-
تولد دوباره ی عشق...
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1386 21:46
و گفتی که فردا می آیی... و اندیشه ی این بازگشت سخت بیتابم کرده است... چنانکه از شوق، فضای ثانیه هایم بارانی شده است... پاک و آبی... با بی قراری طول اتاق را قدم میزنم... "لحظه ی دیدار نزدیک است..." هر چند دیداری بدون حضور دست ها و جسم هایمان!... و خودت خوب میدانی آنچه در عشق من و تو کم اهمیت ترین بوده است همین جسم...
-
این چه عشقیست...؟
سهشنبه 6 آذرماه سال 1386 23:17
باز امشب شوری دیگر هوای قلب و چشمانم را در تسخیر گرفته است. چشم هایم بارانیست...حس پاکی میگوید من امشب با جنون عشقت به آسمان ها خواهم رفت. بالش و گوشه ی پتویم خیس ِ اشک... درمانده ام... از کدام پنجره، چشمانت را ببینم؟ کدام مقدس را قسم دهم که برای لحظه ای... تنها یک لحظه دست هایت را به دست هایم ببخشند... و عجیب است که...
-
روزی که تقدیر من و تو رقم خورد...
شنبه 19 آبانماه سال 1386 11:39
بسم الله العشق روزی چون هر روز... تنها... در غربتی که تنهائی غوغا میکرد... سکوت... خورشید به انتهای آسمان میرفت و او... خوب میدانست که امروز هم که بگذرد روزی دیگر به خاطرات دلگیرش افزوده خواهد شد... قدم زدن در خیابان های تاریک و مسکوت تنهائی و سردرگمی اش به اتمام نرسیده بود که... تقدیری به پاکی و زیبائی باران رقم خورد...
-
عید؟!
سهشنبه 17 مهرماه سال 1386 22:14
... امشب دلم عجیب هوایت را کرده است... آسمان پر ستاره است... بازوانم یخ زده اند... گرمای آغوش گرمت را طلب میکنند... چشمانم آنقدر باریده اند که آسمان کویر سرزمینم را شرمسار کرده اند... سرم درد میکند... بس که در کشمکش این لحظه های دلتنگ درمانده شدم و به دنبال چاره گشتم... بوی عود و عید فضای شهرها را پر کرده... همه...
-
اوجی از دلدادگی (یادی بر آن شب رویائی...)
یکشنبه 11 شهریورماه سال 1386 21:09
کنار زاینده رود... تابش نورها ... درخشش سطح آب رودخانه... شانه به شانه ی هم قدم زدیم... روزهای تلخ پیشینمان را ورق زدیم و با همه ی وجود شیرینی این لحظات را که فارق از هر دلهره ای شانه هامان همدم یکدیگر و قلب هامان بیش از پیش کنار هم بودند را در کام کشیدیم... صمیمیت و شادی خانواده هامان شور عشق ما را نیز فزونی...
-
نامزد کردیم!...
دوشنبه 22 مردادماه سال 1386 18:21
و بالاخره به بار نشست نهال عشقمان... نهالی که ز خون دل سیرابش کردیم و از گرمای قلب هامان به آن گرما و نور بخشیدیم... بالاخره اشک ها و دعاهای شبانگاهمان... کمیل ها... توسل ها... به ثمر نشست و سهم یکدیگر شدیم... یک سال و نیم در غربت و دوری برای هم سوختیم و برای هم عشق ساختیم... یک سال و نیم در غربت خویش با آدم ها بگونه...
-
فردا روز دیگریست...
جمعه 19 مردادماه سال 1386 23:02
و فردا برای ما روز دیگریست... روزی که مسیر عشقمان را به سوی دیگری خواهد کشاند... روزی که یا به وصالمان ختم خواهد شد و یا تلاشی دوباره!!! غروب فردا هوای دیگری دارد... محبوب من در کنار من خواهد بود... هر چند دستانش دور از من... اما... از یک هوا نفس خواهیم کشید... غروب فردا یا طلوع وصال است... یا طلوع حرکتی دوباره... در...
-
۱۷ مرداد ، رویش بهارنارنج...
