X
تبلیغات
رایتل
چرا مرا دوست داری؟!! - عشق بیدار
jy

چرا مرا دوست داری؟!!

برای خدای لحظه های همیشه بارانی ام...:

من هیچ نیستم و تو همه چیزی. من از مسلمانی فقط افتخار و دم از تو زدنش را دارم. اما تو از خدایی برایم همه کسی و همه چیز. من نهایت سیاهی ها را دارم و تو همیشه سپیدی... همیشه نوری...

دلم می خواهد خودم را رسوا کنم تا روشنای تو پدیدار شود. دلم می خواهد همه بدانند من بدون تو هیچم خدا...

مشکل کاری که در پست قبل حرف زدم حل شد! و البته همزمان با آن مشکل کاری دیگری از من حل شد که درست یک هفته قبل کاملا مرا از انجام آن مایوس کردند. آری همه چیز حل شد... آنهم در اوج ناامیدی من. در شرایطی که بیشتر از هر زمانی فکر میکردم به معجزه احتیاج است! در شرایطی که از فرط ناامیدی فکر کردم خدا تنهایم گذاشته است...

از آغاز امسال موقعیت های ناامیدی بسیاری برایم پیش آمده اما خیلی زود خدا به من ثابت کرده بزرگ تر از این هاست. ناامیدی درد بزرگیست. آرزو میکنم هیچ انسانی هرگز ناامید نشود... 

موضوعی که از آن حرف میزنم یک تبدیل وضعیت نوع قرارداد کاری است که 5 سال است انتظار آن را میکشم. روی موقعیت اجتماعی و حقوق کارم تاثیر دو برابر میگذارد. در این سال ها تلاش های زیادی برای حل آن کرده ام. گره ی آن به دست شخصی همپای وزیر بود(درست مثل مشکل انتقالی ام). پیش از عید خبر موافقتش را به من دادند. اما درست در شرایطی که با خوشحالی زیاد برای این اتفاق مهم جشن گرفته بودم، خبر رسید که موضوع به یکباره و برای همیشه کنسل شده است! آن هم با چه حجمه ای از ناامیدی! ناامیدی درد بدیست. دل و جانت را فلج میکند!

در چند روز اخیر درد و غم بزرگی بر شانه های دل و روحم سنگینی می کرد. حتی یک شب جسم و جانم را نیز درگیر کرد...

دیروز به این فکر میکردم که به سالروز ولادت بانوی آب و آینه نزدیک می شویم. یادم آمد در جریان مسایل کاری ام یک گره ی بزرگ دیگر هم داشتم که همان مساله ی انتقالی بود که همه در جریان هستید. آن موضوع درست در روز ولادت حضرت زهرا در سال 90 حل شد(اینجا را بخوانید). بنابراین حل مشکل فعلی را هم به همان بانوی آسمانی سپردم. با حسرت به بهارنارنجم گفتم: "مشکل انتقالیم روز میلاد حضرت زهرا حل شد. حالا هم یکی دو روز دیگه میلاد حضرت زهراست. یعنی میشه این مشکل هم الان حل شه؟" مثل همیشه لبخند روی چهره ی آرامش نشست. نوازشم کرد و گفت: "چرا که نه؟"

و حالا باید بگویم: "چرا که نه؟". امروز درست در اوج ناامیدی ام خبرهای خوب رسید. دوباره درست در آستانه میلاد آن یگانه گوهر آسمان پاکی ها دومین مشکل کاری من هم حل شد.


من برای حل این مشکل 5 سال انتظار کشیده ام و چشم به روی ناملایمت های کاری بسیاری بسته ام. تمام عزیزانم برای حل این موضوع نذر کرده بودند! در هر دعا و هر زیارتی به خدا التماس کرده بودم این موضوع حل شود. و حالا درست در آستانه سالروز میلاد بانوی آینه ها همه چیز تمام شد...

اشک در چشم هایم حلقه زده است. چرا خدا من به این کوچکی را دوست دارد؟ چرا باید بانوی آینه ها به این زیبایی گره از کار من باز کند؟ من که حتی در حجاب که بزرگترین یادگار اوست هم کامل نیستم. در هزارتوهای افکار همیشه پیچیده ام به دنبال دلیل اینهمه خوبی می گردم و نهایتا تنها جوابی که میابم این است که : "خدا، عشقم... رامینم را... دوست دارد. و مرا به واسطه ی همسفر اون بودن"

[ یکشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 08:47 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]