
خرابم... خرابتر از همه ی آن آوارهای دنیا سوز
بیمارم... بیمارتر از همه ی آن دقایق مرگ آور
عاشقم... عاشق تر از همه ی آن شقایق های عاشق
...
خرابم از درد دوریت... بیمارم از غصه ی قلبت... و عاشقم به...
وقتی اندیشه ی هجر از سرزمین چشمانش به فضای تنهاییهایم راه میابد، تازه میفهمم چقدر عاشقم... تمام وجودم مرا مجازات می کنند... قلبم آتش میگیرد و به شدت میطپد... دستانم میلرزند... چشمانم میبارند... و من احساس پروانه ی بی پناهی را دارم که در راهرویی از تاریکی و وحشت میان شعله ها میگریزم... و انتهای راهرو دریچه ای روشن است... آنجا ایستاده است... آبی و آرام... به رویم آغوش میگشاید... مرا از درد آن ثانیه ها میگیرد...
و باز همه چیز به او منتهی میشود...
بلند بلند گریه می کنم... اعتراف می کنم...
و کسی که به پنجره ی قلبم نور میپاشد...
|