-
اولین بهار پیوند ما...
پنجشنبه 27 اسفندماه سال 1388 09:14
بهار در قلب من و توست... من و تویی که عاشقیم و پاییز و زمستان میان دل هامان جایی ندارد. امسال اولین سالیست که لحظه ی تحویل سال با پیوندی مقدس کنار همیم. امسال برای اولین بار پای هفت سین دست در دست تو خواهم داشت... و هفت فروردین اولین سالگرد ازدواجمان را جشن خواهیم گرفت... چقدر بیقرارم... برای پناه گرفتن در آغوش گرم و...
-
چند دقیقه پس از خداحافظی ای دوباره...
دوشنبه 26 بهمنماه سال 1388 14:06
دست هایم را که فشرد قلب و روحم در سخت ترین ثانیه های زندگی قرار گرفت. مرا میان آغوشش گرفت ، اشک هایم را با سرانگشتان مهربانش گرفت و باز در گوشم قصه ی مهربانی را زمزمه کرد. دیوانه شدم و باز میان ابهام قانون های زندگی ها حیران ماندم... اشک هایش را که از چشم هایش میگرفتم عمیق ترین دردهای هستی مرا در خود کشیدند و وقتی...
-
زندگی مشترک!
جمعه 16 بهمنماه سال 1388 09:58
زندگی مشترک چیست؟! زندگی کردن دو عاشق و دو معشوق! زیر یک سقف. شاید شمول در این تعریف ، بزرگترین آرزوی این روزهای ما باشد اما وقتی به گذشته ی پر حادثه مان فکر میکنم به این نتیجه می رسم نباید فراموش کنم اگر به همین نقطه ی دلدادگیمان هم رسیده ایم پله پله و میلیمتر به میلیمتر! ره پیموده ایم. گاهی آرشیو اینجا را که مطالعه...
-
صبوری میکنم!
جمعه 9 بهمنماه سال 1388 17:54
خواهم ایستاد. چون کوه. سخت و محکم. صبوری خواهم کرد. از این هم بیشتر. آنقدر که دنیا را از پا بیندازم. صبوری میکنم. من عاشقم. صبوری میکنم.... ناامید نشدم و نخواهم شد. شاد خواهم زیست و برای معشوقم نیز شادی بخش خواهم بود. پر امید و با استقامت . دست در دست هم برای وصال دمادم تلاش خواهیم کرد. باز هم صبوری میکنم. من عاشقم......
-
خسته شده ام...
یکشنبه 4 بهمنماه سال 1388 20:20
زانوانم را در آغوش می گیرم. باران می بارد و دیوانه می شوم... از جنس همان جنون های آشنا... گوش کن. زمزمه ها شروع می شوند. چشمان گرگ ها در تاریکی لحظاتم می درخشند... رامین خسته شده ام... از اینهمه انتظار و دوری خسته شده ام. نه رمق کار دارم و نه زندگی!... هر ثانیه که می آید با فکر تو سپری می شود. احساس میکنم پرنده ی...
-
اوهام یک مجنون!...
یکشنبه 20 دیماه سال 1388 21:57
دوستت دارم و می دانم بهای این عشق چقدر سنگین است... دوستت دارم و می دانم چقدر باید صبور باشم... عاشقم و بهایش را می دهم. هر چه باشد. حتی جان و جهانم. اشک های شبانه... غربت تاریک شب ها... تمنای حضور ناپیدایت... التماس به خدا... گاهی صبرم آنقدر لبریز می شود که دیوانه می شوم! دقیقا در همین حد! جنونی عجیب که خود نیز می...
-
چون نسیم آمد و رفت!...
دوشنبه 7 دیماه سال 1388 14:15
یاد چشمات داره آتیش می زنه قلب منو... رفت... میان بدرقه ی غربت چشمان خیس من... التماس کردم بماند... اما بی رحمی جاده او را از من دور کرد... رفت... به همین سادگی که می شنوید و به همان سختی که من در خود شکستم... نگاه آخرش هنوز بر تابلوی قلبم آویخته است... چند روزی آمد ، ساده و عاشقانه ، پاک و مهربان ، برایم از بهشت...
