عشق بیدار

آنجا که من از عشقی زمینی به آسمان ها رسیدم...

عشق بیدار

آنجا که من از عشقی زمینی به آسمان ها رسیدم...

دردودل..

 به قلم یاس رازقی(خانومی ماجرا...)

امروز خیلی دلم هوای دردودل اینجا رو کرد. اینجا رو خیلی دوست دارم. چون خیلی از خاطراتم اینجا ثبت شده. گاهی اوقات دلم می خواد بشینم خاطرات این چند سال رو تایپ کنم و بذارم تو بلاگ. اما هر بار به دلایلی منصرف می شدم. نمی دونم شاید اگه حس کنم اینجا کسی هست که خاطراتمون می تونه براش راهگشا باشه اینکارو بکنم. نمی دونم اینجا هنوز بازدید کننده داره یا نه؟ اصلا کسی نوشته هامونو می خونه؟ خیلی دوست دارم بدونم. پس اگه این پستو می خونید کامنت بذارید تا بدونم کیا هنوز همراه این وبلاگند.  

  

امروز که دارم می نویسم با چهار سال پیش خیلی تغییرات داشتیم. اون روزها پر بود از استرس مال هم شدنمون. از نگرانی موافقت خونواده هامون. پذیرش فامیل. مهریه. خونه. ماشین. جشن. تحصیل. عروسی و هزاران دغدغه ی دیگه که خوب یادمه چقدر براش تلاش کردیم. این وسط دوری و دلتنگیمون هم مضاف همه ی این دردها بود. چه شب هایی که تا صبح اشک ریختیم و خدا خدا کردیم. دعای همه ی ذکرها و نیایش هامون برای وصال بود. عاشقانه کنار هم ایستادیم . با هماهنگی و سیاست پیش رفتیم. خدا هم تنهامون نذاشت... 

و امروز دوران زیباتری داریم. خیلی زیباتر. خیلی. اون تلاش ها ثمر داد... خدا لطفشو بهمون نشون داد و به هم رسیدیم و همه ی اونچه که اون روزها براش دغدغه داشتیم رو به بهترین شکل بدست آوردیم. نمی دونید چه حس زیباییه. رها شدیم... رها... حالا حس نهفته توی عاشقانگی هامون خیلی زیباتر شده. تقدس ها جور عجیبی خودشو نشون میده. حالا زندگی خیلی زیباتره... خیلی... 

و حالا در حوالی خوش ترین ساعت های زندگیمون دوست دارم عاشقانه از موجود پاک و خاصی که دیگه... بسم الله... "همسرم" هستش تشکر کنم. بذارید روی حرفم با شما باشه نه با اون. چون همیشه زبونم جلوش قاصر بوده... باور کنید من شخصیت و افکارمو از اون دارم. حتی پیشرفتم توی ادبیات رو هم مدیون اونم. دنیا و آمال و افکارش خیلی با من متفاوت بود. خوب یادمه کلماتش ، حرف هاش ، افق افکارش خیلی با من متفاوت بود. درکش از خدا ، دین ، عشق و... اونقدر زیبا و باورنکردنی بود که گاهی حس می کردم این موجود رو دقیقا خود خود خدا فرستاده. یادمه بابام که اوایل با ازدواجمون مخالف بود وقتی یه سری نوشته هاشو می خوند با همه ی غرور و متانتی که داره اشکاش جاری شد!! بعد از پیشنهاد بهارنارنجم به من ، روز بعدش خونوادمو در جریان گذاشتم! مدت ها بعد وقتی بابام دید جریان جلو رفته و ما چقدر به هم علاقه مندیم چنان تحقیقی در مورد اونو شروع کرد که اگه توی بچگیش از جاش جم خورده بوده برا بابام محرز شد! در راستای حصول به همین شناخت ، بابام حدود 40 تا سوال اماده کرد و ازم خواست بگم کتبا براش جواب بده. و خوب یادمه یکی دو ماه روی سوال ها کار کرد و روزی که به دست بابام رسید پاکتو که باز کردیم از توش یه جزوه ی 50 صفحه ای تلق و فنر شده و شیک درآوردیم که روی صفحه ی اولش نوشته بود : "برای یک پدر..." روی صفحه ی دومش نوشته بود: "بنام آنکه زنجیر مجانین را به لرزه افکند..." و روی صفحه ی اخرش هم نوشته بود: "و بوسه بر شانه های یک پدر...". وقتی بابا شروع کرد به خونودن جواب سوال ها ، در حین خوندن اولین سوال که این بود: "دید شما نسبت به ازدواج و زندگی مشترک چیست؟" ، اشک از چشماش جاری شد. آروم زیر لب گفت: "یاد اون لحظه ای افتادم که زیر ناودون طلای کعبه از خدا خواستم فردی با چنین افکاری قسمت دخترم کنه..." و بعد خوب یادمه منی که باور نمی کردم بابام با اون همه غرور و شخصیت بالای اجتماعیش اشکاش جاری شده باشه همراه با اون شروع به اشک ریختن کردم. البته این مورد رضایت بابامو کسب نکرد . اصولا بابای من چون آدم سرشناسی بود خیلی ها توی ازدواج هاشون باهاش مشورت می کردند(هر چند شغلش هیچ ربطی به این مسائل نداره) برای همین مسلم بود که برای ازدواج دختر خودش بیشترین سخت گیری رو بکنه. برای همین این مساله رضایت نهاییشو نتونست بدست بیاره. و مدت ها طول کشید و از هر سو و هر کس بهانه و از هر سو و هر کس نکته و از هر سو مخالفتی ابراز شد. و این وسط باور کنید اگه بهارنارنجم دستمو نگرفته بود... اگه بهم یاد نمی داد مرد عشق بودن یعنی چی... اگه هوای افکار و اعتقاداتمو نداشت... بخدا من امروز اینجای این زندگی زیبا نبودم... شاید زودتر از اینا جا زده بودم و عشقش برای همیشه دردی میشد گوشه ی دل تنهام... وای خدای من حتی فکرش هم دیوونم می کنه... شکرت خدا... 

