X
تبلیغات
رایتل

.

 

امروز سالگرد همان شب زیباست. شبی که خبر عروس قصه ی تو شدنِ من به گوش تمام ستارگان دنیا رسید...  

آن شب مترسک ها ضربه های بسیاری بر پیکره ی روحم زدند... روحی که در گیر انتظاری سخت و تلاشی سخت تر واقعا خسته تر از آن بود که حتی در شب وصال نیز بخواهد تحمل ضربه های آن ها را داشته باشد... اما مترسکند دیگر! و مترسک همیشه با کلاغ دوست است! 

آن شب که من و تو نامزد کردیم(بماند که اجازه ی محرمیت ندادند! یک جشن ساده تنها برای دو حلقه که بیتاب انگشت های من و تو بودند. فقط در همین حد!)  فکر میکردم همه چیز تمام شد. اما از فردایش تازه همه چیز شروع شد... هرچند آخر قصه ی پرماجرای من و تو وصال است. 

 

- این روزها گمشده ی تازه ای دارم! البته همیشه مترسک که میشوم او را گم میکنم. بعد چشمانم را کف دست هایم میگذارم و راه سرایش را در پیش میگیرم. خودسرتر از آنم که وقتی پیدایش میکنم حواسم به دوباره گم نشدنش باشد! و انسان تر از آنم که وقتی گمش میکنم به این راحتی ها بتوانم پیدایش کنم! 

وقتی او را گم میکنم همه ی رشته های موازی دنیایم متقاطع می شوند. داشته هایم را از دست می دهم... و آخر سر چشم باز میکنم و میبینم خود را نیز گم کرده ام!!!!! و این تکرار هر باره ی من است...  

حالا این روزها دوباره به دنبال یافتنش هر سحر کنار پنجره ی اتاقم در لحظاتی که گلدسته ها عشقش را فریاد می زنند، یا به ماه خیره میشوم یا به آسمان... و زیر لب صدایش میکنم... گاهی نیز او را میان عابران پیاده ای که این وقت شب به سوی مسجد انتهای خیابان میروند جستجو میکنم. میدانم وقتی صدایش میزنم میشنود... اما دارد جریمه ام میکند! حرفی برای دفاع ندارم! بدون او زندگی هم نمی توانم بکنم! پس به هر دری میزنم تا دوباره پیدایش کنم... 

پیدایش میکنم. میان قلبم مینشیند و دنیایم لبخند میزند. ذرات وجودم از کوه های سر راهم به سوی قلبم هجوم می آورند... دوباره خودم را هم پیدا میکنم... 

اما چه فایده که تا مترسک شدن من راهی نیست! دوباره گمش میکنم و دوباره اشک هایم میریزند که "خدای من کجایی"؟

نوشته شده در جمعه 21 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 01:27 ب.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
7 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar