
با تو از خاطره ها سرشارم...
باتو تا آخر شب بیدارم...
عشق من، دست تو یعنی خورشید
گرمی دست تو را کم دارم...
باز غروب شد و دیوانگی دلتنگی و بیقراریت...سر به آسمان بالا میبرم... تمنایت میکنم.... و آسمان که هیچ نمیفهمد... نمیفهمد بی تو چه بر سرم می آید... اشک هایم را درک نمیکند... نمیداند من اگر میبارم از درد درون است و او که میبارد سودای برون... دلم گرفته است نازنین... غریبانه تمنایت میکنم و درمانده صورت خیسم را از آسمان برمیگردانم... تو را به من نمیدهد...
و تو که هر روز درس تازه ای از انسانیت به من میدهی... باشد که من هم روزی بسان ذره ای از تو گردم... برای چون تو بودن و لایق تو بودن راهیست بس طولانی که بیش از اینها خون دل خوردنم را میطلبد... بیش از اینها ناله و اشک شبانگاهم را میخواهد ... بیش از اینها...
پینوشت: روزن انتهای راهرو نوید پرواز میدهد.... زجر ثانیه هامان ابدی نخواهد شد... شاید ماهی دیگر...
"التماس دعا"...
یا علی |