دوشنبه 15 مردادماه سال 1386 05:33
بسم الله العشق 17 مرداد هر سال برای من آغاز دوباره ی طبیعت است... آغاز دوباره ی طبیعت روح و جانم... یک روز گرم مردادی. روزی که گرمای همیشگی زندگی من شد... روزی که بهارنارنج روئید و رازقی به گل نشست... روزی که تو آمدی و تقدیر با سر پنجه ی "عشق" روی دفتر زندگیم طرحی آبی کشید. آبی چون صفای بی ریای قلبت... روز تولد تو روز...
-
میلاد مولا
شنبه 6 مردادماه سال 1386 16:47
دیوانه وار میخواهمت حتی اگر این زمین بنای ویرانی بگذارد... و حتی اگر رگ هایم را در سکوت یک گناه ببرند... شده جانم را میدهم تا سهمم از زندگی باشی... همین! رازقی تو یه روز خاص... روزی به زیبائی پیوند دو قلب... میلاد مولائی که آغاز همه ی عشق ها رنگ از او میگیرد... تهنیت و ... این روز را روز مرد مینامند اما "مَرد"!......
-
شب آرزوها...
پنجشنبه 28 تیرماه سال 1386 20:45
و اما... امشب لیلة الرقائب است. "شب آرزوها"... از پشت اینهمه فاصله... دست در دستان هم... عاشقانه خدا را خواهیم خواند و این آرزو را بر قلب های عاشقمان روان خواهیم ساخت که: به عشق هم بمیریم... پینوشت1: دیگه با همه ی وجود باورم شده که: از اشک تا خنده مون راهی نیست... وقتی خدا با ماست... پینوشت 2: هنوز نتونستم بفهمم که...
-
با تو به خدا میرسم...
جمعه 15 تیرماه سال 1386 12:56
من از نگاه تو با تو عبور میکنم... بار خدایا... چه حسی است که اینگونه مجنون وار میخواهمش؟!... شیدایم... شیدای شیدا... خورشید هر روزم از خیال چشمان او می آغازد و غروب هر روزم در به روی هم رفتن چشمان او غروب میکند... چنان مرا به خود مشغول کرده است که از همه دنیا بریده ام... از همه ی دنیا و آنچه دنیائیست... خالص میخواهمش...
-
معشوق من بیمار است...
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1386 20:05
معشوق من بیمار است... به همین سادگی که شما میشنوید و به همان سختی که من در خود می میمرم... میخواهم دنیا نباشد! میخواهم زمین به آسمان بپیچد و آسمان بر زمین مشت کوبد!!! پینوشت1: یه بیماری ساده. اصلا یه سرماخوردگی معمولی. اما نمیدونم با این دلم چیکار کنم که... خدا میدونه چقدر اشک ریختم و به خدا التماس کردم. شاید باورش...
-
بی تو هرگز...
شنبه 2 تیرماه سال 1386 09:14
بسم الله العشق محبوب من مباد که باور کنی دمی نخواهمت!.. که حتی اندیشیدن به آن نیز کابوسی است دردناک و زجر آور... تو که در عبور از پیچ و خم حادثه های زندگیم حادثه انگیز ترین بودی، چگونه توانمت از یاد بَرم؟! بهترین من... برایم آنچنان والائی که "از خود شرم دارم" اگر حتی سخن از رفتن گویم و قلب پاکت را بشکنم... آبی من......
-
چه کسی میفهمد؟...
جمعه 25 خردادماه سال 1386 21:02
چه دردیست خدایا میکشم؟ چه کسی میفهمد مرا؟ چه کسی میتواند درک کند عمق عشق و احساس من تا چه حد است و از دوری محبوبم چه میکشم؟ و به قول تو... "آدم ها می آیند... میروند... مشغولند... کدام یک اندیشه های من و تو را در سر دارند؟... کدام یک من و تو را میفهمند؟ چه کسی میداند دو جوان خسته چقدر تنهائی کشیده اند... هرگز عزت نفس...
-
کنارت هستم...
شنبه 19 خردادماه سال 1386 20:07
محبوب من... مبادا غصه، فضای اندیشه های پاکت را فراگیرد... مبادا لب هائی که تمنای لبخندشان آروزی لحظه لحظه ی من است حالت غم بگیرد... مبادا نگاهی که مردن در صحنش آروزی من است غمگین باشد... غم ها و نگرانی هایت را به من بسپار... برای توام... پس کنارت هستم... هیچ کس... هرگز... نمیتواند... نخواهد توانست... من و تو را از هم...
