش رامین. کارهامون حسابی به هم گره خورده. همونطور که می دونید از هم دوریم. و دلیل اصلی این دوری محل کار و زندگیمونه. ما بین سه تا شهر با فاصله های خیلی زیاد در...
-
دوباره دوری و...
یکشنبه 25 مردادماه سال 1388 01:16
شب از نیمه گذشته است و خواب را به چشمانم راه نمی دهم! فردا همان بازی قدیمی روزگارم مرا ناچار به سفری دوباره و دوری از معشوقم می کند... خواب را به چشمانم راه نمی دهم... مباد ثانیه هایی کمتر او را ببینم... حس غریبی سراسر وجودم را فرا گرفته است... من... دور از او... می میرم... می میرم... فردا شب چنین لحظاتی باز تنها و...
-
سالگرد نامزدیمون
پنجشنبه 22 مردادماه سال 1388 00:25
امروز سالگرد نامزدیمون بود. دو سال پیش توی همچین روزایی خیالمون از بابت به هم رسیدنمون ۹۸ درصد راحت شد!! توی یه شب پر استرس که به شدت تحت فشار اطرافیانمون بودیم بدون هیچ محرمیتی طی یه جشن تقریبا بزرگ حلقه دست هم کردیم و دل هامونو به دریای عشق رها کردیم. یادمه همون شب هم خیلی ها مستقیما سعی کردن ما رو از هم جدا کنن......
-
تولد رامین من.
شنبه 17 مردادماه سال 1388 12:37
امروز دنیا برای من پنجره های روشنی گشوده است. از من به آسمان... که پیش از "تولدت مبارک گفتن" رو به آسمان اشک بریزم و بگویم: "خدایا به خاطر آفریدن رامین ازت ممنونم"!!!... خدایا بخاطر آفرینش موجودی که در پاکی و صداقت همتا ندارد ممنون. به خاطر انسان والایی که در بیست و سومین سالروز تولدش از متفکری چهل...
-
یک حادثه ی بزرگ و زیبا
یکشنبه 11 مردادماه سال 1388 21:41
سرم حسابی شلوغه ولی تصمیم گرفتم هر طور شده سریع بیام نت و آپ کنم: سمانه: هدیه ای دیگر از خدا برای پاکیمان... خبری مهم و بزرگ... استثنایی زیبا برای زندگی شیرینمان... رامین: و تو ... تنها تو ... تو و سرمایه ی پاکی ات ... تنهابرای من... هدیه ای است از آسمان ... از خدایمان... برای من... و چه لحظات شیرینیست این لحظات... یک...
-
miram pishe eshgham. hooraaaaaaa!!!!!!
یکشنبه 4 مردادماه سال 1388 12:46
salam doostye gol. (bebakhshid latin type mikonam. ba laptop up mikonam o keyboard farsi nadaram) emshab belit daram o miram pishe ramin . fekr mikonam in sery yek mahi pishesh bemoonam. midoonam ke midoonid cheghadr khoshhalam! o faght ye nokteye kootah begam. oonam inke too comment ye dooste azizi porside bood...
-
و خدایی که در این نزدیکیست...
شنبه 20 تیرماه سال 1388 13:07
چقدر تنها و غریبم... چقدر دلتنگ می شوم و چقدر بی قرار... این روزها دیگر گریه و بیقراری نیز برایم کم رنگ شده است و این از آن روست که با تمام وجود درک کرده ام این اشک ها حتی آرامم هم نمی کند... راهی نیست... این فاصله ها سخت پاهایم را بسته اند. بسان اسیری می مانم که در میان زنجیرها دست و پا می زند اما خودش هم خوب می داند...
-
به بهانه ی روز مرد... روز پدر...
پنجشنبه 11 تیرماه سال 1388 12:54
چقدر خوشبختم... که عاشقم... عاشق چون تویی... که شک ندارم فرشتگان آسمان هماره سجده ات می کنند... تویی که پاک سرشتی و پاک زی. تویی که مایه ی غرور منی و این روزها با افتخار میان همه ی انان که روزگاری مرا از عشق تو منع می کردند می توانم فریاد بزنم:"رامین من" و همه نیز مرا بخاطر داشتن تو تبریک می گویند... تویی که...
-
چهارمین شب آرزوها نیز در حماسه ی عشقمان رسید...
جمعه 5 تیرماه سال 1388 10:02
شب از پنجره ی چشمان تو به تنهاییم آرامش داد. زانوانم را از بند دست هایم رها کردم. دست به آسمان نگاهت بالا بردم و ستاره چیدم... با هر ستاره آرزویی زیر لب زمزمه کردم و با هر آرزو اشک ریختم... سلامتی تو... لیاقت من برای تو... و ... و ... و در راس همه ی آرزوها از خدای زیبایمان خواستم طومار این فاصله ها را برای همیشه در هم...
-
آهای!
چهارشنبه 3 تیرماه سال 1388 11:39
آهای! آهوی شکر کن ِ سیاه چشم ِ درگویِ عشق آفرین... این زمین به آسمان شکوه کند.... آسمان هم به زمین اخم کند... من همان پا پتی ام تو عشق تو. فقط و فقط عاشق تو. || من فدای تو... به جای همه گل ها تو بخند!
-
باز هم عشق...
یکشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1388 12:58
نیمه شبی غریب. چون تمام نیمه شبان خیس این چند سال. منتها با این تفاوت که این بار نام پاک تو به عنوان... بسم الله: همسر ... در کنار نام من است... و این یعنی رهایی عشق... یعنی پرتاب روح در دریای دل... یعنی پرزدن تا خدا... به ماه چشم می دوزم... شب ، ستاره چینی من و تو را می طلبد... بودنت را با همه ی وجود آرزو می کنم ......
-
دردودل..
پنجشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1388 12:18
به قلم یاس رازقی(خانومی ماجرا...) امروز خیلی دلم هوای دردودل اینجا رو کرد. اینجا رو خیلی دوست دارم. چون خیلی از خاطراتم اینجا ثبت شده. گاهی اوقات دلم می خواد بشینم خاطرات این چند سال رو تایپ کنم و بذارم تو بلاگ. اما هر بار به دلایلی منصرف می شدم. نمی دونم شاید اگه حس کنم اینجا کسی هست که خاطراتمون می تونه براش راهگشا...
-
و بالاخره وصال
شنبه 29 فروردینماه سال 1388 11:10
وصالی مقدس... رسمیت یافتن عشقی دیرینه... نزدیک تر شدن قلب ها... دلدادگی ای شدیدتر... حرکتی تازه... هدفی والا... گرچه باز هم فاصله ها... پینوشت: 1- شاید باورش سخت باشه و سخت تر از اون تجربه اش. اما درست 10 روز پس از وصالمون دوباره از هم دور شدیم!... دوری ای که شاید چند سال دیگه طول بکشه. فقط خدا می دونه چه دردی بر روح...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 اسفندماه سال 1387 11:57
چند دقیقه پیش از همین فاصله ها مشترکا!! کارت عقدمونو انتخاب کردیم. این روزها شور و حال دیگه ای داریم. درست ۱۰ روز دیگه به هم می رسیم. درست ۱۰ روز دیگه این همه سختی و این همه غصه تموم میشه. این روزها خیلی درگیریم. در گیری هایی که هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردیم بالاخره اتفاق بیفته. لباس عروس ، تاج ، کارت ، سفره عقد و......
-
سعادت زیارت امام رضا در تمام مراحل عشقمان...
یکشنبه 18 اسفندماه سال 1387 09:09
تمام سفرهای زیر کاملا اتفاقی پیش می اومد و هیچ وقت برنامه ریزی شده نبودن: - چند روز بعد از آشناییمون یه سفر مشهد برام پیش اومد و از روی صحن با بهارنارنجم تلفنی حرف زدیم و پیمان بستیم... - چند روز قبل از برگزاری جلسه ی خواستگاری رسمیمون و متعاقبا نامزدی ، یه سفر مشهد برام پیش اومد و روبروی ضریح مقدس آقا دعای وصال کردم...
