X
تبلیغات
رایتل
آن منم!... - عشق بیدار
jy

آن منم!...

 اگر میخواهید مرا بفهمید دلنوشته ی این لحظه هایم را با این آهنگ بخوانید.

شبیخون افق را بنگر. آن منم! همان تابوتی که روی دستان خسته ی هزاران عقربه میرود. آن منم. همان فریاد خاموش خفته در بطن رنجور ثانیه ها. همان رازقی رنگ پریده و زخمی... همان آبی کبود کبود کبود... 

دشنه ای میخواهم. تیز و عریان. بزنم بر سینه ی زمان. قلب سنگش را در چنگ گیرم. بکوبم بر دیوار کوچه ی تنهایی ام. بیفتد روی زمین. زیر لگدهایم له شود. سرم را در گریبان فرو برم. آرام آرام از پیچ کوچه ناپدید شوم... 

آرامت نمی گذارم دنیا. انتقام تمام لحظاتم را از تو خواهم گرفت. باید پیش چشمانم زجر بکشی. باید بین صدای خنده های من و دلدارم گم شوی. باید زیر گام های محکممان له شوی. باید فریاد بزنی. باید التماس کنی. باید بمیری. 

کسی از نقاره خانه ها زمزمه میکند: آرام بگیر رازقی... تو نباید با پاییز بروی. تو نباید بخوابی... تو نباید توقف کنی... راه برو... راه برو...

 

 چشمه ی اشک هایم خشکیده است. چشم هایم به چشم های قاب عکس خانه ی متروک زمان شبیه شده است. هر ثانیه هزاران پروانه میان مردمک هایم می میرند. من باید پلک بزنم. قاب باید کنار برود...

- سخت ترین پاییز تمام این سال های عاشقی را گذراندیم. سرما تا مغز استخوان هایمان نفوذ کرد. هزاران بار در خود مردیم. آنقدر در خود مردم که به این راحتی نای زنده شدن ندارم. یلدا در پیش است. کسی به من گفته است اگر آخرین شب پاییز امسال به خواب روم، بهار هرگز نخواهد رسید. اما کس دیگری گفته است خدا نمیگذارد من بخواب روم...

یه سوال از تک تک مخاطبان اینجا(اعم از خاموش و گویا): اینجا که میای چه حسی داری؟ در مورد دنیای ما چی فکر میکنی؟ احساس میکنم از اینهمه مشکل خسته شدین. نمیدونم چرا تازگیا اینجا احساس غریبی میکنم...  

این سال ها خیلی طولانی بود. نه؟ قرار نبود اینطوری شه... قرار نبود... حالا بیشتر از قبل وقتی اسم عشق میاد تنم می لرزه... تا میگن کسی عاشق شده، براش دعا میکنم.

اگه یه روز بچه ام بخواد عاشق شه تموم آیه های آسمونی رو بدرقه ی راهش میکنم... بهش میگم "خودت رو آتش بزن تا به عشق برسی" من این مفهوم رو با همه ی وجود حس و تجربه کردم. اگه یه روز بچم بخواد عاشق شه از زیر قرآن ردش میکنم و باهاش خداحافظی میکنم... بعد آروم دم گوشش میگم: "من با خون ثانیه هام وضو گرفتم که تو امروز اینجایی. جگر شیر داشته باش. مرد سفر باش. مرد سفر باش ثمره ی طوفانی ترین عشق..."

[ یکشنبه 27 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 11:52 ب.ظ ] [ بهارنارنج و یاس رازقی ]