من از نگاه تو با تو عبور میکنم...
بار خدایا... چه حسی است که اینگونه مجنون وار میخواهمش؟!... شیدایم... شیدای شیدا... خورشید هر روزم از خیال چشمان او می آغازد و غروب هر روزم در به روی هم رفتن چشمان او غروب میکند...
چنان مرا به خود مشغول کرده است که از همه دنیا بریده ام... از همه ی دنیا و آنچه دنیائیست... خالص میخواهمش و ناب... ناب ناب... به سادگی موج کوچکی که از هجوم یک ماهی کوچک روی سطح آب یک حوض ایجاد شود... به همین ظرافت... به همین پاکی...
در عشق او بسان کسی میمانم که با عطشی وصف ناپذیر در کویری که از هر سو بنگری انتهائی نمی یابی، رها شده ام... چرخ میزنم و چرخ میزنم... آرام آرام از فریاد زدن نامش می آغازم... فریادهایم اوج میگیرد... رامین رامین... باز هم فریادهایم اوج میگیرد... خدا خدا... با اوست که به خدا میرسم... اوج لحظه هایم در لحظه هائی تجلی میابد که به او می اندیشم... و تنها خدا میتواند باور کند که من هر گاه با همه ی وجود به معشوقم می اندیشم، سیر هفت آسمان را میپیمایم!!! و خود را به خدا نزدیک میبینم... تنها خدا میداند این عشق تا چه حد مرا به او میرساند... تنها خدا میداند آنچه عارفان سال ها طی میکنند تا به او برسند را من، تنها در یک لحظه اندیشیدن به معشوقم طی میکنم... و من... هر ثانیه به خدا میرسم...
دوستت دارم... دوستت دارم...
12 تیر 86
پینوشت 1: حیف این دنیای آلوده ی مجازی که در آن نامی از عشق برم... دریغ که چاره نیست...
پینوشت 2: عجیب است که تنها تو میتوانی رامم کنی. تنها با یک نگاه محبت آمیز مرا از سرسختی صخره های عصبانیت به لطافت یک خواب کودکانه میرسانی!!! کاش تا همیشه به یاد داشته باشی بزرگترین و ساده ترین صلاحی که در مقابل نادانی های من داری تنها یک لبخند عاشقانه است. به همین سادگی!! و من چقدر بچه ام...!!!
پینوشت 3: حساس نباش، سخت نگیر!!!