
و من از خط ساحلی زیر چشمان دریایی تو می آیم...
فرشته ها که بوسه اش دادند، نمازش را که خواند، آمد و چشم دوخت به یکرنگیهای دور دریا و آسمان، تا طلوع را تماشا کند...
سپیده ی تنهاییهایم، با صداقت و سخاوت تمام، خورشید را به آسمان زندگیم قرض داد. آسمان زندگیم گرفته و نگرفته او را در گرفتگی ابرهای خود گم کرد. همین تبادل سرسری و معصومانه ی نور بس بود... عاشق شدم...
و باران بارید و بارید و بارید...
بگذریم...
گذشت مثل همیشه و باز امشب بعد از سه نقطه های مداوم و مداوم گوشه ی دفتر شرجی دلم با چشمانی اشکبار و دلی دلتنگ و بیقرار، پر رنگ مینویسم:
دوستت دارم...
پینوشت: این روزا خیلی درگیر هستیم. میبخشید که سعادت پیگیری مداوم بلاگ دوستان خوبمون رو نداریم. نهایت سعیمون رو می کنیم تا بهتون سر بزنیم.
|