زانوانم را در آغوش می گیرم. باران می بارد و دیوانه می شوم... از جنس همان جنون های آشنا... گوش کن. زمزمه ها شروع می شوند. چشمان گرگ ها در تاریکی لحظاتم می درخشند... رامین خسته شده ام... از اینهمه انتظار و دوری خسته شده ام. نه رمق کار دارم و نه زندگی!... هر ثانیه که می آید با فکر تو سپری می شود. احساس میکنم پرنده ی اسیری هستم که جز تحمل قفس چاره ندارد... هیچ راهی فراری نیست. بسیار فکر کرده ام. مدام بر طنابی چنگ می زنم اما نمی توانم از آن بالا بروم... شب چقدر تاریک است... .jpg )
دوستان خسته شدم دیگه. بریدم. درکم کنید... گاهی به سرم می زنه کار و همه چی رو رها کنم و برم پیشش. ولی آخه اینم نمیشه. آروم ندارم. باور کنید صبوریم دیگه از حدش گذشته. خسته شدم... خسته شدم... خدا کجایی؟! ـ یه اتفاق زیبا این روزها روحیات معنویمو عوض کرده. یه اتفاق عجیب. یه معجزه. تا قبل از سال جدید میرم کربلا! خودمم باورم نمیشه. کاش بشه رامین هم بتونه بیاد... |