X
تبلیغات
رایتل

.

 

اذان میگویند... بی اختیار تکیه میدهم به صندلی و اشک هایم باز...

خدایا چرا؟...

این روزها اونقدر بار مشکلات رو دوشم سنگینی میکنه که حس میکنم واقعا کم آوردم... بیش از هر زمان دیگه به همسرم احساس نیاز میکنم... اما نیست... هر چند قبض موبایل هامون سنگین تر از قبل شده اما هیچ چیز جای آغوش گرم و نگاه مهربونش رو نمی گیره... هیچ چیز به اون اندازه نمیتونه در حال و حس های من معجزه کنه...

هر روزی که میگذره یه مورد جدید به مشکل کار و انتقالیم که این روزها تنها مانع برای به هم رسیدنمونه اضافه میشه. فقط نمیدونم چه چیزی داره بهم اینهمه قدرت صبوری میده. چون دیگه احساس میکنم خودم نیستم. انگار یه تماشاچی بر خودمم! و متعجب از اینهمه قدرت تحمل! یه حسی بهم میگه باید همین راه رو  ادامه بدم... باید تحمل کنم... همه چی درست میشه...

اما... خیلی داغونم...

بیشتر از هر زمان دیگه ای به حرف زدن و دردودل کردن احتیاج دارم. پس تنهام نذارید... واقعا ازتون میخوام برام حرف بزنید... حتی شما که تا حالا خاموش بودین!

نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 12:43 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
1 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar