و بالاخره به بار نشست نهال عشقمان... نهالی که ز خون دل سیرابش کردیم و از گرمای قلب هامان به آن گرما و نور بخشیدیم... بالاخره اشک ها و دعاهای شبانگاهمان... کمیل ها... توسل ها... به ثمر نشست و سهم یکدیگر شدیم...
یک سال و نیم در غربت و دوری برای هم سوختیم و برای هم عشق ساختیم... یک سال و نیم در غربت خویش با آدم ها بگونه ای جنگیدیم که قطره خونی از آنها نریزد اما خود خون دل خوردیم...
و براستی که زیباترین حادثه ی زندگی همین است...

دیشب 21 مرداد 1386...
آن لحظه که با لباس دامادی کنارم ایستاده بودی... دنیا از آن من بود... و وقتی در خلوت دو نفره مان دست به روی انگشتانم و حلقه ی نامزدیمان کشیدی، سراپا شوری شدم عجیب... از جنسی که تا کنون تجربه نکرده بودم... چیزی شاید فراتر از عشق...
و چقدر غریبانه، تنها چند ساعت؛ پس از نامزدیمان ناچار شدیم بار دیگر قلب های عاشقمان را به دست فاصله ها بسپاریم... دو روز پیش "من" در حرم امام رضا "دعای وصال" کردم و امروز "تو" آنجا "شکر وصال" بجای خواهی آورد...
چه زیبا رقم میخورد این روزها... سربرگ عبور لحظه هامان...
پینوشت 1: شاید باید اشک های پاکت قلبم را آتش میزد تا من خیره سر به خود آیم و به یاد آورم بسی اینگونه برایم گریستی... برایم از جان گذشتی... برایم از آرامشت گذشتی...
بس است دلدار من... بس است که تقاص این اشک ها چیزی فراتر از جان و دل من است... بس است بهارنارنجم... باورت دارم و عاشقانه تر از پیشم...
پینوشت 2: حرف های شب آخر، صداقتت را تا پایان عمر بیمه کرد...
پینوشت 3: نامزدی ما تنها "وسیله است"...! وسیله است برای آنکه بتوانیم عشقمان را اوج دهیم...
پینوشت 4: عجیب است که حتی لحظه ای نمیتوانم دور از حلقه ام بمانم...! اگر لحظه ای برق غرور نگاه کردن به آن در چشمانم ندرخشد، احساس دلتنگی میکنم!!
|