-
باز هم غروبی دیگر بی تو گذشت...
دوشنبه 14 خردادماه سال 1386 20:35
با تو از خاطره ها سرشارم... باتو تا آخر شب بیدارم... عشق من، دست تو یعنی خورشید گرمی دست تو را کم دارم... باز غروب شد و دیوانگی دلتنگی و بیقراریت...سر به آسمان بالا میبرم... تمنایت میکنم.... و آسمان که هیچ نمیفهمد... نمیفهمد بی تو چه بر سرم می آید... اشک هایم را درک نمیکند... نمیداند من اگر میبارم از درد درون است و او...
-
ممنونم...
دوشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1386 18:38
و این چند سطر عجیب حرف دل مرا به ترانه میخواند... بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی می دونم خوب می دونی، تو تار و پود و ریشمی تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی... توی این...
-
غربت من...
پنجشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1386 19:15
این روزها بسیار زمزمه میکنم... گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیکن به خون جگر شود دلم گرفته است نازنین...دلم از این روزگار...از آدمها...از سایه هائی که از کنارم میگذرند و با چشمان شومشان درد را در من تزریق میکنند...حتی آنهائی که با نگاهشان مرا تحسین میکنند گرفته است... باران به آرامی میبارد...صدای نفس های...
-
یکسال پیش اینجا هم عشقت را فریاد زدم...
سهشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1386 22:22
بسم الله العشق میدونی که مال توئه... میدونی دستاش فقط تو دستای توئه... میدونی اونم دوسِت داره... میدونی شاید حتی حاضر باشه برات بمیره... اما... بازم یه حس غریب و بعض آلودی همیشه گوشه ی دلت هست...یه حس لطیف از دوست داشتنش که نمیدونی چیه... یه حسی مثل اینکه بخوای غریبانه پروانه ی شمع حضورش باشی و براش جون بدی... یا از...
-
اولین دیدار
یکشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1386 07:33
به قلم بهارنارنج : بسم الله العشق امروز ۱۶ اردیبهشت ۸۵ !! ساعت حدود ۸ صبح ... بیتابی.. دلهره ... کی خواهد آمد این آبی آرام بلند؟ با شاخه گلی سرخ به انتظار آمدنت بودم ... ... سلام "یاس رازقی من"... یادمه لحظه اول که دیدمت خجالت کشیدم تو چشمات نگاه کنم..و این حادثه شیرین بارها برام تکرار شد... دختری از جنس...
-
با هم...
یکشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1386 20:22
گفتی برتر از لیلی و مجنون…!... و براستی آری… من اینجا… تو آنجا… زمزمه ی دلتنگی… اندوه بیقراری… من برای تو… تو برای من… آغوش پاک تو… دستان لرزان من… طوفان ها… سختی ها… دردها… فاصله ها… اما… با هم اشک ریختیم… با هم کمیل خواندیم… با هم خندیدیم… با هم دعا کردیم… با هم ایستادیم… با هم ساختیم… با هم ماندیم… با هم "یا علی"...
-
قصه ی تکراری دلتنگی ام...
یکشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1386 09:05
باز هم شبی دیگر بر شب های غریب و سرشار از دلتنگی ام از راه میرسد... و باز قصه ی تکراری اشک و بیقراری... بهانه های یک دل خسته... پر و بالی شکسته... هق هقم کم می آورد تو را... عجیب است این روزها... گاه شمیم عطر پاکت به ناگاه خلوتم را معطر میکند و من میمانم و باوری از ناباوری عطر تن پاکت و باوری از باور دوری تو......
-
باور...
شنبه 25 فروردینماه سال 1386 09:05
باورم نیست هنوز... چه عاشقانه از پس کوچه های خلوت دلتنگیمان آمدیم و... و چه غریبانه از پس آن کوچه ی دلگیر هر یک به سوئی رفتیم... یادم نمیرود چگونه هر دو، درد را در دل محبوس و اشک را از چشمانمان گرفتیم تا آن یکیمان غصه دار نشود... لااقل خودم را خوب یادم هست که لحظه های آخر بین بغض هایم نفس عمیق میکشیدم و پلک بر هم...