-
یلدا
سهشنبه 1 دیماه سال 1388 00:44
بر خلاف سایرین ، شب یلدا برای من همیشه شبی تیره و تلخ بوده است!... بیچاره من که باید تیرگی و تلخی طولانی ترین شب سال را به دوش کشم... شب از نیمه گذشته و میان غربت قلبم با اشک چشمان خسته ام وضو ساخته و میان تنهایی هایم شب زنده داری می کنم!... اینجا چقدر تا چشم کار می کند کویر است و سوز سرما... خواب نمی خواهم... خواب...
-
با تو پرنده می شوم....
شنبه 28 آذرماه سال 1388 22:53
ماه من... سپیده ی آرزوهای من... شرقی ترین خاطره ی غروب هایم... زنده ام و زنده است خواستن تو. کما اینکه حتی اگر بمیرم در گور نیز نام تو را فریاد خواهم زد... پیوند تو با قلب و روح من چیزی فراتر از یک وجود زمینی است. من تو را از آسمان هدیه گرفته ام و به آسمان رسیدنم تازه ابتدای عاشقانگی من است... با تو و عشق تو هر روز...
-
ساده میگم. سلام خدا!
چهارشنبه 25 آذرماه سال 1388 21:37
سلام خدا. بازم منم. همون دیوونه ی همیشگی. سلام خدا. بازم منم. می بینی که دست بر نمی دارم. تو همیشه هستی. این منم که گاهی در چرخش به دورت از مدار تو منحرف میشم. داره روزهای مهمی از راه میاد. می خوام خودمو بین ادمای خوب پنهون کنم تا شاید به واسطه ی اونا به منم توجه کنی. با دست های خالیم میام اما دستامو پر کن از لطفت......
-
خدا...
دوشنبه 23 آذرماه سال 1388 17:58
کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره... ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمین و آسمون دلم گرفته... آخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطاهامو نبین دلم گرفته تو ببخش . فقط همین. دلم گرفته... ... تو بزرگی... اولین و آخرینی... تنهامون نذار خدا... التماس دعا...
-
چقدر خوبه که...
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 21:56
چرا با وجود گذشت اینهمه سال هنوزم مثل اوایل دوستش دارم؟... چرااینطور عجیب عاشقشم ... دلیلش اینه که: به قول یه دوست وبلاگی که الان یادم نمیاد به سبک چارلی چاپلین می نویسم: _چقدر خوبه که رامین دوستم داره و بخاطر بدست آوردنم اونهمه سختی رو تحمل کرد و می کنه. این سری که پیشش بودم خواهرش می گفت "رامین از حد یه مرد هم...
-
با دنیایی از عشق و خاطره آمدم...
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 18:30
گرچه شب جاده ای که لحظه به لحظه مرا از تو دور میکند تاریک و بارانیست اما پر از امید و حس های تازه است... واین شاید نیروی عشقیست حقیقی و خدایی که همیشه در تنهایی هایم با صدای تو میگوید: هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست... و اینگونه است که با تو من همیشه جوان خواهم ماند... هرلحظه ی این عشق تولد دوباره ی من و توست... وقتی...
-
میرم پیش بهارنارنجم!
دوشنبه 2 آذرماه سال 1388 19:09
یه خبر خوب! نیم ساعت دیگه بلیط دارم و میرم پیش عشقم!! باورتون نمیشه چقدر هیجان زده و خوشحالم. یه هویی اتفاق افتاد. دستام جوری از شادی و هیجان می لرزه که نمی تونم تایپ کنم. عجله هم که دارم. خدا رو شکر. از سفر برگشتم به همتون سر می زنم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذرماه سال 1388 20:32
تصویر دوری از یک رویای زیبا تنها سهم ثانیه های بارانی من است... " آغوش" ... نگاه حسرت بارم از پس مشجر چشمانم به قاب عکست خیره می ماند... فریاد مرده در گلویم اندکی جان می گیرد... قاب عکست را در سینه می فشارم.. عطش حتی یک لحظه حضورت ... سر به آسمان بالا می برم و با درد تو را از خدایم میخواهم... برگ های درختان...