-
پیش ماهگرد ازدواجمان!
چهارشنبه 7 اسفندماه سال 1387 08:31
درست یک ماه دیگر انتظار سه ساله ی ما که شرح ماوقعش را در این وبگاه بسیار خوانده اید به پایان خواهد رسید. و در هفتم فروردین 8۸ عقد خواهیم کرد. دیشب حس و حال عجیبی داشتم. و امروز تصمیم گرفتم آنچه دیشب برای عشقم با اس ام اس زمزمه کردم را اینجا ثبت کنم تا باز هم چون پیشین نوشته هایمان برای همیشه ماندگار گردد. "...
-
ما زنده به عشقیم
چهارشنبه 23 بهمنماه سال 1387 08:14
ما همچنان در انتهای آسمان دلدادگیمان امتداد جاده عشق را نظاره می کنیم... همچنان هستیم و از بودن لذت می بریم که زندگی با عشق زیباترین حذ زندگیست... از روزیکه در این وبلاگ از عاشقانه نوشت هامان می گوییم 3 سال می گذرد... نیمه شب های بارانی مان را خیلی از شما به یاد دارید... با نجواها و دعاهامان آشنایید... از کمیل ها و...
-
چشماتو وا کن...
دوشنبه 4 آذرماه سال 1387 11:26
چشم باز کن مهربانم... باور کن همین چند دقیقه که در خوابی دلتنگ و بیقرارت شدم!!... عاشقانه نوازشت می کنم و بوسه ای آرام بر لب های زیبایت می زنم. آه که چقدر در دوری و محرومیت شدیدمان با این امید و رویاها توان تحمل ادامه ی این دوری ها را بدست آورده ام. براستی زجر این روزگار غریب برای ما جز این حال و روز من و تو چیست؟!...
-
سالروز آشناییمان...
یکشنبه 19 آبانماه سال 1387 10:18
و امروز... سالروز آشنایی غریب و طوفانی ماست... غروب بود... دخترک و پسرک تنهایی که چون همیشه مشغول دل مشغولی های خسته کننده ی خود بودند... و یک حادثه در گذر آن روزها... یک لحظه و یک آشنایی... طپش های عشق... و دفتر خاطراتی که آن شب برای اولین بار از حادثه ای نوشت که حتی تصورش هم نمی رفت روزی به چنین عشقی بدل شود... و...
-
دیوانه خواهم شد...
دوشنبه 13 آبانماه سال 1387 20:13
دیوانه خواهم شد... آرام آرام… این را خوب میدانم . دیوانه خواهم شد... ازسوز فراقی که میکشم... از شدت تحملی که فراترازظرفیت من است... از ناتوانی دستانم... سخت است... قصه پرداز زیباترین لحظاتم کیلومترهادورترازمن... درخلوتی از جنس آن روزهای من... درد را بخش می کند... و من... ناتوان و درمانده فقط اشک میریزم و خدا خدا...
-
کاش عشق را زبان سخن بود...
شنبه 20 مهرماه سال 1387 20:15
روزها همچنان می گذرند... آرام برای آدم ها ، اما پر از بیقراری برای من و تو... و من که حلقه ی عشق تو به دست... عشق تو در دل... شب و روز اشک در چشم دارم و خون دل می خورم... چه کسی می داند... حتی خود تو! باورت می شود از آغاز حماسه ی سه ساله ی عاشقانگی زیبامان من حتی یک روز از روزهای دوریت را بدون درد و بیقراری و دلتنگی...
