من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی آهوی دشت 
من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم ... چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاری باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد تو تماشا کن که بهار دیگر پاورچین پاورچین از دل تاریکی می گذرد و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می اندیشی... به بهار دیگر و به یاری چون من..
نه بهاری... و نه یاری دیگر حیف اما من و تو دور از هم می پوسیم غمم از وحشت پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد خواهم آمد غم تو... این غم شیرین را
با خود خواهم آورد...
پینوشت: ناچارم واسه یکی دو تا امتحان ناتمام برم دانشگاه. بنابراین چند روزی نیستم. ان شاالله زمانیکه برگشتم به همه ی خوبان سر میزنم. اگه خدا بخواد عزیزترینم هم میاد اونجا و همدیگه رو بعد یک ماه و نیم می بینیم... البته اگه بتونه مرخصی بگیره... دلم بس عجیب تنگ است... و دیدار بعدیمون ممکنه بمونه واسه چند ماه دیگه... چاره ای نیست... امید به خدا... التماس دعا... |