-
۱۹ آبان - سالروز آشناییمون ،یک غروب پاییزی که صبح بهار عشقمون شد
سهشنبه 19 آبانماه سال 1388 08:50
جعبه ی دفتر خاطرات اون روزهامو از ته کمدم با کلی سختی از زیر وسایلم میکشم بیرون. روی جلدش نوشتم : "یادداشت های غزیبانه". آخه این دفتر مال اون روزها بود که واقعا تنها بودم. اون روزها که فکر می کردم هیچکس تو دنیا مثل من نیست و مثل من به دنیا نگاه نمی کنه. اون روزها که فشار درس ها هم توام شده بود و دیگه واقعا...
-
کاش بشه...
چهارشنبه 13 آبانماه سال 1388 19:59
رامینم داره تمام سعیشو می کنه تا کارهاش جوری مرتب شه که بتونه ۱۹ آبان بیاد پیشم. دعا کنید اینطور شه. خیلی دلتنگشم. بیشتر از یک ماهه که همو ندیدیم... آه...
-
چرا؟!
یکشنبه 10 آبانماه سال 1388 23:15
خداااااااااااااااااااااااااااااا چرا من اینقدر خوشبختم؟!!!!!!!!! من که می دونم بنده خوبی نیستم... چرا هر لحظه منو شرمنده خودت و معشوقم می کنی؟
-
احساس دین می کنم...
پنجشنبه 7 آبانماه سال 1388 20:11
شب میلاد آقاست... آرام و قرار ندارم... پرنده های وجودم احساس اسارت می کنند و مدام بر در و دیوار تن می کوبند... احساس دین می کنم... به حضور مقدسی که هر جا کم بودم ، اون نداشته هایم را لبریز از داشتن کرد... احساس دین می کنم... کاش سعادت حضور داشتم... کاش میشد حریم امن حرمش پناه دنیا مشغولی هایم شود... احساس دین می...
-
روزهای سخت دوری...
دوشنبه 4 آبانماه سال 1388 14:18
روزهای سختی رو میگذرونیم... دلتنگی هام خیلی زیاده... طوریکه گاهی حس می کنم دیگه قدرت تحمل و صبوری ندارم. شب ها با اشک و التماس به خدا می خوابم و صبح به امید یه معجزه! روزمو شروع می کنم. اما ناامید نیستم و می دونم این شرایط به زودی درست میشه. یه حسی بهم میگه یک سال دیگه همه چی درست میشه... رامینم به تازگی کار جدیدی رو...
-
حقیقت شیرین
چهارشنبه 22 مهرماه سال 1388 20:34
من عاشقم... آبی به رنگ آسمان ، سرخ به رنگ خونی که مجنون وار درون رگ هایم به عشق تو می چرخد... برای خواستن تو هیچ حدی ندارم و برای فدا شدن برای خواست تو هیچ شرطی. تو را می خواهم... حتی اگر نخواهی مرا و حتی اگر از آن من نباشی... حتی اگر پنجره ی چشمانت به روی من باز نشود... اما این حقیقت است که تو از من و در جان منی......
-
تشدید فاصله ها!!!...
شنبه 18 مهرماه سال 1388 19:14
در قاب دلتنگی های غریبم خاطره ها را مرور میکنم... از آن روزهای ساده و پاک گرفته تا امروز که بسم الله: همسر یکدیگریم... آن روزها که حقیقتا با دست خالی اما قلب هایی محکم و عاشق به یکدیگر دل بستیم... آن روزها که حقیقتا میان مجموعه ای از محال ها گرفتار شدیم و در دایره ی عاشقانگیمان از همه "غیرممکن" را شنیدیم......
-
...
دوشنبه 13 مهرماه سال 1388 06:39
شب سختی رو گذروندم... تا صبح تو جام غلت زدم و مدام عکس هایی که یه شب وقتی خواب بودم ازم تو آغوشش گرفته بود رو مرور می کردم... دلم بهونه می گرفت... عین بچه ها می زدم زیر گریه... تازه حس کردم زمستون از راه رسیده... خیلی سرد بود! از امروز یه روز دیگه برامون شروع می شه. باید اهداف و برنامه هامو منظم کنم. باید به یه سری...