-
دیدار بعد از ماه ها انتظار
جمعه 17 فروردینماه سال 1386 11:45
بسم الله العشق پس از ۵ ماه دوری... بیقراری... انتظار... درماندگی...درد...رنج... هزاران بغض شکسته در گلو... امروز... یاس رازقی: اینجا... تو با من... دستانم دست های پاکت را در آغوش میگیرد... و قلبی که دیوانه وار از حرم نفس های تو میزند... ماه هاست که آروزی فشردن این دست ها فریاد تنهائی های من است... دیرزمانیست که "خیال"...
-
روز تولد تو ...
دوشنبه 6 فروردینماه سال 1386 17:26
بسم الله العشق همیشه دوست داشتم قشنگترین روزها و لحظه های زندگیم رو با تو و پیش تو باشم . دستام تو دستات باشه .. سرت رو شونه هام .. تموم لحظه هام رو بهت هدیه کنم .. تموم خوبی هام .. دنیای قشنگ و آسمونی که باتو دارم .. بهت بگم .. یاس رازقی من .. من.. همه زندگیم رو از تو به خاطر تو و به عشق تو دارم .. باورم کن که همه...
-
این روزها...
شنبه 26 اسفندماه سال 1385 22:00
بسم الله العشق لحظه ها... ثانیه ها.. دقایق... پاکند و مقدس... یادآور روزهائی پاک که جوششی ناب مهمان قلب من میشد. روزهائی که ندانسته به شبیخون قلب و احساس دعوت میشدم. روزهائی که ندانسته خدا لطفش را شاملم ساخته بود و مرا در میهمانی نور و باران پذیرفته بود... روزهائی که شاخه ی زمستان زده ی زندگیم، سیب سرخ داد... یکسال...
-
انتظار...
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1385 19:21
دلم در خود میشکند... آرام و بیقرار... از درد... از دلتنگی ها... از فاصله ها... پرنده ی کوچک اسیری شده ام که جز شاخسار آغوشش آرامم نیست... بی پناه و بیتاب... شیدا و دیوانه... ذکر هر دعایم خواستن او است و بس... و براستی که جز این از خدا چه میخواهم؟... و به قولی چه خوشتر از رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است؟...
-
ولنتاین
یکشنبه 29 بهمنماه سال 1385 19:23
امسال بر سر زمان جشن ولنتاین بین ایرانی ها، اختلافاتی بود. خیلی ها معتقد بودند بهتره ما این روز زیبا رو به تاریخ خودمون و مطابق با مناسبت های خودمون جشن بگیریم. من و عشقم هم همین تصمیم رو گرفتیم و امروز 29 بهمن مطابق با تاریخ و مناسبت های میهن آریائی خودمون جشن میگیریم. هر چی فکر می کنم میبینم با وجود این همه فاصله ی...
-
خرابم...
جمعه 29 دیماه سال 1385 01:41
خرابم... خرابتر از همه ی آن آوارهای دنیا سوز بیمارم... بیمارتر از همه ی آن دقایق مرگ آور عاشقم... عاشق تر از همه ی آن شقایق های عاشق ... خرابم از درد دوریت... بیمارم از غصه ی قلبت... و عاشقم به... وقتی اندیشه ی هجر از سرزمین چشمانش به فضای تنهاییهایم راه میابد، تازه میفهمم چقدر عاشقم... تمام وجودم مرا مجازات می...
-
عاشق شدم...
چهارشنبه 20 دیماه سال 1385 01:32
و من از خط ساحلی زیر چشمان دریایی تو می آیم... فرشته ها که بوسه اش دادند، نمازش را که خواند، آمد و چشم دوخت به یکرنگیهای دور دریا و آسمان، تا طلوع را تماشا کند... سپیده ی تنهاییهایم، با صداقت و سخاوت تمام، خورشید را به آسمان زندگیم قرض داد. آسمان زندگیم گرفته و نگرفته او را در گرفتگی ابرهای خود گم کرد. همین تبادل...