-
ماجرای جالب مهریه ی ما
جمعه 1 شهریورماه سال 1387 21:19
روزیکه پا توی راه این عشق گذاشتم سختی های زیادی رو پیش روم می دیدم. استرس ها و کابوس هایی که فکر کردن بهشون آرامشم رو به هم می زد. اونقد که گاهی می بریدم و به بهارنارنجم پناه می بردم و اون بود و آغوش عشق و توکل به خدا... برای رسیدن به خیلی چیزا غصه خوردیم و در کنار هم با تدبیر زمینه سازی می کردیم تا خودمونو برا مقابله...
-
سالروز نامزدیمون
دوشنبه 21 مردادماه سال 1387 14:45
و امروز سالروز پشت سر نهادن یکی از طوفان های عشقی طوفانیست... عشقی کوبنده و پابرجا... تلاشی عاشقانه و بارانی... سالروز نامزدیمون مبارک عشق من... شادی و سلامتیتو از خدا می خوام که قلبم با قلب تو میزنه و بی تو "من" معنا ندارم... دوستت دارم بهارنارنج من... خاطره ی اون روز و شب از زبون "یاس رازقی": ظهر...
-
تولد بهارنارنج
پنجشنبه 17 مردادماه سال 1387 06:25
روز میلاد تن پاک تو است... آسمان را بنگر... تولدت مبارک بهارنارنج عزیزم... پینوشت: فرصت اندک من برای این آپ رو ببخش گلم. خودت خوب می دونی که یه جا دیگه به بهترین نحو این روزو بهت تبریک می گم... فقط خواستم حتما توی این بلاگ که عاشقانه نوشت های مجازی روزهای ابتدای عشقمونه هم حتما تبریک گفته باشم.
-
در روز تو... دور از تو...
سهشنبه 25 تیرماه سال 1387 22:21
غروب دلگیر یک روز دیگر هم در حال گذر است… یک شب زیبا در حال آغاز است… شبی که برای توست و بنام تو…"مرد"… و تو دور از من… در تنهایی غریب و غربت دلدادگی غریب ترم با حسرت و به عشق تو لحظه ها را زنده ام… سعی می کنم هر دم به این فکر نکنم که کم کم در خود می میرم…و سعی می کنم یادم برود دور از تو تنها نفس هایم را به هم میسپارم...
-
به زبونی ساده...
سهشنبه 7 خردادماه سال 1387 19:04
خیلی وقته که اینجا به زبون ساده ی خودم و خودت برات حرف نزدم... می خوام امروز کمی مثل همون روزها ساده حرف بزنم... آروم دم گوشت زمزمه کنم. پس گوش کن آرام من... از نامزدیمون حدود نه ماه و نیم گذشته و از آغاز عشقمون چند سال... و هر روزی که گذشته ایمانم به تو یقین بیشتری پیدا کرده و تو رو با حسی محکم تر و منطقی تر از قبل...
-
رفتی...
جمعه 16 فروردینماه سال 1387 14:13
پس از سفر دوباره ی همنفسم بعد از 17 روز حضور زیبا و عاشقانه اش کنار من و آغاز دوباره ی فاصله... : رفتی و مرا میان ناباوری اشک هایم رها کردی... رفتی و با خود دل و دنیای مرا بردی... دیگر چه امیدی از این دنیا دارم؟ به کدام کنج این خانه چشم امید ببندم وقتی از هیچ کجای آن عطر حضورت نمی آید؟... در تنهایی غریب خود با درد اشک...
-
وقتی تمام می شود قدرت انتظار...
یکشنبه 26 اسفندماه سال 1386 07:59
وقتی تمام می شود قدرت انتظار ... وقتی در هزارتوهای صبوری گم میشوم... وقتی هر چه نقطه میشمارم، نقطه میگذارند... برای رهایی از درماندگی ندیدنش آرزوی مرگ میکنم!! تا بدین ترتیب روحم بتواند در جوار او به سر برد... باور کنید دردی بر روح و تنم روان است که از حوصله هر انسانی خارج است... مدام مجنون وار بر در و دیوار یادش بوسه...