-
شب آخر...
یکشنبه 12 مهرماه سال 1388 03:46
شب آخر حضور دلدارم میان ثانیه های پر درد وداع لبریزم... و اشک های غریبم کمی مداوایند... همه چیز آخرین است... لمس دستانش... بهشت آغوشش... صدای نفس هایش... و من چون مصری ای در سرزمین یوسف! ، که خبر از قحطی ایست هفت ساله... مدام جام لحظاتم را از عکس های متمادی ذهنم از صحنه صحنه حضورش می انبازم... چقدر عجیب است حس دوست...
-
سفر مشهد
دوشنبه 30 شهریورماه سال 1388 00:19
عیدتون مبارک دوستای گلم. فردا صبح به امید خدا عازم مشهد هستیم... شور و شوق عجیبی داریم. خدایا شکرت... برای همه اون هایی که دلشون به عشق حقیقی زنده است دعا می کنم... برای همتون آرزوی خوشبختی و سعادت می کنم... پینوشت: امروز خدا بهمون عیدی خاصی داد... اولین باری زیبا که برای همیشه یادمون می مونه...
-
تشنه ام...
دوشنبه 23 شهریورماه سال 1388 23:19
دوباره همان حس غریب شیدایی که اشک را در چشمانم می نشاند فضای لحظه هایم را پر کرده است و من باز بی اختیار سر به سجده می گذارم... باورش سخت است اما ممکن است... من و تو نیز روزگاری به وصال دمادم خواهیم رسید... روزهایی خواهد رسید که هر ساعت دست های یکدیگر را بفشاریم... روزمان را با بوسه آغاز کنیم و با بوسه پایان دهیم......
-
دنیا نباشد و او باشد!...
شنبه 21 شهریورماه سال 1388 05:44
چشمان پاکش را بر هم میزند... میخندد دلدار من... دنیا نقطه می شود و جهانی دیگر از چشم های او آغاز می شود... دل، عجیب در پس او می رود و به تجربه برایم ثابت شده که هیچ چیز نمیتواند مرا از او بازگرداند... صدای مردانه و آرامش جان و جهان مرا برای لحظه ای در هم می ریزد و قصری از عشق و آرامش بر پا می کند... و گویی من با...
-
فکری بکن خدا!
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1388 20:51
فکری بکن خدا عجیب دل شکته ام... احساس پرنده ی کوچکی دارم که میان دیوارها اسیر است و در کنجی تاریک افسرده است... روزهایم را به امید وصال محبوبم به سادگی و غافل از گذشت عمر پشت سر می گذارم... و شاید باور نکنید اگر بگویم هر شب از گذشت روزی دیگر خوشحال میشوم... چشم هایم دوباره خیسند و غربت همه ی وجودم را گرفته است... به...
-
شب قدر
سهشنبه 17 شهریورماه سال 1388 20:51
و آرام آرام شب زیبای دیگری رسید... شبی که در آن خدا هزاران فرشته را به زمین می فرستد تا دردهای بندگانش را از دل هاشان بگیرد... تا حرف هاشان را برای خدا ببرند...تا به ما فرصت دهد زیبا شویم و زیبا زندگی کنیم... من و بهارنارنجم موهبت های زیادی از این شب ها داریم... و البته خاطرات زیادی... از همان سال اول: برای تماس هم...
-
دوباره مترسک ها...
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1388 05:21
...گوش کن... به دورسوهای اطراف جاده نگاه کن... می شنوی؟ می شنوی؟ باز صدای همهمه می آید... صدای زمزمه های سیاه... صدای مترسک های کلاغ زده!... صدای آدمک های دنیا زده... باز من و تو را برای بازی لحظه هاشان انتخاب کرده اند انگار... باز آرام آرام گوش ها و چشم هایم را هدف گرفته اند تا دل و جانم را از من بگیرند... اینبار با...