گرچه الان هم از هم دوریم اما تجربه ی این چند سال هنوز هم به یادمون هست... اونچه در عشق ما بی تاثیرترین بوده تن ها و جسم هاست. حالا که دارم ساده و صادقانه میگم بذارید اینم بگم که زیباترین لحظه های زندگیم مال همین ده روزی بود که کنار هم بودیم. همون لحظاتی که توی آغوشش آروم می گرفتم. همون لحظاتی که دستای مهربونشو دور کمرم حلقه می کرد. همون لحظاتی که تو چهره اش نگاه می کردم... همون لحظاتی که جلوم می رفت و می اومد... وای خدای من چقدر دوستش دارم... داشتم می گفتم. زیباترین لحظات برای من لحظاتی بود که پشت و پناهمو دقیقا "حس" می کردم. اما الانم که از هم دوریم با خاطراتمون و امید دیدار دوباره مون زنده ایم. نذاشتیم حتی یک بار دوری و دلتنگیمون روی اخلاقمون تاثیر بذاره و همدیگه رو برنجونیم. ما به سادگی همدیگه رو به دست نیاوردیم... برای هم خون دل خوردیم. خون دل.  

حرف که خیلی دارم اما خب... آخر حرفام برای همه ی اونا که دل هاشون زنده به عشق حقیقیه آرزوی رسیدن به پله های بالاتر رو می کنم. ولی بدونید زمانی به پله ی آخر می رسید که توی اون دنیا خدا دستاتون رو تو دست هم بذاره. من نگرانم! همیشه از خدا می خوام ما رو جوری محشر کنه که اون دنیا هم با هم باشیم. این دنیا که چند صباحی بیشتر نیست. من همیشه ی اونو می خوام... 

                                                     یا علی

نظرات 6 + ارسال نظر
عرفان از شیراز پنج‌شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 10:34 ب.ظ

سلام
خسته نباشید و اوقات بکام باشه .
از اینکه میبینم به ارزوها و رویاهات رسیدی و خوشحال هستی بسیار شادم وامید که تا عمر بلندی که خدا بهت میده در کنار هم شاد و خوشحال باشی .
یه سوال اینکه چرا این اهنگ غمگین رو وبلاگه ؟
ودر پاسخ اینکه کسی اینجا را میخونه اره من میخونم ولی تا حالا کامنت نذاشتم از حالا بچشم سعی میکنم مشتری خوبی برات باشم .
موفق باشی .

مسافران پاییز ... مارال شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 05:15 ب.ظ http://mosaferepaiiz.blogfa.com

سلام عزیزکم
نمی توانم بگویم که از شاد بودنت چقدر خوشحالم
درست مثل اینکه سالهاست با هم دوستیم
فکر می کنم این بی اهمیتی جسم ها در هر رابطه قشنگی ماثر است عین رابطه وبلاگی ما.
هرچند که امید دیدن همدیگر را گمان کنم بهتر از دیگران داشته باشیم چرا که هر دو در نزدیکی حرم مطهر اما رضا (ع) ساکنیم
و این به نظرم بهترین نوع خوشبختی ست
وقتی نوشته هایت را خواندم هیچ در ذهنم نبود جز روزهای سختی که من و رضا گذراندیم
و این نوشته ها همان لحظه های سخت را برایم تداعی کرد
لحظه هایی که مثل شما برای رسیدن به هم اشک می ریختیم و از میان اینهمه جاده که بینمان فاصه بود
روز به روز عاشق تر می شدیم.
خواندن متنت در دلم حسرتی گذاشت که با هیچ چیز جبران نخواهد شد.
دقیقا مثل کامنتی که ۷ ماه پیش برایم گذاشتی. یادت هست؟
اینکه بهم خواهید رسید یا انتظاری دوباره را شروع می کنید.
اما اینبار این حسرت
حسرت نداشتن عشق نیست
که نداشتن محبت پدری اینچنین مهربان و مسئولیت پذیر است.
هرچند که او هست و نفس می کشد.

