آنجا که از عشقی زمینی به آسمان ها رسیدیم... آنجا که محال را ممکن ساختیم تا زین پس در تمام عرصه های زندگی یادمان باشد که هر کوهی با نیروی عشق "حقیقی" از هم میپاشد...

بسم الله العشق...

اینجا... یکی از عاشقانه نوشت های دخترک و پسرک عاشقی است که پس از یک آشنایی غریب و طوفانی در پائیز 84، برای وصال یکدیگر سفر آغاز کرده و به اندازه ی تمام کویرها و قیامت های زندگی، ره پیمودند. نه کنار هم که فرسخ ها دور از هم. اما آنچه مسلم است این است که در عشق فاصله ها ناچیز و عشق حدی فراتر از هم جواری جسم هاست... چند ماه پس از آن حادثه ی روحانی، اینجا برای پنجره های قلب های روشن، از حماسه ی دلدادگیمان قصه آغاز کردیم و چنانچه وب نوشته های این وبگاه را مطالعه نمایید خواهید دید برای وصال یکدیگر از چه طوفان ها و حادثه هایی گذشته ایم... . تا اینکه این سفر در 21 مرداد 86 به سرزمین زیبایی به نام وصال رسید. گرچه این وصال نقطه ی عطف زیبایی در حماسه ی دلدادگیمان به شمار میرود اما تنها مقدمه ایست برای آغاز سفری دوباره! ...هماره ی زندگی هنوزی از سفر است... سفری همراه با اوجی مرتفع تر از عشق...

----------------------------------

خانه

پست الکترونیک

طراح قالب:
عشق بیدار


عناوین آخرین یادداشت ها


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 4 خرداد ماه سال 1385
سرگذشت من...

 

                      

 

یه دختر مغرور... دختری  که نه تو دانشکده و نه فامیل حاضر نبود به هیچ پسری حتی نگاه کنه. دختری که قلبش خیلی مهربون بود اما دلش می خواست غرورش رو با نگاه کردن به هر کسی زیر پا نذاره. پسرای زیادی همیشه سعی داشتند توجهش رو جلب کنن. اما دخترک غصه ی ما حاظر نبود حتی با کسی طرح دوستی بریزه. این یعنی خیانت به کسی که یه روز قرار بود هستیش رو به پاش بریزه. فقط عشق... فقط عشق... فقط عشق...  تنها کسایی که باهاش به نحوی همراه میشدن متوجه یه تفاوت بزرگ توی رفتار و لطافتش با اون چیزی که ظاهرش نشون میده شدند.  دخترک قصه با وجود اینکه هیچ وقت عاشق نبود اما شعر می گفت. و الان یه کتاب از شعراش در دست چاپه. دخترک قصه به امید روزی بود تا بتونه شعرهاش رو به عشقش که هنوز نیومده بود، هدیه کنه. دخترک طالب اوجی از عشق بود. هر کسی لیاقتش رو نداشت... خودخواه بود؟! نمی دونم اما به هر حال هر کسی رو نمی تونست حتی هم صحبتش بدونه.

و زمانی که دخترک توی خزون تنهاییهاش بود، پسرکی از جنس بارون و بهار اومد... از افق ناباوری های دخترک... پسرکی که نفس هاش عطر عشق داشت... عطر عشق واقعی... عطر یه احساس ناب... پسرک هم تو برخورد کم از دخترک نداشت. مغرور و محکم. اما همون حرارتی که تونست قفل آهنین قلب اونو باز کنه، قفل قلب دخترک رو هم ذوب کرد. نه به خاطر اهداء یه عشق... دخترک قبلا هم عاشقای زیادی داشت... به خاطر پاک بودن و ناب بودن احساس پسرک... هم به خاطر خودش و هم اون...

و این طوری بود که پسرک قصه ها شد همه ی هستی دخترک قصه ی ما... پسرک خیلی بزرگ بود... قلبش خیلی وسیع بود. دخترک با اون فهمید که عشق حقیقی یعنی چی... عشقی که یه جور محوریت زیبا به زندگیشون بده و اونا رو به خدا برسونه. دخترک قصه ها یه روز فکر میکرد اینا همش شعاره... اما پسرک قصه ها بهش فهموند که میتونه حقیقت داشته باشه... پسرک قصه ها خیلی بزرگه... خیلی بالا... خیلی ماه...

پسرک قصه ها با وجود همه ی علاقه ای که به دخترک داره اونو آزاد میذاره... برای بدست آوردنش حاضره هر کاری بکنه... اما "در دوست داشتن خودش" دخترک رو آزاد گذاشته... برای اون هیچ تعهدی در نظر نمی گیره... حتی تضمین تا ابد با اون بودن... برای رسیدن به دخترک داره تلاش میکنه. اما تا آخرین لحظات دخترک رو در انتخابش آزاد گذاشته. این حد بالایی از عشق و دوست داشتنه... هر کسی نمی تونه اینجوری عاشق باشه... و این برای دخترک قصه ها خیلی ارزش داره... این طوری دخترک می تونه با آزادی عشقش رو تقدیم کنه... این طوری دخترک از تقدیم دل و روحش لذت میبره... اینجوری دخترک درک می کنه که عشق واقعی یعنی چی... پسرک ارزش های دخترک رو خوب درک کرده... فهمیدست...

دخترک و پسرک برای رسیدن به هم خیلی باید صبر کنن. اونا حتی کنار هم ،هم نیستند... هزار کیلومتر زمینی فاصله دارند... دخترک از بعد عشقشون فقط یه بار پسرک رو دیده...پسرک خیلی ماهه... دخترک رو خیلی خوب درک می کنه. تو مشکلات کنار هم بودنشون باهاش خیلی خوب مدارا می کنه... دخترک تو احساس خیلی ضعیفه... اما پسرک... همراهشه... نمی ذاره روح شکننده و حساسش در گیر و دار این عشق و این مشکلات ضربه بخوره... دخترک هنوز باورش نمیشه... باورش نمیشه که 2 ماهه روح و قلبش تسخیر یه احساس نابه... هر چند پسرک پاک غصه ها 8 ماهه که دلش رو به دخترک سپرده... دخترک همیشه تو فکر اینه که یه روز تمام این 8 ماه رو با عشق جبران کنه. دخترک و پسرک همه جا حواسشون هست که بچه نشن! تقدس یه احساس نباید به بازی گرفته بشه... دخترک روز به روز که پیش میره بیشتر دلبسته ی پسرک میشه... شاید هنوز مثل اون عاشق نباشه... یعنی به اندازه ی اون عاشق نباشه... اما همینقدرش هم به تموم لحظه هاش رنگ بی قراری زده... همین قدرش هم باعث شده پابه پای پسرک قصه ها اشک بریزه... همین قدر هم باعث شده که وقتی پسرک براش حرف میزنه آروم آروم اشک بریزه... دخترک می دونه که یه روز تو عشق پسرک می میره...

دخترک قلب وسیعی نداره... بعضی وقتا خسته میشه... از فاصله ها... از دردسرهای این عشق... و تنها عشق و همراهی پسرکه که خستگی ها رو ازش دور میکنه... و جوشش یه احساس ناب توی رگ هاش...

قصه ی پسرک و دخترک عاشق قصه ها هنوز ادامه داره... کاش همون طور که شروعش توی یه روز بهاری بود، اوجش... هم بهاری باشه... رسیدنی بهاری داشته باشه... پسرک خیلی از دخترک با احساس تره. اما قلبش خیلی وسیع تره... کاش وسعت قلب پسرک به دل دخترک هم وسعت ببخشه...


آرشیو

تعداد بازدیدکنندگان : 34664


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری