X
تبلیغات
رایتل

.

 

شهر از این بالا، از پشت این پنجره، کوچک است... آدم هایش کوچک تر... اما حسی میان این دل میجوشد که بزرگ است و سرشار... و در میان کوچکی آن پایین به دنبال نگاه تو می گردد! شنیدم در راهی و از حوالی من میگذری. کنار پنجره می ایستم. شاید میان اینهمه ماشین، بتوانم تو را ببینم. حتی اگر با سرعت بگذری و فقط لحظه ای... 

دلتنگم نازنین...  گرچه خیلی به من نزدیکی...  گرچه هر دو روز یکبار میبینمت... اما این دل زیاده خواه، همیشه ات را میخواهد. هر لحظه ات را. حتی گاه فکر میکنم این چند ساعت ندیدنت سخت تر از آن چندماه ندیدنت است... 

جداشدن این روزهای من از تو... به حس کودکی می ماند که به ناگاه از آغوش مادر جدایش میکنند... سخت است... خیلی سخت...

 

+ آبان آمده است... چشم هایت را ببند. گوش کن. صدای ناقوس کلیسای شهر خاطره های من و تو می آید... من تنها... توی تنها... کدامیک باورمان میشد ساعت 18 روز 19 آبان 84 چنین حادثه ای رقم خواهد خورد؟ چه کسی باور میکرد خدا آن لحظه دل من و تو را به هم پیوند خواهد زد... آبان آمده است...

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان‌ماه سال 1390ساعت 09:51 ق.ظ توسط بهارنارنج و یاس رازقی|
7 نظر عمومی
| نظر خصوصی

Design By : EshgheBidar