مارال شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 05:38 ب.ظ

در هوای آسمانی دیگر
اما غم هیچ گاه نبودنش تا ابد در دلم می ماند.
و امیدوارم تو هیچوقت این احساس را در فراق هیچ کس تجربه نکنی.
قصه زندگی هر آدمی عجیب است
و من دلخوشم به همین جمله تکراری اما راست.
کمی غمگینم اینروزها
و خسته
فکر میکنم کیبورد هم وقت نوشتنم جوهرش تمام می شود!
وقتی خودم را پیدا کردم باز خواهم نوشت.
تا آنروز فراموشم نکن.
به رامین عزیز هم از طرف من تبریک بگو.
بگو مراقب خودش و خوبیهای دل مهربان یاس رازقی من باشد.

بهار یکشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 12:47 ب.ظ

سلام یاس عزیز

مارال چهارشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 05:05 ب.ظ

باز هم منم
به رسم یک عادت قشنگ و همیشگی
سلام.
از ته دلم می گویم
از اینکه بر خلاف دنیای حقیقی
در این وبگاه دوستانی مثل تو دارم برای درد دل کردن و همدردی
بی نهایت خوشحالم
و نمی دانم اگر روزی اینجا نباشد یا من دیگر نتوانم بیایم باید چه کنم.
برای پاسخ به سوالت باید بگویم که من و خانواده ام بخاطر کار پدر سالها در جنوب ساکن بودیم هرچند که خودمان اهل شمال کشوریم
و طبق یک اتفاق خیلی قشنگ و به یاد ماندنی که قدیمی تر ها به آن قسمت می گویند با رضای عزیزم آشنا شدم
و مشکل بزرگ این بود که او اهل و ساکن مشهد بود. و این بود که مجبور شدیم چندین ماه دوری را تحمل کنیم تا شرایط برای زندگی مشترکمان محیا شود. و همانطور هم که می دانی ۲۵ مهر ۸۶ در حرم مطهر امام رضا(ع) محرم شدیم و عقد کردیم.
و حالا اگر خدا بخواهد تا ۲ ماه آینده قرار است همه چیز تمام شود و به قول تو اگر هم نخواهد که باز هم صبر میکنیم.
ما هم تمام این لحظه های سخت و دلتنگ را تجربه کرده ایم
با هم و به عشق هم می خوابیم
با هم و به عشق هم بیدار می شویم
همه چیز باهم و به عشق هم
و این به نظرم بهترین اتفاق ممکن بود که برایمان پیش آمد
و می دانم و مطمئنم که هیچگاه به این اندازه خوشبخت نبوده ام
حتی این دوری دارد بزرگترمان میکند
کاملمان می کند
یادمان می دهد چطور در میان اینهمه فاصله هم می شود عاشق بود و عاشقانه نفس کشید.
و می دانم خیلی زود این نبودنها تمام می شود
هم برای ما و هم برای شما.
فقط عشق می خواهد و عشق و عشق
و بی شک حضور چشمگیر خداست که دلمان را زنده نگه خواهد داشت.
از حرفهایت بسیار سپاس
که اندوهم را بی نهایت کم کرد.
امیدوارم که همینطور دوست بمانیم عزیزکم.
خیلی حرف زدم ببخش فقط اگر کامنتها خصوصی می شد شاید بیشتر سرت را به درد می آوردم!
برای امروز به گمانم کافیست. باز هم بیا که همیشه منتظر جای قدمهای مهربانت بر شنهای کلبه ساحلی مان هستم.

حسین جمعه 1 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 01:52 ق.ظ http://www.eskan.blogsky.com

سلام دوست گلم
خوبی ؟
خیلی باهات حال میکنم.چون وبلاگ نویس قدیمی هستی
من نا چند روز قبل اسیر خدمت مقدس سربازی بودن و تازه خدمت تمام شد
ایشاالله از این به بعد بیشتر بهت سر میزنم و باهم تبادل لینک میکنیم

مرسی که بهم سر زدی

بازم از این کارهای قشنگ بکن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد