
باز هم نیمه شب است...
نیمه شب است و بار دیگر هجومی از دلتنگی... و اشک هایی که خود نیز حیرانند... دلم برایت تنگ است... هر شب در قربانگاه چشمانم هزاران قطره ی اشک به جرم با تو نبودن، راهی کویر داغ گونه هایم می شوند... خواب به چشمانم نمی آید... هوا بارانی نیست اما نمی دانم چرا گونه هایم خیس است... دلم تنگ است...دلم تنگ است...دلم تنگ است...
روزها میگذرند... ساعت ها... دقایق... ثانیه ها... پس در کدام ساعت بیقراری هایم خواهی آمد؟... بگو در کدام آسمان زندگیم طلوع خواهی کرد تا حتی به قیمت شهاب شدن، نوری در مقابل راهت باشم... بگو در کدامین صبح باران خورده ی زندگیم خواهی آمد تا سپیده دم زندگی ام را به نام آن روز بر جریده ی قلبم ثبت کنم... بگو رامینم... بگو که در کدامین ثانیه ی هستیم برکالبد روحم خواهی دمید تا زنده شوم...
دفترخاطراتم را که میگشایم بر هر سطرش اشک میریزم... و دفتر آینده ها را که میگشایم بر هر سطرش اشک... براستی روزی خواهد آمد که خود این اشک ها را از گونه هایم پاک کنی؟...
حیرانم...سرگردان... این روزها بغضی سنگین عجیب مقیم حنجره ام شده است... درد است که قلبم را میفشارد...
و حجمی سنگین از عشق...
پینوشت: تا تولد رامینم ۵ روز دیگه مونده...
|